بستن

سوالات شخصی!

سوالات شخصی!
شهرزاد خان محمدی

پسر جواني که در يک دستش ضبط صوت و در دست ديگرش گوشي موبايل بود و دوربيني هم به گردنش آويزان بود با عجله و سرعت سوار تاکسي شد و به راننده گفت: «حرکت کن.»

راننده در حالي که آهنگ «من از درون آينه شروع مي‌کنم و از او مي‌خواهم که مرا دگرگون کند.» را گوش مي‌کرد و زيرلب تولد مايکل جکسون را با حروف اختصاري، تبريک مي‌گفت، نگاهي به تيپ و قيافه پسر انداخت و پرسيد: «شما شغل‌تان چيست؟»

خانمي كه کنارم نشسته بود گفت: «واقعا مشخص نيست؟ خبرنگار هستن.»

پسر جوان گفت: «درسته!»

راننده گفت: «حالا از چي اين‌قدر عصباني هستي؟»

پسر گفت: «خبر بدي شنيده‌ام که مي‌خواهم شغلي که عاشقش هستم و عمرم را پايش گذاشته‌ام بي‌خيال شوم.

من پرسيدم: «مگر چه اتفاقي افتاده است؟»

خانمي که کنارم نشسته بود گفت: «حتما خبر چرخاندن دستگاه ام‌آرآي در سطح شهر به گوش‌تان خورده است.»

راننده گفت: «آخ‌آخ آن فيلم را شما هم ديده‌ايد؟ عجيب است واقعا!»

پسر جوان گفت: «نه بابا آن موضوع چه‌ربطي به من دارد.»

راننده از داشبورد ماشين، آب‌ميوه‌ درآورد و به پسر جوان تعارف کرد :«بيا اعصابت آرام‌تر مي‌شود.»

پسر گفت: «چه طعمي‌ دارد؟»

راننده گفت:« ليموش رو بدم؟ هلوش رو بدم؟» ( من هم احتمالا با مسئول پيام بازرگاني در تلويزيون، يک نسبتي دارم، از بس که تکرار مي‌کنم اين دو جمله پرسشي را!)

خانم بغل‌دستي‌ام گفت: «نکنه ورود ماشين‌هاي مکانيزه حمل زباله در خيابان‌هاي شهر، توسط نماينده شهر را مي‌گويي؟»

پسر گفت: «شما از من خبرنگارتر هستي.»

رو به خانم گفتم: «اجازه بدهيد خودشان بگويند.»

پسر جوان اشک‌هايش را با آستينش پاک کرد (مي‌دانم متن ديگر دارد به سمت فيلم‌هاي هندي مي‌رود!) و گفت: «مهدي تاج گفته است، خبرنگاران نبايد سوال‌هاي غيرفوتبالي از ما بپرسند.»

من گفتم: «اين يعني چي؟»

گفت: «يعني ديگر نمي‌توانيم سوالات بي‌ربط بپرسيم و بايد حتما سوالات‌مان در مورد فوتبال باشد وگرنه کارت خبرنگاري‌مان را ضبط مي‌کنند و تا چهارسال از فعاليت فوتبالي محروم مي‌شويم.»

راننده گفت: «حالا شما چرا اين‌قدر ناراحتي؟»

پسر جوان گفت: «خب من تمام سوالاتم از مسئولان فوتبالي، در موضوعات شخصي خلاصه مي‌شود.»

خانم کناري‌ام گفت: «مثلا چه سوالاتي؟»

پسر جوان ادامه داد: «مثلا امروز ناهار چي خورده‌اند؟ يا الان بچه‌شان از کانادا دارد فوتبال را دنبال مي‌کند يا سوئد؟ يا حتي اينکه خانه‌شان در کدام محله هست هم برايم مهم بود!»

من گفتم: «اين سوالات به شما چه ربطي دارد؟ به نظرتون اين دخالت در زندگي شخصي مردم محسوب نمي‌شود؟»

پسر جوان گفت: «اين حرف‌ها چيست خانم؟ چه دخالتي؟ خب سبک کاري من هم اين است.»

گفتم: «خب از اين به بعد فقط در مورد فوتبال بپرسيد.»

گفت: «من که اصلا فوتبالي نيستم! از فوتبال هم هيچي نمي‌دانم.»

راننده گفت: «پس يعني انگيزه‌‌ات از خبرنگاربودن، پرسيدن همين سوالات خصوصي است؟»

پسر گفت: «بله.»

خانم گفت: «واقعا متاسفم! همان بهتر که آقاي تاج ، اين حرف‌ها را زد تا امثال شما، از دخالت در زندگي خصوصي آدم‌ها دست بردارند.»

پسر جوان به راننده گفت: «لطفا همين‌جا ماشين را نگه دار» و با عصبانيت بدون آنکه کرايه تاکسي را حساب کند در را پشت سرش محکم بست و رفت.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی