سلام مولاي همه خوبيها و آقاي تمامي بزرگواريها. اگر تشنه نبودم كه نميآمدم. پس كجاست جام شرابي كه به بويش از آن سوي اين ميدان، مرا مست خويش كرده است؟ اگر تشنه نبودم كه نميآمدم پس چه شد آن جرعه مهري كه در نگاه آغازين، مرا شرمنده خويش كرد؟ اگر تشنه نبودم كه نميآمدم پس مرا به جام نگاهي سيراب كن. آن سوتر آب بود اما مهر نبود. آب بود اما محبت نبود. آنسويتر از اين ميدان، كينه بود و حسادت و من تشنه بودم. طمع، جانها را شعلهور ميكرد و من نميخواستم بسوزم. ميتوانستم بمانم مثل آنان كه ماندهاند و فردا دنيا به كامشان خواهد بود اما نماندم. چگونه ميتوانستم بمانم وقتي قرآن را تنها ميبينم كه مادرم آيههاي آن را جرعه جرعه در جامم ريخته است؟ چگونه ميتوانستم بمانم وقتي عمامه رسول خدا را بر سر داري. عمامهاي كه مادرم آرزو داشت آن را ببويد و جان دهد. چگونه ميتوانستم بمانم كه تشنه بودم و سيرابي را در كنارت ميديدم. در اوج غربت و مظلوميت و در ميان شمشيرهايي تيز در دستان نامرداني بيعتشكن؟ ميدانم راهت را سد كردم واي كاش خاك بودم... يا ليتني كنت ترابا. كاروانت را متوقف كردم واي كاش پيش از آن مرده بودم و فراموش شده... يا ليتني كنت نسيا منسيا. چشم در چشمت دوختم و گفتم: تسليم شو. واي كاش از مادر زاده نميشدم. مولايم! «حر» هستم اما بنده عشق توام. اينك بيهيچ اميدي آمدهام. از ظلمت به سوي نور و آيا مشعلي به دستم نميدهي؟ آمدهام از پاييز به سمت بهار و آيا طراوتم نميبخشي؟ آمدهام از دوزخ به اميد بهشت و آيا اجابتم نميكني؟ آمدهام از هيچستان غفلت و جهالت و آيا وجودم نميبخشي؟ ميدانم که ديرآمدهام. دير دير اما هنوز فرصت هست. هنوز تيغها در نيامند و شمشيرها در غلاف. هنوز هيچكس به ميدان نيامده است. هنوز هيچنعل اسبي، ميدان را شخم نزده است پس يعني فرصت هست. فرصت لبيك به تو و فرصت اذن ميدان دادنم. ديروز گفتي فرصت ميخواهي براي يك شب كه به عبادت و راز و نياز بنشيني. نميدانم ديشب در اين خيمهگاه چه روي داده است ولي عطر قرآن را به خوبي استشمام ميكنم و يارانت را ميبينم كه با چهرههاي نوراني، مهياي فداکارياند. نميدانم ديشب با جماعت شهادت چه گفتهاي اما بيترديد تيغهاي عريان و دلهاي عريانتر آنان، بهت و حيرت را در ميان سپاه كوفه خواهد پراكند. راستي ديشب در اينجا چه خبر بوده است؟ شب اما من در برزخ بودم. در برزخ. لحظهاي بهشتي ميشدم و لحظهاي دوزخي. لحظهها برايم عذابآور بودند و كشنده. صداي شرشر رود فرات، ضربات شلاق بود بر روحم كه من سيراب بودم و لبهاي اينهمه زن و كودك بيگناه و معصوم، خشك و عطشزده. دوست داشتم خود را در اين دشت گم ميكردم تا امروز دوباره در چشمهايت زل نزنم اما ناگهان نسيمي از سوي اين خيمه وزيد. نسيمي بهشتي كه بوي مكه داشت و مدينه و شميم وحي داشت و عرش. مست آن نسيم شدم و به همهچيز پشت كردم حتي خودم. اينك تشنهام مولا! تشنه يك نگاه. تشنه يك جرعه محبت. شرمندگي، جانم را شعلهور ميكند و عطش شهادت، قلبم را آتش ميزند. مولا! تشنهام، تشنه رخصت ميدان تا همه شرمندگيام را فراموش كنم. مولا! بگذار اين بنده حقيرت، اولين قرباني اين سپاه كوچك باشد. آقا! اجابتم كن و رخصتم ده كه سخت تشنهام، تشنه ديدار خدا. تشنه شهادت.