«خدا به کودک کمک کند» آخرين رمان برنده جايزه ادبي نوبل سال 1993، يعني توني موريسون است که در سال 2015 منتشر شد و توانست عنوان بهترين کتاب سال سانفرانسيسکو را از آن خود کند و موردتوجه منتقدان و نشريات بسياري قرار بگيرد. ميچيکو کاکوتاني منتقد برنده جايزه پوليتزر، آن را داستاني سرشار از خشونت، اما درعينحال تاثيرگذار، طناز، و به همان اندازه حريصانه، بهمعناي واقعي کلمه، قدرتمند توصيف کرد، و يو.اس.اي تودي، آن را بسيار باشکوه و زيبا، و گاردين آن را عالي، و موريسون را نويسندهاي فوقالعاده قدرتمند که توجه هر خوانندهاي را جلب مينمايد.
«خدا به کودک کمک کند» از لحاظ ريشهاي و محتوا يادآور دو اثر پيشين موريسيون يعني «سرود سليمان» و «دلبند» است. شخصيتهاي موريسون بهوضوح از گذشته شکل ميگيرند، اين به آن معناست که ردپاي تجربيات آنها در کودکي يا تاريخ خانواده را ميتوان معمولا در دورههاي بردهداري و پيامدهاي بعدي آن جستوجو کرد.
فضاي رمانهاي توني موريسون از لحاظ شخصيتپردازي نيز بسيار متفاوت است. براي مثال، در «دلبند» همهچيز واقعگرايانه، پرشور و گاهي غمناک پيش ميرود تا او کودکي قاتل را که از مرگ برگشته و در هيات يک آدم بالغ قرار گرفته است به ما معرفي ميکند يا شخصيت زني بدون ناف در «سرود سليمان» که ما را ناگهان با نوع متفاوت و خارقالعادهاي از رمان مواجه ميسازد. عنصر عجيب رمان «خدا به کودک کمک کند» زني است که شبانه به بدن کودکي خود بازميگردد، تمام نشانههاي بلوغش را از دست ميدهد و وزنش بسيار کاهش مييابد يا شايد تصور ميکند که به چنين حالتي دچار شده است.
موريسون عمدا واقعگرايي مادي را مبهم جلوه ميدهد و شما را به تعجب واميدارد. سويتنس، زني سفيدپوست، با بهدنياآمدن لولا، که بعدها خود را برايد مينامد، دچار واهمه ميشود. بچهاي با پوستي کاملا سياه. اين موضوع باعث بههمخوردن ازدواجي شيرين و نارضايتي مادامالعمر کودکي ميشود که رنگ پوستش تنها يک بازگشت ژنتيکي ناگهاني است. موريسون از اين قضيه براي نشاندادن اهميت رنگ و جزئيات مربوط به آن براي سياهپوستان استفاده ميکند. سويتنس به خودش افتخار ميکند که به علت داشتن پوستي روشن مورد تائيد اطرافيان خود قرار ميگيرد. ارزشها و تعصبات پيچيده متعلق به اقوام سفيدپوست نيست.
اين قرنها ظلم و ستم است که آنها را نيز در ميان برخي سياهپوستان قرار داده است. سويتنس که زيبا نشان داده ميشود، در آغاز رمان گاهي گناهکار و گاهي هم خودپسند، و در ادامه، شخصيتش در نقش تفکرات برايد و آگاهي مخاطبان شکل ميگيرد. داشتن مادري که نميتواند بيقيدوشرط به فرزند خود عشق بورزد و همچنين تحقيرشدن در دوران کودکي، برايد را به سمت کارهايي دلهرهآور سوق ميدهد. اما ما با جزئيات آن آشنا نخواهيم شد تا آخر رمان. در آغاز، او با دوست صميمي خود يعني بروکلين در دوران بزرگسالي، يک کسبوکار کوچک آرايشي بهداشتي را راهاندازي کرده و درعينحال از يک جگوار نيز نگهداري ميکنند. او همچنين بابت داشتن دوستي به اسم بوکر بسيار خوشحال است. اما مسالهاي مهم از گذشته او را مدام آزار ميدهد، آنطور که خودش ميگويد: «حافظه بدترين چيز در رابطه با بهبودي است.»