با توجه به تحولات اخير در عرصه روابط ايران با کشورهاي اروپايي و کنش ساير بازيگران بينالمللي فضاي غالب براين روابط و مذاکرات را چگونه ارزيابي ميکنيد؟
آنچه که در صحنه و وقايع و رويدادها ديده ميشود بهگونهاي تلاش براي حفظ برجام در وضعيت بسيار خطرناک مرز نابودي است. کنشگران، کنشورزان و کنشوران گوناگون در اين داستان به خوبي وقوف پيدا کردهاند که هرگونه گام نامناسب ميتواند براي همگان در هر 3 لايه مخاطرات جدي به همراه داشته باشد. ايالات متحده آمريکا ابرقدرتي است که اکنون ديگر به يک بشکه نفت قابل عبور از تنگه هرمز نياز ندارد. آمريکا هم اکنون بزرگترين توليدکننده در حال ورود به جايگاه بزرگترين صادرکننده نفتي است. اروپاي متحد در کنار آمريکا در جبهه غرب از يکسو متحد آمريکا است و همکاريهاي تنگاتنگ با آمريکا را بهويژه بعد از جنگ جهاني دوم تجربه کرده و اکنون با وجود تمام تلاشهاي چندين دهه اخير براي گذار از چيرگي سياستهاي آمريکا بر قاره سبز اروپا هنوز نتوانسته آرزوي نخبگان سياسي حاکم بر کشورهاي اروپايي براي خروج از اين چيرگي را عملياتي کند. اما به نفت خاورميانه و عبور ايمن اين نفت از تنگه هرمز نيازمند است. از طرف ديگر با وجود اينکه متحد آمريکا در جبهه غرب است رقابت شديدي را براي شکل دادن به نظم نوين جهاني در قرن 21 ميلادي با ايالات متحده آمريکا دارد و به خوبي به اين امر وقوف دارد که اگر آمريکا بتواند بر نوهارتلند يعني فلات ايران و نزديکي با ايران دست يابد اين آمريکا خواهد بود که بار ديگر ابرقدرتي خود در قرن بيستم را در قرن بيست و يکم استمرار خواهد بخشيد. بنايراين رقابتي نيمهپنهان ميان آمريکا و اروپا در جهت نزديک شدن به تهران به چشم ميخورد که در گروه 7 در بياريتز آن را مشاهده کرديم. از طرف ديگر بايد بر اين نکته توجه داشته باشيم که اگر نوهارتلند يعني فلات ايران و بهويژه کشور ايران در قرن بيستم و در جنگهاي جهاني اول و دوم پل پيروزي ميان شمال و جنوب بود، اما من بر اساس طرح هارتلند-ريملند خود که در دهه 80 بيان کردهام بر اين باور هستم که اين منطقه در قرن بيست و يکم ميلادي تونل پيروزي ميان شرق و غرب است و نوعي رقابت پنهان براي تسلط بر اين منطقه از سوي دو قدرت شرقي با دوقدرت غربي هم وجود دارد. يعني چين و روسيه نيز در اين زمينه فعال هستند و به هر تقدير بر اين نکته وقوف دارند که ژنوم ژئو استراتژيک و کد ژئوپلتيک ايران از اهميت بسيار والايي برخوردار است. در چنين وضعيتي ايالات متحده آمريکا بهعنوان ابرقدرت و کنشگر اصلي نظام بينالملل چندان عجلهاي در ارتباط با مسائل مربوط به خاورميانه و حل و فصل بحرانها ندارد.
