«فقط يک داستان» آخرين رمان جولين بارنز به نحوي زيبا به رشته تحرير درآمده، اما درعينحال آنطور که آن تايلر مينويسد: «بسيار ناراحتکننده و بسيار قوي» است. «فقط يک داستان» راجع به تجديد خاطرات دردناک تنها عشق سرنوشتساز پيرمردي انگليسي است. پنجاهسال پس از اينکه راوي بارنز سخت عاشق زني شود، خاطراتش را زيرورو کرده و جاي زخمهاي التياميافته قلب داغديدهاش را به نحوي کندوکاو ميکند که اغلب خوانشي رنجآور دارد. او متوجه ميشود که اين رابطه شکستخورده در مرکزيت هويتش قرار دارد و تنها داستاني است که بهواقع درباره او اهميت دارد.
همانطور که داستان کتاب «درک يک پايان»، درباره رابطه مصيبتبار پيرزني با مرد جواني است، «فقط يک داستان» به زندگي نگاه ميکند و سعي در درک اتفاقات پيشآمده دارد. اين رمان خوانشي به مراتب عميقتر، همراه با شورانگيزي کمتري دارد و بيشتر حول محور عشق ميگردد تا مرگ. داستان اين رمان درونيتر و زجرآورتر است، آنقدر جانگداز و دردناک است که حتي راوي هم احساس ميکند که بايد از جريان داستان قدمي به عقب بردارد بهصورتيکه از اولشخص به دومشخص عقبنشيني کرده و درنهايت، حتي فراتر رفته و به سومشخص هم ميرسد. بارنز اين نوع روايت را خودعقبنشيني ناميده و نسبتا رکوراست توصيف ميکند.
پل رابرتز با سوزان مکلئود 48 ساله زماني ملاقات ميکند که در مسابقه تنيس دونفره مختلطي يار همديگر ميشوند. اين ديدار در کلوب محليشان در زماني اتفاق ميافتد که پل براي اولين تابستان خود در اوايل دهه 1960 از دانشگاه به خانه برگشته است. پل در 19سالگي مانند پدرومادرش «مزرعهنشيني» واقعبين، عيبجو و مغرور است، از آن دست مردمي که با رضايت در حومه لندن زندگي ميکنند و اين مکان موقعيت بسياري از رمانهاي بارنز است. يک داستان با نگاهي به گذشتهاي شفاف نوشته شده... جواني خطاکرده تا زندگي را سروسامان دهد و اين خود بزرگترين تم بارنز است. پل جوان و بيحوصله از خوشحالي سر از پا نميشناسد چراکه با يک تير دو نشان زده؛ هم ننگي بهبارآورده و هم «دقيقا رابطهاي را رقم زده که پدرومادرش قطعا آن را نميپذيرند.» نيمقرن بعد، پل اولين شور و شعفهاي خود را در زمان حال بازآوري ميکند: «از هر دري باهم صحبت کرديم، شرايط دنيا(خوب نيست)، شرايط زناشويي سوزان(خوب نيست)، ويژگي کلي و استانداردهاي اخلاقي روستاييان(خوب نيست) و حتي مرگ(خوب نيست).» سوزان نيز مادر دو دختر بالغ بود که پل با بيتوجهي اين مساله را در کنار پول و سنوسال بيربط قلمداد ميکند.
سوزان اصلا شبيه «خانم رابينسون» نيست. حتي شخصيت مادرانهاي ندارد. درواقع، خوانندگان هم به سختي ميتوانند جذابيت او را بيابند. روزنامه تايمز ميگويد: «چنين مهارتي رماننويس را بر قله چيرهدستي خود مينشاند. اين کتاب بهسرعت قلاب خود را در ذهن خواننده فروميبرد و انگار از رهايي هم خبري نيست.» خود بارنز در همان ابتدا نمودهاي سخت سير اين رابطه عشقي را با دقت توضيح ميدهد. از سرآغاز داستان متوجه ميشويم که اين رابطه پايان خوشي ندارد.