بودن با فوتباليستهاي پيشکسوت هم براي خودش عالمي دارد. من نه دهه شصت که عزيزان فنونيزاده گل ميکاشتند و من نوجواني بيش نبودم فوتبالي بودم و نه الان که مثلا انگار بزرگ شدهام. همين قدر حساس بودم که اگر مثلا تيمملي فوتبال به هر علتي سر از جام جهاني درميآورد؛مشتاق ميشدم و همراه با ساير ملل به تماشاي مسابقات مينشستم و گاهي هم البته از شدت شوق و ذوق دراز ميکشيدم و ابراز احساسات ميکردم که خيلي فشار به من وارد نشود. من در همان دوران دبيرستان که زنگ ورزش به استاديوم شهرمان ميرفتيم، هميشه بر سر دونفر دعوا بود که جزو کدام تيم کلاس براي انجام بازي باشند. يکي دوستي بود که بازياش خوب بود و هر يک از دو تيم ميخواستند او را براي خودشان بردارند و يکي هم حقير بدون ادعا بود که هر تيمي تلاش ميکرد تا من در گروه او نباشم! من آن ايام هم اهل سخنراني و مقالهنويسي بودم و سنگينترين وزنهاي که بلند ميکردم، خودکار بيکم بود و فقط بيک مثل بيک مينوشت آن موقع! يکبار که عمليات يارگيري انجام شد و سوت شروع بازي به صدا درآمد، من را گذاشتند دروازهبان. من هم چون عينک داشتم، کلا ميترسيدم و سعي ميکردم مورد اصابت ضربات محکم توپ قرار نگيرم و حالا کي ميخواست باز پول عينک بدهد به ما! اگر هم عينک را برميداشتم، چون نزديکبين بودم (و کماکان هستم!)؛ توپ شوتشده را از دور نميديدم و لازم بود که حتما به من نزديک شود تا آن را ببينم و اي بسا لمس کنم! فلذا يکبار که تيم حريف به سمت دروازه يورش آورد، چنان پايي به توپ زدم که در دل دروازه نشست و صداي فرياد تشويق و سوت و هورا به هوا بلند شد. اما وقتي خوب دقت کردم، روم به ديوار، ديدم که اعضاي تيم مقابل دارند شادماني ميکنند. بله، با يک فن تکنيکي خودجوش، توپ را به صورت برگشتي به دروازه خودمان زده بودم. گل به خودي! گل بيخودي! از همان وقت فوتبال را ترک کردم و وارد واليبال شدم. بعدها واليبال را هم ول کردم. اما خب ورزشکاران، دلاوران را هميشه دوست داشتم. توفيق مصافحه و مصاحبهاي با عزيزان فنونيزاده (آقا مرتضاي پرسپوليسي و آقا مهدي استقلالي) پيش آمد که حرفهاي بدي رد و بدل نشد و در آينده خواهيد ديد. گل گفتيم و گل زدند! آقا مرتضي شوخطبعتر است. تا مرا ديد، لبخند زد و گفت: آقا رفيع که خيلي مثبت است!