بر اساس شرايط موجود از ديدگاه شما آمريکاييها چه رويکردهايي نسبت به خاورميانه و چالشموجود در آن اتخاذ خواهند نمود؟
آمريکاييها 3 گام را براي اين منطقه مدنظر قرار دادهاند. نخست مديريت ناامني که بعد از 11 سپتامبر و ورود القاعده، سپس داعش و مسائل مربوط به تروريسم اين مديريت مربوط به نا امني در منطقه شکل گرفت و زمينههاي حضور جدي نيروهاي آمريکايي با پايگاههاي نظامي گسترده را در منطقه ايجاد کرد. دوم توازن ضعف؛ در زماني که نفت به بالاترين ميزان قيمت خود در تاريخ خويش رسيد و دلارهاي بادآورده وارد کشورهاي منطقه شد چنان اين مديريت و تزريق نا امني در منطقه شکل گرفت که به جنگهاي نيابتي انجاميد و دلارهاي وارد شده در تهران، عربستان، امارات و بخشهاي مهمي که ميتوانست به توسعه کلي منطقه بيش از وضع کنوني نايل آيد در جنگهاي نيابتي و تخريب زيرساختهاي موجود در منطقه انجاميد. بهگونهاي که اکنون سوريه، عراق، تاحدودي عربستان، بحرين و کشورهاي ديگر منطقه در دستور کار اين قضايا به سمت از بين رفتن زيرساختهاي خود و هزينه دلارهاي باآورده نفتي در جنگهاي نيابتي و مسابقات تسليحاتي حرکت کردند. هزينهاي که تنها در ايران براي دستيابي به انرژي صلحآميز هستهاي تاکنون انجام شده و هنوز در آستانه سال 2020 نيروگاه اتمي بوشهر بهطور کامل در مدار قرار نگرفته است. در حالي که طبق قرارداد موجود بايد در سال 2000 نهايي ميشده که اين خود نشاندهنده همين معناست. لذا در چنين وضعيتي آمريکاييها به توازن ضعف ميان دو قطب قدرت در منطقه يعني تهران و رياض روي آوردند و توانستند با جنگهاي نيابتي اين مهم را انجام و دلارهاي نفتي را متوجه هزينههاي نظامي و امنيتي کنند. گام سوم آمريکاييها که هماکنون در آن قرار دارند مديريت امنيت نسبي است. آنهم در هارتلند نو يعني خاورميانه عربي که بايد متزلزل باشد و در نوهارتلند که در آينده بايد استحکام پذيرد. آمريکا شرکاي استراتژيک خود را بازتعريف ميکند. در قرن بيست و يکم ميلادي ديگر فرانسه، آلمان و انگليس يا حتي رژيم صهيونيستي شريک حياتي آمريکا نخواهد بود. من در 2 دهه گذشته بارها اين نکته را متذکر شدهام که آمريکا در قرن 21 ميلادي به کانادا، ژاپن، کره، ايران، استراليا و يکي از کشورهاي مهم آمريکاي لاتين بهعنوان شرکاي استراتژيک خود در قرن بيست و يکم ميلادي ميانديشد و اروپاييها نيز به خوبي بر اين امر وقوف پيدا کردهاند که اگر دير بجنبند ديگر حتي جايگاهي که در قرن بيستم ميلادي در اتحاديه غرب داشتند را دارا نخواهند بود و اين اتحاديه شرق با حضور يک کشور قدرتمند غربي از يک جهتگيري ديگر يعني آمريکا است که ميتواند اقتصاد جهان را به سمت و سوي ديگر سوق دهد. آمريکاييها اولويت استراتژيک خود را تسلط بر نوهارتلند و حل مساله ايران و اولويت استراتژيک خود را کنترل چين و ايجاد فضاي مناسب در همکاري چين با آمريکا در چارچوب هدفگذاريهاي بينالمللي آمريکا در نظم نوين جهاني ميدانند.
سفرهاي اخير وزير امور خارجه کشورمان به کشورهاي اروپايي از جمله فرانسه و پس از آن چين را چطور ارزيابي ميکنيد و رويکرد آمريکاييها نسبت به تحرکات تهران چگونه است؟
آمريکاييها به بهانههاي متفاوتي که بر حسب اتفاق يا نوعي برنامهريزي نيمه پنهانه انجام شده با توجه به موضعگيريهاي ايدئولوژيک در تهران و مسائل مربوط به پرونده هستهاي با برون رفت از برجام زمينههاي اصطکاک را به حدي بالا ميبرند که تهديدهاي متوجه تنگه هرمز زمينهساز حضور بالاترين ميزان نيروهاي نظامي آمريکا در تنگه هرمز و خليج عدن يا پل هارتلند-ريملند بزرگ و هلال آن شود. اکنون آمريکا در پي ايجاد يک نظام حقوقي مستقر در اين منطقه، دائمي کردن حضور خود در حد فاصل خليج فارس و خليج عدن در چارچوب فرماندهي سنتکام و از استفاده از اين وضعيت براي کشاندن نيروهاي همرديف خود در شکل دهي به آينده نظم جهاني در منطقه است. فلذا آنچه آمريکا در قبال ايران دنبال ميکند آن است که بتواند در آينده ايران را نه در مقابل، بلکه در کنار خود در جهت ايجاد يک نظم نوين جهاني با تاکيد بر نوهارتلند و نقش ايران داشته باشد. از اين جهت آمريکاييها از اينکه ايران قدرتمند ميخواهند تا حدود زيادي صادق هستند، اما اين ايران قدرتمند نه در برابر آمريکا که بهعنوان همکار آمريکا در آسياي جنوب غربي بايد حرکت خويش را در چارچوب منافع آمريکا بر اساس احترام متقابل به اين منافع در جايگاه تعريف شده ايران در منطق منطقهاي نظم نوين جهاني قرار دهد. بر اين اساس آمريکا چندان عجلهاي براي حل بحران ميان تهران واشنگتن ندارد؛ چراکه از يک طرف تحريمهاي فلجکننده و کمرشکن اقتصادي را متوجه تهران کرده و تهراني که از سوي رهبري نظام بسيار آشکار بيانکننده اين نکته است که نه مذاکره؛ نه جنگ، نه پذيرش ميانجي و نه پسغام و پيغام با رئيسجمهور آمريکا؛ اکنون وزير خارجهاش را به کشورهاي اروپايي فرستاده و از اروپا به شرق اعزام ميکند تا بتواند زمينههاي تنفس ديپلماتيک براي حل و فصل موضوع را دنبال کند. زماني که آبه بهعنوان ميانجي به تهران ميآيد پذيرفته نميشود، اما ماکرون بدون آنکه به تهران بيايد وزير امور خارجه ايران را به بياريتز فرا ميخواند و با او در ارتباط با حل و فصل موضوع بين ايران و آمريکا سخن ميگويد. آمريکاييها او را بهعنوان ميانجي معرف نميکنند، اما در عين حال بر اين باورند که او ميتواند بهعنوان رئيسجمهور فرانسه بنابر اراده رئيسجمهور يک کشور مستقل با ايران مذاکراتي را انجام دهد. از طرف ديگر ترامپ که آماده مذاکره در هرجا و مکاني با رهبران ايران بوده ديدار با وزير امور خارجه ايران را نميپذيرد و آن را زود ميداند. اينها نشاندهنده آن است که آمريکاييها تصور ميکنند که ايران تحت فشار تحريمهاي شديد اقتصادي بهزودي مجبور خواهد شد پاي ميز مذاکره حاضر و در آن نه به اعلام مواضع جمهوري اسلامي، بلکه به پذيرش درخواستهاي آمريکا بهعنوان موضوع اصلي بينديشد. چراکه هماکنون تمام تلاشهاي ظريف در چارچوب نوعي ديپلماسي درماني براي اقتصاد ايران شکل ميگيرد. ديگر سخن درماني و رودررويي در اين زمينه پاسخگو نيست. همانگونه که قبلا ديديم ايران اعلام کرده بود که هرقدر بخواهد نفت خود را خواهد فروخت، اما اکنون از مقامات عاليرتبه شنيده ميشود که نفت و مسائل مربوط به آن در اختيار کشورهاي منطقه نيست و اين غرب است که آن را به دست ميگيرد که حرفي بسيار درست و منطقي است. از اين جهت بايد گفت امروز سفرهاي گوناگون ظريف به باور من بيشتر نوعي ديپلماسي درماني يا بهرهبرداري از ديپلماسي براي خريد زمان در جهت حل و فصل موضوعات موجود ميان ايران و آمريکا تبديل شده است. بهگونهاي که امروز درگير جنگي پنهان هستيم و اين رژيم صهيونيستي است که علنا در جنگي آشکار در منطقه با ايران، رودررويي معنادار و قابل تعريف دارد. از طرف ديگر با ظريف مذاکره ميکنيم و پذيراي ميانجيگري ماکرون شدهايم.
