اين خانواده بزرگ و گسترده يا همان طايفه و اعضايش که گويا از ازل تا ابد در ميان خودشان به جنگ و دعوا مشغولاند و درست به همان اندازه در برابر دشمنان خارجي متحد است، اين روزها بيشتر در تلويزيون خانه دارد تا در لابهلاي صفحات داستانهاي جدي؛ اما در «غمهاي کوچک»، غزلسرايي آليستر مکلاود موفق ميشود تا خواننده را با تمام اين ماتمها، خشونتها و عشقهاي حريصانه که نسلاندرنسل از سوي خاندان مکدونالد مطالبه ميشود، هم جريحهدار سازد و هم به حسادت بکشاند! راوي رمان و کانون معاصرش يعني دندانپزشکي بهنام الکساندر، ممکن است در وهله اول به صورت بارقه رنگوروپريدهاي از اجداد کيپبرتونياش بهنظر بيايد، اما در ميان همهمه خاطرات و حسرتي زندگي ميکند که درنهايت از آن خود خواننده ميشود. سفر حقيقي الکساندر، آن رانندگي افسردهکننده و اجباري شنبهها نيست که او در طول آنتاريو طي ميکند تا به برادر بزرگتر دائمالخمرش، يعني کالوم برسد؛ بلکه سواري دائمياش بر بال گذشته است.
بخش زيادي از شاهکار آليستر مکلاود که برايش جوايز بسياري را نيز به رامغان آورده از جمله جايزه بينالمللي دابلين، در قالب فلاشبک، روايت ميشود؛ آنجا که الکساندر راهي است تا براي برادرش نوشيدني بخرد؛ همانطور که او عرض خيابانهاي تورنتو را ميپيمايد، شراکت و خاطرات از مکدونالد ميزباني جفتوجور ميکند که مشتمل بر الکساندرهاي فراوان ديگري از اين طايفه ميشود؛ يکي از آنها فاميلزاده راوي است که سالها پيش در معدن اورانيوم کشته شده. زندگي الکساندرِ هميشه تحتتسلط مرگ ناگهاني و روحهاي سمج سپري ميشود. وقتي که او کودکي بيش نبوده، والدين و يکي ديگر از برادرهاي بزرگترش درحالي غرق ميشوند که داشتهاند عرض کانال يخزده را ميپيمودند تا به جزيرهاي برسند که پدرش در آن متصدي يک فانوس دريايي بوده. مثل هميشه، مکلاود آرامشي غيرقابل تحمل را بر فراز اين مصيبت ميافشاند.
الکساندر جوان و خواهر دوقولويش، در اين دنيا ماندهاند تا توسط نسلهاي مسنتر بزرگ شوند. دو پدربزرگ آنها براي خودشان حکم زمينه تحقيقات در حيطه تفاوت را ايفا ميکنند! يکي به غايت سختگير است و ديگري هميشه سرمست و خوشاحوال! اولي تاريخ محض را به افسانهها ترجيح ميدهد و دومي هميشه چشمبهراه رسيدن نياکان مکدونالد با بانگ اعلي دارد. الکساندر نسبت به برادرهاي بزرگتر زندهماندهاش، درست و حسابيتر بزرگ شده؛ کساني که با تفنگهاي پُر زير بالشتشان ميخوابند. عليايحال درست بعد از اتمام کالج، ترديد به دل راه نميدهد که به آنها در معدن بپيوندد تا گير و گرفت فاميلزاده همنامش را به پايان برساند.
شفقت مکلاود و دلسوزياش براي تمام اين مردمان زيادهنوش، تنها و باري بههرجهت جزيره، حتي شامل حال حيواناتي که ميانشان زندگي ميکنند و ميميرند نيز ميشود. داستان او بهطور دائم دل خواننده را به وسيله اسبهايي که بايد کشته شوند، نهنگهايي که به گلنشسته و خودکشي کردهاند، سگهايي که بهواسطه وفاداري به اربابشان فدا شدهاند به درد ميآورد؛ اما در کاري که او انجام ميدهد هيچگونه فن نمايشگري عاطفياي نهفته نيست! حيوانات توسط گرداب قدرتهايي به دام افتادهاند که مردم نيز اسيرش هستند. جانوران و انسانها باهم شريک ميشوند و بههم خسارت وارد ميکنند، مثل کالوم مکدونالد که از يک اسب و نخ ماهيگيري براي کشيدن دندان پوسيدهاش بهره ميبرد. اين رخدادها، نوعي طبيعتگرايي را بازتاب ميدهد که صرفا طبيعي است! نه آن مدل جبرگرايي متداول تئاتر گرند گينول يا نمايشهاي مهيب.
عنوان کتاب، يعني «غمهاي کوچک» يکبار با نيشخند توسط ژنرال وولفي به مبارزان هايلندي که دوشادوشش در تپههاي آبراهام مبارزه ميکردهاند بيان شده: «غم چندان عظيمي نيست اگر آنها به زمين بيفتند!» در اثر مکلاود، اين اصطلاح، سوءدرک عظيم ما را در مورد عظمت تقريبا هر جانداري که نفس ميکشد بيان ميکند. نويسنده قسم ميخورد که در قبال تمام گسستگيهاي مشهودشان، هريک از آنها بر فراز دياسپوراي(آوارگي از وطن) کوچکي از ديگران ميپلکد.
مکلاود به غايت با دقت در زمينه داستان کوتاه، خانه گزيده است تا گذر ديرهنگام شغلياش به رماننويسي را بدون هيچ لغزشي بنا سازد. تاريخچههاي مکلاود، که با گفتن و بازگفتن کارهاي معروف پردهبرداري ميشود، اغلب بيشتر به صورت يک ساگا يا سرگذشتنامه چندجلدي ايپزوديک رخ مينمايد تا يک رمان! «غمهاي کوچک» در تلاش براي رساندن حقايق افکار و احساسات، بهطرز غريبي صريحتر از داستانهاي کوتاه مکلاود عمل ميکند. داستان به فراخور زمان کمتري دارد تا اثر تماتيکش را به بار بنشاند.