صالح با کف پا کوفت به در. گفت: «زود بياييد، زود.»
صداي آژير قرمز سنگين بود وکشدار.
زن و مرد جوان را هل دادند داخل و دويدند رو به اتاقک انباري گوشه حياط.
صالح نفهميد چطور در را بست و از پلههاي ايوان رفت بالا.
زن و دخترش از پشت پنجره نگاه ميکردند. صداي جنگندهها زمين و آسمان را خراش ميداد و ضدهواييها يکريز کار ميکردند. صالح دستپاچه دويد توي اتاق. هولهولکي راند رو به دختر و پناه گرفت کنج اتاق. رو به زن داد زد: «بخواب!»
هواپيماها ديوار صوتي را شکسته بودند و انگار از هميشه آمده بودند پايينتر.
زن جست زد پهلوي کمد و کف دستهاش را گرفت روي گوشهاش.
صالح چشمبسته دندانها را بههم فشرد و منتظر ماند.
ديوارهاي اتاق ميلرزيد و شيشهها تقتق ميکردند.
بومب... بومب...
زمين تکاني خورد و شيشه پنجرهاي ترکيد و پخش شد توي اتاق.
زن سراسيمه پا شد و دويد طرف در.
صالح داد زد: «برگرد!»
بومب.
زن ميانه راه دراز افتاد کف اتاق.
صالح زور زد تا دستهاي دختر را از دور گردن خود واکند. دختر چسبيده بود بهاش و جدا نميشد. انگار ميخواست خفهاش کند. صالح گفت: «اينجوري...» و دستهاي دختر را از دور گردن خود واکرد. يادش نميآمد ميخواست چي بگويد. نگاه کرد به قاب خالي پنجره. يک سر چوب پرده آونگ مانده بود رو به زمين.
صداي جنگندهها دور شده بود وآژير قرمز انگار تمامي نداشت.
زن هنوز درازکش بود و جم نميخورد.
صالح ترسيد، رفت طرف زن. گفت: «رفتند، بلند شو!»
زن تکاني خورد و يواش سر برداشت. وقزده نگاه کرد به دوروبر.
صالح گفت: «هيچي نيست، تمام شد.»
«دارد آژير ميزند.»
«معلوم نيست کجا را زد بيپدر.»
زن گيج بلند شد و نشست. دست گرفت به سينه و نفسنفس ميزد.
صالح گفت: «هي گفتم امروز ميآيند.»
« چندتا انداخت.»
« نزديک بود به نظرم.»
«کي تمام ميشود.»
صالح دست برد تا دختر را از خودش جدا کند. دختر رها نميشد. صالح گفت: «خفه شدم بابا.» يک آن حس کرد پهلويش گرم شد و خيس. از بوي تند و زنندهاي درهم شد و هيچي نگفت. نگاه کرد به زن. صداي آژير آمبولانسي بلند شده بود و همهمهاي گنگ از خيابان پشت سرشان ميآمد.
زن گوش به صداي آژير خيره شد به خردهشيشههاي کف اتاق.
صالح گفت: «رفتند.»
«هنوز عادي نشده.»
«چقدر گفتم بياييد برويد. ماندهايد که چي، همه رفتهاند.»
صداي آژير قرمز بريد.
زن ناباور روگرداند به صالح. لبخند تلخي نشست گوشه لبش.
صالح پوزخندي زد، گفت: «بلند شو، تمام شد.»
زن چشم گرداند به در و ديوار و پا شد، آمد جلو، دست کشيد به کمر دختر. گفت: «رفتن عزيزم نترس!»
دختر پا تکان داد.
صالح بيصدا اشاره کرد به زن برود کنار.
«حرف نميزند.»
«چکارش داري.»
«حرف بزن نانازي.»
سروصداي چند نفراز خيابان پشتي ميآمد. وضع به نظر عادي نشده بود.
صالح دختر را تکان داد: «نازنين بابا.»
دختر انگار نميخواست از بغلش بيايد پايين.
زن گفت: «باز خوب شد مدرسه را تعطيل کرديد.»
«بابا بيا پايين ميخواهم ببينم چه خبر شده.»
«نميخواهد بروي حالا.»
«نبايد ببينم کجا را زده شايد يکي کمک ميخواهد.»
زن پنجه دست دختر را گرفت توي دست و نوازشش کرد.
صالح ابرو انداخت به زن.
زن کشيد پس. گفت: «آشنا بودند.»
«کي.»
«همينها که آمدند داخل.»
صالح گفت: «اي واي خوب شد گفتي.» خم شد و دختر را گذاشت زمين. دختر بغل زد به دامن مادرش.
زن چشم در چشم صالح دست کشيد به موهاي دختر. گفت: «کي بودند؟»
«مهمان آقاي طاهري.»
«حالا ، چه موقع مهماني.»
«بنده خداها از راه دور آمدهاند.»
«خب ميگفتي بيايند تو.»
«مهلت نشد آژير که زد دويدند توي انباري.»
«ببين چيزي نميخواهند.»
صالح نگاه کرد به لکه خيس پهلوي پيرهنش. با سر دو انگشت پيرهن را کشيد جلو و رفت توي اتاق کناري. پيرهنش را عوض کرد و دوباره برگشت.
زن گفت: «تعارفشان کن بيايند داخل.»
«بذار ببينم چي شده.»
«نميخواهد بروي بيرون.»
صالح محل نگذاشت. دست به تکمههاي پيرهن، هولهول کفشهاش را انداخت دم پا و از در حياط زد بيرون. تندکرد تا سر کوچه. بوي خاک و باروت هوا را سنگين کرده بود. دورتر چند نفري از پشتبامهاشان نگاه ميکردند به محل بمبارانها. يکي بچهاي را گرفته بود روي دوش و آمبولانسي آژيرکشان ميرفت طرف فلکه.
صالح راه افتاد دنبال آمبولانس و ميانههاي راه شل کرد. آن دست خيابان وانت نيساني کاپوتش را زده بود بالا. صالح آرام کج کرد طرفش. خدا خدا ميکرد جنگندهها دوباره نيايند. راننده وانت کاپوت ماشين را خواباند و رفت سمت در ماشين. شيشه جلو نيسان ريخته بود پايين و تکهاي ازش آويزان مانده بود به زوار بالايي.
راننده جوان لاغر و سبزهاي بود و شيشهخردههاي روي صندلي را ميريخت توي جوي کنار خيابان.
صالح گفت: «کجا را زدند همشهري؟»
«ببين چکار کرد بيناموس.» راننده اشاره کرد به شيشه جلو و کف دستهاي کثيف و خاکياش را زد به هم.
«حالا کجا را زد؟»
«دوتا انداخت توي بازار شهرداري، دوتا هم نزديک اداره پست.»
«اي واي، خيلي خراب کرد.»
«ميگن يکي از راکتها عمل نکرد.»
«يکيشان را ميزدند اينقدر نميآمدند پايين.»
«تازه شانس آورديم شيميايي نينداخت.»
راننده دست کشيد به گرد و خاک جلوي شلوار جينش و نشست پشت فرمان.
صالح هنوز خوف داشت. نگاه کرد به آسمان. آبي آسمان صاف بود بيلکه ابري. صالح دلدل مانده بود. مطمئن نبود هواپيماها رفته باشند. ترسيد شايد مثل آن بار جلوي ساختمان بهداري همين که مردم جمع شدند دوباره پيداشان شود.
زني مانتويي از کوچه روبهروي گاراژ مسافربري زد بيرون و دويد سمت اداره پست. صالح برگشت وآرام راه افتاد طرف خانه. از شلوغي هميشگي کوچه خبري نبود و بيشتر در و همسايهها انگار رفته بودند بيرون. يادش افتاد به زن و مردي که راه داده بود خانه.
پيش از ظهر از مدرسه برميگشت که ديده بودشان. زن و مرد جواني ايستاده بودند در خانه بغليشان. به نظر تازهعروس و داماد ميآمدند. مرد ميانهبالا بود و زن مانتوي ياسي تنش بود با شال روسري سفيد.
صالح کليد انداخت به در که مرد آمد طرفش. کتش را انداخته بود روي ساعد دستش.
«آقا ببخشيد نيستند اينها.»
«با کي کار داشتيد؟»
«خانه آقاي طاهري انگار نيستند، مهمانشان هستيم.»
«چند روزي هست نميبينمشان شايد رفتهاند خانه دوست و آشنايي توي در و دهات.»
«ا... بهشان خبر داده بوديم که...»
مرد رو به زن برگشت و دست تکان داد. چمدان کوچکي پيش پاي زن بود.
صالح گفت: «حتما فراموششان شده.»
«پريروز باهاشان تلفني صحبت کردم.»
مرد کتش را انداخت روي آن يکي دست و چانهاش را خاراند. ريشش تنک بود و بور.
صالح گفت: «از راه دور آمدهايد؟»
«گفتم بياييم يکي دو روز بمانيم شايد متقاعدشان کنيم با خود ببريمشان توي اين موقعيت.»
«فرق ندارد حالا بفرماييد داخل سر و رويي تازه کنيد.»
«ممنون گشتي ميزنيم توي شهر شايد تا آن موقع آمدند.»
صالح گفت: «توي اين وضعيت بعيد ميدانم بيايند.»
در حياط که رسيد هنوز آشفته بود. باز خوب شد کلاسها را تعطيل کرده بودند. کاش همان هفته پيش زن و بچهاش را ميبرد جايي. سر گرداند توي کوچه. گربه سياهي کز کرده بود سايه ديوار خانهاي و پهلو ميسابيد به ديوار سنگي. از جايي صداي راديو يا تلويزيون ميآمد. مارش حمله پخش ميکرد. صالح فکر کرد: «حتما هنوز حمله تمام نشده.»
رفت توي حياط و در را بست. از کنار اتاقک انباري که گذشت صداي پچپچي از داخل انباري شنيد. يادش افتاد به زن و مرد غريبه. چکار ميکنند؟ باز خوب شد توي اين اوضاع نرفتند خيابان.
دلدل کرد تعارفشان کند داخل يا نه. پاي پلهها مکثي کرد و برگشت طرف انباري. دم در که رسيد سرفهاي کرد و دل به شک در اتاقک را آرام هل داد. در انباري قيژ بلندي کرد. صالح سر برد داخل، پيرمرد و پيرزني کز کرده بودند گوشه انباري.