چند روز پيش در خانه مادربزرگم دور هم جمع شده بوديم. يكى از داييهايم که شک ندارم يا با برخي راننده تاکسيها نسبتي دارد يا در آينده نزديک، يكى از همانها ميشود و گوينده و اخبارگوي باتعصب خانواده ما محسوب ميشود و هيچوقت هم قرار نيست كه به رسانههاي خارجي بپيوندد؛ طبق معمول مجلس را دست گرفته بود و در مورد مسائل مختلف روز، از حمله پشههاى سفيد به تهران گرفته تا اتفاقي کتابخواندن شهردار رشت صحبت ميکرد و پشتبند هر جملهاش اظهار فضل تازهاي هم ميکرد و حرفش را هم با قاطعيت تمام ميگفت و ما هم مثل هميشه از روي احترام و رودربايستي مجبور بوديم که حرفهايش را تائيد کنيم، با اينکه هنوز هم بعد از سالها آشنايي با منطقهاي دايي، نفهميديم کلا دليل نطقهايش چيست. از آنجايي که او مرد بسيار باجنبهاي است، پس از پايان اخبارش (که در بيشتر اوقات، پايان را بازميگذارد چون او به اصغر فرهادي هم شباهتهايي دارد.) نظرات ما را هم پيرامون بحثها ميخواهد بداند؛ از ما پرسيد: «خبري شنيدهام که شادي يک چيزي از شادي کنسرت هم بيشتر است، ميدانيد شادي چه چيزي؟»
شوهرخالهام که آدم شوخ و بامزهاي است(از نظر خودش!) گفت: «شادي خواننده کنسرت!»
پسرخالهام که بهتازگي در تيم نونهالان فوتبال بازي ميکند و مادرش او را رونالدوي آينده ميبيند گفت: «شادي پس از گل!» مادرم گفت:«شادي بعد از خريد!»
خواهرم گفت: «شادي عشق!» دايي با خوشحالي گفت: «آفرين، داري نزديک ميشي!»
من گفتم: «به نظر من هيچ شادياي بيشتر از شادي کنسرت نيست.»
دايي گفت: «نهخير تو اين چيزها را نميفهمي! شادي ازدواج از شادي کنسرت بيشتر است و من هم کاملا موافقم.»
همه با دستزدن و تشويق، ستارههاي سفيد را يکييکي نثار دايي کردند و من تعجبکنان و برگريزان نگاهش کردم. او ادامه داد : «کساني که مثل اين (به من اشاره کرد) فهم و شعور درست حسابي ندارند اين را متوجه نميشوند، ولي اين موضوع از نظر علمي ثابت شده است.»
گفتم: «خب داييجان شما که بيشتر از من ميفهميد کمي از شاديهاي ازدواج بگوييد و مرا قانع کنيد.»
گفت: «آن را ديگر نميدانم، تو هم درگير حواشي زرد نشو.»
گفتم: «پس چگونه موافقي وقتي چيزي ازش نميداني؟»
گفت: «اصلا تو چرا الان بايد اينجا باشي؟ سنات به اين چيزها قد نميدهد.»
گفتم: «در اين جمع از من کوچکتر هم هست.»
گفت: «عقل و شعور که به سن ربطي ندارد!»
گفتم: «ببخشيد اما وقتي در مورد چيزي با قاطعيت صحبت ميکنيد، بايد جواب سوالاتي را که از شما ميشود هم بلد باشيد.»
گفت: «چه ربطي دارد؟ مگر سازمان استاندارد، آسانسورهايش استاندارد است که من دليل و منطق حرفهايم را بلد باشم؟»
گفتم: «اين چه سواليه؟ معلومه که آسانسورهايشان استاندارد است!»
گوشياش را از روي ميز برداشت و خبر پلمبشدن آسانسورهاي سازمان استاندارد بهعلت غيراستانداردبودن را نشانم داد.
تا حالا در زندگيام اينطور قانع نشده بودم!