بستن

پانزده کیلومتری یزد...

پانزده کیلومتری یزد...
مهرداد نعیمی

به ايام پراسترس اعلام نتايج کنکور نزديک شديم. من ده‌سال پيش دانشگاه قبول شدم اما هنوز خاطرات بدش از ذهنم پاک نشده. دانشگاه‌رفتن‌هاي متولدين دهه‌ شصت خيلي با الان متفاوت بود. آن‌وقت‌ها تعداد شرکت‌کنندگان پنج‌برابر بيشتر و تعداد مجازشوندگان ده‌برابر کمتر بود! پس با همان رتبه مزخرف هم احساس کاناوارو را داشتم وقتي سال 2006 جام را بالاي سر مي‌برد. خوشحال به سراغ پدرم رفتم و گفتم: بابا من دانشگاه قبول شدم.

پدر: خب کجا قبول شدي؟

من: پدر لااقل يه تبريک بگو. در آينده‌اي نه‌چندان دور، احمدي‌نژاد تولد مايکل‌ جکسون رو تبريک مي‌گه. تازه سال‌ها بعد از مرگ مايکل! اون‌وقت تو دانشگاه قبول‌شدن پسرت رو يه تبريک خشک‌وخالي نمي‌گي؟

پدر: آفرين پسرم. بالاخره نتيجه‌ زحماتت رو گرفتي... تبريک مي‌گم. حالا کجا قبول شدي؟

من: پانزده کيلومتري يزد... رشته‌ عمران.

پدر: عاليه. خاله‌اينات هم که يزد هستن. مي‌توني بري چتر اونا بشي پسرم. خوشحالم که مجبور نيستي فعلا بري سربازي.

کات به: تلفني قبولي‌ام در دانشگاه را به خاله‌ خبر دادم. خاله‌ام کلي ذوق کرد و آدرس دانشگاه را پرسيد. آدرس را برايش خواندم. خاله‌ تنها چيزي که از آدرس دستگيرش شد اين بود که ظاهرا يه جايي هست طرف‌هاي جاده شيراز. تابه‌حال اسم اين نقاط را هم نشنيده بود. با درماندگي خاصي گفت: حالا مبارکه به هر حال مهردادجان...

کات به: يک‌ماه بعد براي ثبت‌نام به يزد رفتيم. پدر تصميم گرفت اين يک‌بار را خودش با ماشين من را به سرمنزل علم برساند...

پدر: «پسرم من بهت افتخار مي‌کنم. پسردايي داغونت سيگار مي‌کشه و تو عوضش داري مي‌ري دانشگاه... اين يعني... اين يعني... نمي‌دونم اين يعني چي ولي همين‌جور ادامه بده...» آن‌روز تازه متوجه شديم که دانشگاه در واقع در يزد نيست و در ابرکوه است که واقع در 130کيلومتري جنوب‌غربي يزد است.

پدر: «پس چرا توي دفترچه زده‌بودن پانزده‌کيلومتري يزد؟» آن‌هم جاده‌ يزد به اردکان که رسما درون کوير قرار داشت و کيلومترها فقط دشت و خاک بود...

کات به: بالاخره به ابرکوه رسيديم... اصلا دانشگاهي وجود نداشت... پس دانشگاه کجا بود؟ بعد از دقايقي پرس‌وجو از عابران، کاشف به عمل آمد که دانشگاه ابرکوه پانزده‌کيلومتر با خود شهر فاصله دارد... خب حداقلش اينکه فهميديم چرا در دفترچه نوشته بودند پانزده کيلومتريِ يزد!

پدر: پسرم بيا برگرديم. مي‌ري سربازي و وسطاش دوباره کنکور مي‌دي...

من: نه پدر... من مصمم هستم که حتما امسال برم دانشگاه.

کات به: خب بالاخره دانشگاه ابرکوه ديده شد. دانشگاهي بود با يک ساختمان و يک سر در! همين. عملا چيز ديگري در اين دانشگاه وجود نداشت... نه سايت، نه کارگاه، نه آزمايشگاه، نه دانشکده... خوابگاه چي؟ شب کجا بايد بمونيم؟

مشخص شد که خوابگاه خودش هجده‌کيلومتر دورتر از دانشگاه است و حالا بايد همچنان به سفر طولاني‌مان ادامه مي‌داديم. البته بعدتر مشخص شد که اين تازه خوابگاه دختران است و خوابگاه پسران هفت‌کيلومتر جلوتر بود! خوابگاه که چه عرض کنيم. درون خوابگاه تابلويي زده شده بود که رويش نوشته شده بود: محل سِلف غذا، هشت‌کيلومتر جلوتر...

پدر: اي کاش توي سايت شفاف مي‌نوشتن کجا قبول شدي!

همان لحظه گوينده‌ راديو هم گفت: ابطحي گفته احمدي‌نژاد بايد شفاف‌ با مردم حرف بزند.

پدر گفت: بفرما شاهد از غيب رسيد.

(البته اين زيادم شاهد حساب نمي‌شه. پزشکيان هم گفته روحاني بايد شفاف با مردم حرف بزنه. حتي دوران کوروش هم يکي بود که مي‌گفت کوروش عوض اين کتيبه‌ نوشتن‌ها بياد شفاف با مادها و پارس‌ها حرف بزنه. ولي نمي‌دونم چرا در تاريخ کمتر مسئولي علاقه به شفاف حرف‌زدن داشته!)

کات به: پدر مشغول رانندگي بود و من در سکوت کنارش نشسته بودم.

پدر: پسرم انصراف بهترين تصميمي بود که مي‌شد بگيري...

هيچ جوابي ندادم... پدر صداي موزيک را زياد کرد...

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی