داستان «زندگي همينه ديگه» نوشته روحانگيز شريفيان زباني آسانگير دارد؛ زباني که روايت را به نگاهي باري به هرجهت نزديک ميکند. روايتي شوخ و سرخوش و رها که ميخواهد در هر واقعهاي خوش باشد و با آن کنار بيايد؛ گويي روند اتفاقات براي پادري، چه در آن زمان که هنوز در مغازه است و چه زماني که به خانه خريدارش ميرود و در جلو و بعد پشت در خانه قرار ميگيرد، تفاوتي نميکند. کمي غر ميزند و بعد خود را سازگار ميکند. درواقع داستان «زندگي همينه ديگه» تلاش دارد روندي از يک خوگيري را تصوير کند. شکلي استعاري از مردمي در جامعهاي که به هرچه پيش آيد گردن مينهند راضياند. روايتي از زبان چيزي يا کسي که تماما منفعل است. اين انفعال در داستان نيز به چشم ميخورد. بهگونهاي که بهرغم زبان عاميانهاش، نقطه ورود به آن براي خواننده سخت است. چيزي پشت اين سهلنويسي قرار ميگيرد که داستان را از درجه و مرتبه نشانهشناسي و تاويلپذيرياش پايين ميآورد.
«زندگي همينه ديگه» در بيان داستاني خودش امساک ميکند و جملات را در حجم اندکش تکرار ميکند و راحت و بيوزن و گاه بيدليل رها ميسازد. اين شيوه نگارش در خودش مکشي ايجاد ميکند که کلمات را ميبلعد: روايت اشتها ميگيرد و بيشتر ميخواهد. گويي که روايت ميل دارد از قاب داستان بيرون بزند. همچون کادر عکسي سهدرچهار که آنچنان نزديک چهره است که جز دماغ و گوشهاي از چشم، در عکس نميافتد. اين زبان راحت و آسوده و از سر حوصله در داستان، تمايل به اطنابي دارد که نويسنده از آن پرهيز ميکند. امري که کليت نوشته را در خودش فروميريزاند و آوار ميکند و خواننده را زير اين آوار، سرگردان ميگذارد.
شايد بخشي از سرگرداني به اين موضوع بازگردد که نويسنده نميداند براي چه کسي مينويسد. در نگاه نويسنده، پادري ميتواند تمثيل و نمادي باشد از مردمي توسريخورده؛ نمادي از کسي که ميگذارد هرکسي بر گردهاش پا نهد. کسي که گردن ميگذارد به هر قفايي و هر بادي که وزد، پيشش دوان است. ميتوان مفروض داشت که نويسنده از گونهاي ميانمايگي سخن ميگويد. شکلي که پا را از مضمون فراتر ميگذارد و خود داستان را هم دربرميگيرد. داستان نميتواند ميان آنچه که درگيرش است و خود روايتکنندهاش فاصلهاي ايجاد کند. رويکردي که مثل انفجاري انتحاري و دروني عمل ميکند. گويي انفجار در خودش اتفاق ميافتد و تخريب آن گريبان خودش را ميگيرد.
در شروع داستان ميخوانيم که: «تو مغازه، يه گوشهاي تکيه داده بودم به باقي چيزها. جام بد نبود، تو پر قو نبودم، اما اييي، نه کاري بود و نه چيزي که بهاش فکر کنم، يه کمي هم تنبل شده بودم و همانطور شب روز، و، روز شب ميشد و من لم داده بودم بيخيال.» و باز چند سطر پايينتر ميخوانيم: «تو مغازه حوصلهم سر رفته بود. خداخدا ميکردم که، اينجا که دارم ميرم جاي بدي نباشه.» دريافتهاي متفاوتي را درباره مغازهاي که پادري در آن بوده در اين جملهها به چشم ميخورد. در نوشته اول رضايت مشهود است. اما در دومي نارضايتي را ميبينيم: سطري که نقيضهاي است بر نوشته پيشينش.
داستان در جاي ديگري ميگويد: «فورا خودمو جابهجا کردم. انگار اصلا نميفهميد وقتي اينطوري آدمو پرت کنه، دندههاي آدم جابهجا ميشه.» مشخص نيست که چرا راوي خودش را آدم مينامد. چه توصيف پيشين و چه معرفي پس از آنکه به پادريبودن راوي اشاره ميکند، موقعيت و تصويري را نميسازد که در آن راوي بخواهد خود را آدم بنامد و از جابهجايي دندهاش بگويد. مضاميني با زباني انساني، از دهان و نگاه غيرانسان و از چشم حيوانات و اشيا، در ادبيات موضوع تازهاي نيست. اين روشي است که در متون کلاسيک و از گذشته تا امروز بارها تکرار شده، اما وقتي که پادرياي خود را آدم بنامد و پس از آن ديگر چنين اشاره و نگاهي را نياورد، همچون ميخي ميشود که چرخ روايت را بيباد سازد و ادامه مسير را پر تکان و داستان را لنگ بگذارد.
در جاي ديگري از داستان ميخوانيم که: «اما يه روز، همون روزهاي اول بهار، که منم چشمبهراه روزهاي گرم تابستون بودم، ميمي ناغافل بلندم کرد و تاپي، انداختم تو سطل آشغال.» و کمي پايينتر آمده: «عصر بود که صداي پاي مرد رو شنيدم... دستش رو دراز کرد و از سطل بيرونم کشيد. آه چه هوايي... بهبه... کيف کردم. هنوز بهار بود و دلم گرم شد.» و مگر قرار است از فاصله صبح تا عصر در اوايل بهار فصل تغيير کند؟ از اينگونه سهونگاري در اين داستان کوتاه باز هم ديده ميشود. انگار زبان سادهگو و عاميانه روايت، بايد به لغزشهاي مکرر در روايت بدل شود: سهلنگارياي که سهونگاري ميشود.
ميتوان گفت داستان «زندگي همينه ديگه» در شکلي کلي و نمادين، به مفهوم تطبيقپذيري با شرايط اشاره دارد. انگار که در پس نگاه تمثيلياش بخواهد شرايط سازگاري در امر مهاجرت را يادآوري کند. درعينحال پادري در فضايي منفرد و در انزوا سير ميکند و با چيزهاي ديگر ارتباط نميگيرد. مثلا با پادريهاي ديگر سخن نميگويد و غم و درد و مساله آنها درگيرش نميکند. از اينکه پادرياي ديگر که در گاراژ بود به سطل آشغال بيفتد، واکنشي نشان نميدهد. همانطور که نسبت به پادري پيش از خودش که بيرون در گذاشته شده بود نيز اعتنايي نميکند. درواقع دايره زبان و نگاه راوي رو به چيزي است که معطوف به خودش باشد و چيزهايي در دايره توجهاش قرار ميگيرد که مربوط به اوست. خودخواهياي غليظ و مضاعف در زبان راوي ديده ميشود که داستان به آن نميپردازد. اين نقطه مقابل آن نگاه سهلنگر اوست.