اخيرا رئيسجمهور اظهار کرده اگر بدانيم با ملاقاتي منافع ملي تامين و کشور آبادتر ميشود دريغ نخواهيم کرد؛ بر اين اساس رسانههاي خارجي احتمال زيادي به ديدار روحاني و ترامپ دادهاند، اين مساله را چطور تحليل ميکنيد؟
آنچه روحاني بيان ميکند مبين نکته بسيار سادهاي است که هم اکنون در محاورههاي مردم در کوچه و بازار نيز وجود دارد و نيازي به انديشمندان سياسي، رسانههاي تخصصي يا استادان روابط بينالملل ندارد. اگر قرار است مذاکره يک اصل اساسي براي حفظ منافع ملي باشد بايد در هنگامه خود انجام شود. نبايد ما در زماني که بايد مذاکره کنيم و از آن در وقت خود امتياز بگيريم، بر اساس برداشتهاي خود همه کشورها را رد کنيم. اگر ميخواهيم به اهداف ملي دست يابيم بايد بدانيم که هستيم، کجا هستيم، به کجا ميخواهيم برويم و ارزيابي استراتژيک دقيقي با رويکرد و جهتگيري مبتني بر منافع و اهداف ملي داشته باشيم. اغلب در چارچوب پروپاگانداي سياسي نميتوان به اهداف ملي تعريف شده رسيد. اکنون بهدليل شرايط کاملا روشن هرگونه مذاکره با آمريکا ديوانگي محض است. لذا گزارههايي مثل آمريکا نميتواند در نظام بينالملل نفت ايران را نزديک صفر کند، اينکه ما ميتوانيم نفت خود را در هرکجا و به هر کسي بفروشيم و تحريمهاي آمريکا مانعي در مسير دستيابي به اهداف ما نيست در ذهن مردم و تاريخ ميماند. چرا که با کاهش فروش نفت ايران به مرزهاي 300هزار بشکه در روز و کسري بودجه کنوني شاهد فروش دلارهاي امنيتي در کشور، بالارفتن تورم، بالارفتن نرخ رشد نااميدي، بيکاري و... هستيم و با توجه به آنچه که پيش آمده منافع و اهداف ملي را مطرح ميکنيم و بيانکننده اين نکته هستيم که با هر کسي در هر کجا بر سر منافع و اهداف ملي گفتوگو نماييم. اينجاست که سپهر رسانهاي و فکري افکار عمومي بهخوبي بر اين امر وقوف پيدا ميکند که قافيه به تنگ آمده است.
آقاي روحاني بيان کرده کليد تحولات مثبت در اختيار واشنگتن است، اين گزاره چه سيگنالهايي از سوي تهران ميدهد؟
اظهارات اخير روحاني به اين نکته باز ميگردد که ايران ميخواهد از يک طرف وارد مذاکره شود، اما از طرف ديگر درصدد است که اين مذاکرات پنهان باشد. از طرفي آمريکا ميخواهد وارد مذاکره شود، اما اين مذاکره آشکار باشد. ايرانيها ميگويند آمريکاييها مذاکره را براي عکس گرفتن ميخواهند؛ در حالي که آمريکاييها ميگويند ايرانيها مذاکره را براي رهايي از فشارهاي کنوني و شروع مجدد تحرکات قبلي ميخواهند. لذا دو رقيب به خوبي يکديگر را شناسايي کردهاند. نشانگان موجود در آمريکا بر اين نکته تاکيد دارد که به هيچوجه نبايد مجددا به ايران فرصتي براي تنفس داد و از طرف ديگر در ايران نيز ميگويند نبايد فرصتي به آمريکا داد که در پرتو اين فرصت و عکسهاي تبليغاتي ترامپ بتواند خود را پيروز ميدان معرفي کند. اينجاست که اصطکاک افزايش پيدا ميکند. اگرچه دريچههاي تنگي از اميد به مذاکره هر چند وقت يکبار با سفرهاي ظريف يا توئيتهاي ترامپ باز ميشود، اما در نهايت حجم انسداد رگهاي مذاکره را افزايش ميدهد و به جايي ميرسد که ناگهان موجب سکتهاي بسيار سهمگين در اين موضع و در صحن عملي مسائل مربوط به منطقه خواهد شد.