چند روز پيش؛ برادر دهسالهام انشايي با موضوع «دوستداريد در آينده چهکاره شويد؟» را نوشته بود، از من خواست آن را بلند جلوي اعضاي خانواده بخوانم: «به نام خدا، من دوستدارم در آينده ازدواج کنم !»
چشمها همه خيره به او شبيه «هـ» دوچشم شده بود.
ادامه انشا را خواندم: «من مثل آنهايي که ميگويند قصد ازدواج ندارند، دروغ نميگويم، من خيليهم قصد ازدواج دارم.»
همه هاج و واج خيره به او مانده بودند و من به اين فکر ميکردم چه فعل و انفعالاتي در مغز اين بچه رخ داده که به ازدواج علاقه نشان ميدهد؟
بقيه انشا را با صداي آرامتر خواندم: «نميدانم چرا همه آنقدر به دروغ ميگويند، من قصد ازدواج ندارم. يکي پسرخاله من، نه کار دارد، نه قيافه و نه اخلاق! هيچ دختري همسر او نميشود، ولي وقتي از او ميپرسند چرا ازدواج نميکني؟ ميگويد من دم به تله نميدهم. آخه يکي نيست به او بگويد تو خودت تله هستي!»
همه به پسرخالهام نگاه کرديم و خنديديم. من گفتم: «حرف راست را بايد از بچه شنيد!»
بعد ادامه انشا را خواندم: «يکياش هم همين خواهر من! يک خواستگار هم ندارد ولي هميشه به همه ميگويد که من قصد ازدواج ندارم! خواهر عزيزم، هرکسي نداند ما که ميدانيم آن يک خواستگاري که دوسال پيش داشتي و هنوز داري پُزش را ميدهي، آن يکي هم خواستگار دختر همسايهمان بود، چون آنها خانه نبودند، آن خواستگار به خانه ما آمد!»
آنقدر خجالت کشيدم که سرم را از روي دفتر نتوانستم بالا بياورم.
پسرخالهام گفت: «بيا اين هم يک حرف راست ديگر!»
خالهام گفت: «واقعا اون پسره خواستگار واقعي تو نبود؟»
من دفتر را بستم و گفتم: «بهتر است ادامهاش را نخوانيم، چون ديگر انشا دارد سمت توهم ميرود.»
خالهام دفتر را از دستم گرفت و او ادامه را خواند: «کلا خواهرم از زمانيکه فهميده است هيچ خواستگاري ندارد رگههاي فمينيستي (معني اين کلمه را البته نميدانم، از خود خواهرم شنيدهام.) در وجودش بيدار شده است، يعني وقتي يکي از اعضاي فاميل براي او آرزوي خوشبختي و عروسي ميکند، مثل آنهايي که باختشان را پذيرفتهاند ميگويد که مگر آدم فقط با عروسي خوشبخت ميشود؟ من هدفهاي ديگري در زندگيام دارم! اما کاملا مشخص است که از نظر خواهرم آدم فقط با عروسي خوشبخت ميشود و هيچ هدف ديگري هم ندارد.»
دايىام گفت: «عه! به من هم زياد اين حرف را زده است، پس همهاش شوآف بود؟»
من که ديگر طاقت شنيدن اين همه توهين را نداشتم و دلم ميخواست هرچه زودتر حساب برادرم را برسم براي اينکه بقيه هم شدت عصبانيت من را متوجه نشوند، به برادرم گفتم :«عزيزم داستانهاي طنز تخيليات عالي است! چطور است اينبار تو جاي من در تحريريه بنويسي؟»
برادرم گفت: «سردبيرتان با اين مساله که من فقط واقعيتها را مينويسم ، مشکلي ندارد؟»
بيشتر حرصم گرفت و خالهام بقيه انشا را خواند: «پدرم به خاطر اينکه نمرههاي امتحانهايم خوب نيست، ديگر برايم اينترنت نميخرد. کاش تا آخر اين هفته بزرگ شوم و ازدواج کنم تا اينترنت رايگان يکساله را هديه بگيرم.»
ومن به اين فکرميکردم اگر خودم برايش اينترنت خريده بودم اينطوري آبرويم نميرفت!