روى تخت دراز كشيده بودم و بعد از حدود بيستدقيقه كه روى دنده راست خوابيده بودم، غلتى زدم و به دنده چپ منتقل شدم. همزمان كه در فكر روياهاى شخصىام بودم كه در خانهام در پاريس از خواب بيدار شوم و با بازكردن پنجره اتاقم، برج ايفل مقابلم نمايان شود، به فكر سنم هم بودم كه امروز روى دوتا عدد «سه» قفل شده بود. در همين وانفسا مادرم كه حريم خصوصىام را به هيچ گرفته بود، بدون كسب اجازه وارد اتاق شد!
بدون هيچ مقدمهاى گفت:« خجالت نمىكشى امروز 33ساله شدى؟»
گفتم:« خجالت چرا؟»
گفت:« نمىخواى ديگه حداقل زن بگيرى؟»
گفتم:«من آخه چى دارم كه بخوام اقدام كنم براى ازدواج؟»
گفت:«مگه مىخواى ويزاى تحصيلى بگيرى كه اقدام خاصى بخواى انجام بدهى؟ خداروشكر اتاق دارى، كمد لباس دارى، ديگه چى مىخواى؟»
گفت:« سطح توقعتون رو اول زندگى بالا نبريد. توالت هم فعلا با ما مشترك باشيد تا يه فكرى كنيم.»
مادر كه عصباني بود، صندلى را نزديك آورد و نشست. نگاهى به سر تا پاى من انداخت و گفت:« خداوكيلى بيا درباره زندگى و افكارت با هم مناظره كنيم ببينم چى تو سرته!»
گفتم:« بفرما.»
گفت:« تو خودت رو تو دهسال آينده كجا مىبينى؟»
گفتم:« پاريس.»
مادر كه به سختى جلوى خنده خودش را گرفته بود، گفت:« باشه قبول. خب براى رسيدن به پاريس بايد تلاشى هم بكنى. خالى خالى كه آدم رو پاريس نميبرن!»
گفتم:« تو يه كتاب خوندم كه نوشته بود به هر چيزى فكر كنيد در آينده به اون چيز ميرسيد. منم روزى دوساعت به پاريس فكر مىكنم. تازه زبان فرانسه هم دارم تمرين مىكنم.»
گفت:« دست به فرانسوى چى مىشه؟»
با اعتمادبهنفسى بالا كه تا آن لحظه در خودم مشاهده نكرده بودم گفتم:«!hand»
گفت:«!Terre dans ta tête»
گفتم:«جونم مامان!شما فرانسوى بلدى؟ معنى اين عبارت چى مىشه؟»
گفت:« يعنى خاك بر سرت!»
گفتم: « مامان! هنوز درسمون به قسمتهاى سخت نرسيده!»
مامان كه نااميد شده بود و قصد ترك اتاق را داشت با يك حرف روى صندلى ميخكوبش كردم. گفتم:« مامان براي ازدواج هم فكرهايى دارم!»
گفت:«واقعا؟»
گفتم:« بله. ببينيد من درخواست ويزاى توريستى مىكنم كه برم پاريس. اگه قصد دادن ويزا نداشته باشند و فكر كنند قصد پناهندهشدن دارم، مىگم كه به پريز برق كنار تختم و قرمهسبزى شما وابستگى دارم و قطعا ويزا را صادر مىكنند!»
گفت:« برو سر اصل مطلب لعنتى!»
گفتم:« اونجا با يه دختر فرانسوى ازدواج مىكنم و در پاريس هم موندگار مىشم.»
دست مادر را كه بدون هيچ حرفى بلند شده بود برود گرفتم و گفتم:«تو همون كتاب خوندم كه عشق هم بعدا بينمون به وجود مىآد. نترس مامان!»
همزمان كه پيامى با مضمون « شما 85درصد حجم بسته خود را مصرف كردهايد» روى صفحه موبايلام نقش بست، مادرم گفت:« بدبخت به جاى اين حرفها برو تو اين چند روز ازدواج كن حداقل تا يكسال اينترنت رايگان دارى!»
بعد از اين حرف براى اولينبار به صورت جدى به ازدواج فكر كردم!