بستن
کد خبر: ۱۵۲۲۰۷۱

روایت‌هایی ناشنیده از زیر پوست تاریخ

 در میان فراوان داستان‌هایی که در ادبیات داستانی تاریخ معاصر ایران با چنین رویکرد و دغدغه‌ای به قلم نویسندگان اجتماعی نویس درباره‌ی چنین زنانی نوشته شده است، از مرتضی مشفق کاظمی در «تهران مخوف» بگیر تا محمود زند مقدم و زکریا هاشمی، ابراهیم رهبر و پرویز دوایی و در این میان روایت شهره احدیت با این همه فرق دارد

 نسیم خلیلی، نویسنده و پژوهشگرنوشت: «نیاورده‌اند که...» مجموعه‌ای از داستان‌های زنده، استقس‌دار، عمیق و انسان شناسانه‌ای است به قلم پخته و شیوای شهره احدیت که هرکدام فضای روایی منحصر‌به‌فرد و درک‌پذیر خود را دارند و از همین روست که مخاطب در نخستین مواجهه با داستان‌های این کتاب، از تنوع شیرین و شگفت سوژه‌ها به وجد خواهد آمد؛ از بحران تودرتوی زندگی مهاجران افغانستانی بگیر تا تضاد‌های عقیدتی و فرهنگی و میان‌نسلی که نامحسوس و در لفافه، پهلو می‌زند به بازنگری در بافت سیاسی جامعه شناسانه‌ی برهه‌ای از تاریخ ایران، انقلاب و جنگ؛ از عاشقانه‌های آرام و اندوهگین دختران دهه‌های پنجاه و شصت، درگوشی‌ها و حجب و شادی‌شان، عروسی‌ها و حزن غالب بر جامعه و زندگی در آن سال‌ها تا زندگی زنی روسپی در داستان «خون‌بازی» که به روشنی می‌توان آن را شاهکاری در ترسیم زندگی دشوار طردشدگانی از این دست در گفتمان زندگی اجتماعی دانست.

 در میان فراوان داستان‌هایی که در ادبیات داستانی تاریخ معاصر ایران با چنین رویکرد و دغدغه‌ای به قلم نویسندگان اجتماعی نویس درباره‌ی چنین زنانی نوشته شده است، از مرتضی مشفق کاظمی در «تهران مخوف» بگیر تا محمود زند مقدم و زکریا هاشمی، ابراهیم رهبر و پرویز دوایی و در این میان روایت شهره احدیت با این همه فرق دارد؛ این بار زن در روایت نویسنده، در جایگاه روسپی/لکاته، در مرکز ثقل روایت اِستاده و با اقتداری که از فرودست بودگی او بعید است، شکوه بی‌همتای عشقی را به تصویر می‌کشد که تند و سرکش و شرربار دو انسان آزاد از قید و بند‌ها و عرف‌ها و پذیرش اجتماعی را به هم پیوند زده است و چه تفاوت ظریفی ا‌ست میان این روایت با روایت‌های مشابه که زن در چنین جایگاهی در آنها تنها‌تر، طردشده‌تر، آسیب‌دیده‌تر و بی‌فرجام‌تر است، قابل ترحم است، بی‌قدرت و رهاشده و بدسرانجام است و اینجا او با همه‌ی رنجی که می‌برد در جان‌پناه عشقی شعله‌ور و سوزان، آرام جانی می‌جوید و تو گویی می‌یابدش هَم؛ و چنین رویکردی به روشنی نشان می‌دهد که ویژگی بارز احدیت را در این کتاب باید طرد کلیشه‌ها دانست از این رو که داستان‌های ژرفانگرانه‌ی «نیاورده‌اند که...» نشان می‌دهند احدیت نوشتن درباره‌ی مطرودان جامعه را تنها با نوشتن درباره‌ی زن روسپی و در «خون‌بازی» خود نمی‌آزماید.

 او بعدتر شاهکار دیگری در این کتاب می‌گنجاند که بر تارکش زنی اِستاده است که مبارزه‌ی سیاسی می‌کرده و نویسنده بدون شعارزدگی، نفی مطلق، بدون جانب‌داری، بدون مستقیم‌گویی در قالب روایتی زنده و عمیق دستمال تری می‌کشد بر غبار طردی که جامعه و تاریخ بر قامت چنین کسانی پاشیده است، از پس این غبارزدایی ا‌ست که مخاطب در اندوهی آرام و در خشمی تاریخی که نسبت به خط مشی و سلوک شخصیت در ذهن دارد و نویسنده هم او را زنده کرده است. به ویژه آنجا که راوی خطاب به زهرا تشر می‌زند که: «فکر مادر و پدر پیرت رو نکردی؟ به خدا خلق ستم‌دیده همین‌هان»، این اندوه را زنده‌تر می‌بیند و خشم را فرو می‌دهد و زهرا را می‌بیند و پدرش را به ویژه در آن دیالوگ‌های درخشان میان اوستارضا/پدر و مرد نظامی/عبادی قبل از صدور مجوز ملاقات با زندانی/زهرا: «من توی این موندم که تو هم شدی پدر؟»، «اقبال من هم این بوده آقا». «اقبالت رو خودت ساختی، کفر نگو».

«دست من نبوده که». عبادی مشتش را محکم کوبید روی میز: «آخه... لااله... تو چه لقمه‌ای خونه بردی که همه‌ی بچه‌هات...» اوستا رضا اول خشکش زد، اما بعد از چند ثانیه یواش جلو رفت و کف دست‌هایش را گرفت رو به عبادی. دست‌های بزرگش پر از ترک بود؛ ترک‌هایی که انگار گچ و خاک بنایی هم شکافشان را پر نمی‌کرد. «لقمه‌ی فعلگی آقا». اشک چشم‌های آبی‌اش را خیس کرده بود و از لای ریش‌های سفیدش پایین می‌آمد.» چنان‌چه پیداست احدیت در داستان‌هایش از این شخصیت‌ها، نه موجوداتی ترحم برانگیز یا منفور که انسان‌هایی ناگزیر به پناه بردن به عشق و رنج می‌سازد.

او غبار فراموشی را از چهره‌ی آدم‌های گمشده در تاریخی همچون اوستا رضا می‌زداید و به مخاطب یادآور می‌شود که داستان کوتاه و ادبیات داستانی ایران هنوز هم این پتانسیل را دارد که راوی تاریخ مردم، تاریخ اجتماعی شود؛ و به این ترتیب است که باید گفت مجموعه داستان «نیاورده‌اند که...» بیش از آن‌که یک اثر داستانی باشد، یک کاوش انسان شناسانه در لایه‌های زیرین زندگی مردمانی ا‌ست که تاریخ، آنها را در غبار فراموشی نشانده است. از این رهگذر احدیت موفق شده است از دل بحران‌های تاریخی روایاتی انسانی و تکان‌دهنده بیرون بکشد و در نهایت باید گفت «نیاورده‌اند که...» کتابی است که باید با حوصله خواند، نثری دارد که از دل برآمده و بر دل می‌نشیند. احدیت نه تنها داستان می‌گوید بلکه به خواننده‌ی خود تلنگر می‌زند که زیر پوست این روزمرگی‌ها، چه تاریخ ناگفته‌ای جریان دارد و به راستی که خواندن این کتاب، تجربه‌ای ا‌ست شبیه به ورق زدن یک آلبوم قدیمی در یک روز سرد در حالی که پرهیب کوهی برفی از پشت پنجره پیداست، پر از حسرت و امید، زنده و عمیق و تاریخ‌گو.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار