زنان در رشد و تعالي جامعه بشري در ابعاد مختلف تربيتي، اخلاقي، اجتماعي و علمي نقش اساسي را ايفا ميکنند. به همين دليل مطالعه و بررسي آسيبهاي رفتاري و آسيبهاي اجتماعي آنها ميتواند نقش بسيار مهمي در پيشگيري از اختلال در حوزههاي مطرح شده داشته باشد. اين روزها در حالي آمار جرم در ميان زنان افزايش داشته که عوامل متعددي ميتواند در اين افزايش آماري تاثير گذار باشد. يکي از عوامل تاثيرگذار اين است که برخي از زنان سعي ميکنند که به حس برابري با مردان در همه زمينهها و فقدان اعتماد به نفس کافي به ارتکاب جرم ترغيب شوند. زيرا تواناييهاي دروني براي نظارت بر خود يا به عبارتي کنترلهاي دروني ضعيف، باعث کاهش مسئولانه رفتار کردن فرد در اجتماع ميشود. از سوي ديگر گاهي اوقات مشاهده بيشتر برخي ويژگيهاي روانشناختي مانند زودرنجي و اتکاي بيشتر بر احساسات در تصميم گيريها در زنان باعث افزايش جرم ميشود. در خيلي از موارد زنان توسط همسران خويش به سمت بزهکاري کشيده ميشوند که در اين موارد وابستگي عاطفي بيشتر و مهرطلبي افراطي زنان ميتواند در گرايش آنها به ارتکاب جرم تاثيرگذار باشد. از سويي ديگر برخي از زناني که در ردههاي پايين اجتماعي به لحاظ شغل، تحصيلات و درآمد قرار دارند از آنجا که معمولا به مجموعه رضايتبخشي از فرصتهاي سازنده براي تثبيت پايگاه اجتماعي مورد انتظار دسترسي نداشتهاند، بهدنبال فرايند اجتماعي ديگر که کاهش توقعات ديگران از آنهاست، از تلاش براي رسيدن به پايگاه اجتماعي کسب نشده، دست خواهند کشيد و اين عوامل آنها را به سمت فعاليت در گروههاي بزهکاري سوق خواهد داد. افزايش آمار طلاق از سويي ديگر سبب تاثيرات منفي و دراز مدت بيشتري در زنان ميشود زيرا پس از جدايي زنان از لحاظ حمايتهاي اجتماعي و کسب درآمد و از طرفي ديگر به خاطر قطع رابطه عاطفي و احساسي شرايط بحرانيتري را نسبت به مردان تجربه خواهند کرد که کمبود مهارتهاي فردي سبب ايجاد اضطراب و پريشاني بيشتر رواني در آنها ميشود که در ارتکاب جرم در آنها تاثيرگذار است. در نهايت اينکه با کمي بررسي دقيقتر ميتوان دريافت که ورود زنان به آسيبهاي اجتماعي با تغيير شيوهها و الگوهاي زندگي در حال افزايش است. بنابراين بايد مسائل و مشکلات مربوط به زنان از جنبههاي مختلف مورد بررسي بيشتري قرار گيرد تا بتوان در کاهش ميزان جرم در اين افراد گامهاي موثرتري برداشت.