این کتاب از آن دسته آثاری است که اهمیت خود را نه صرفاً از موضوع، بلکه از پرسشی میگیرد که در پس آن قرار دارد: آیا میتوان میان عرفان کلاسیک ایرانی و معنادرمانی ویکتور فرانکل گفتوگویی واقعی برقرار کرد؟ پاسخ کتاب، در کلیت، مثبت است؛ اما ارزش اثر بیش از این پاسخ، در طرح مسالهای است که به یک دوره یا مکتب خاص تعلق ندارد: انسان چگونه در جهانی آکنده از رنج، فقدان، مرگ، تنهایی و ناکامی میتواند برای زندگی خود معنا بیابد؟
نقطهی عزیمت کتاب، دو شخصیت با فاصلهای بسیار زیاد از یکدیگر است: عطار نیشابوری، شاعر و عارف قرن ششم هجری، و ویکتور فرانکل، روانپزشک اتریشی قرن بیستم. یکی در جهان عرفان و سلوک سخن میگوید و دیگری پس از تجربهی اردوگاههای مرگ نازیها، نظریهای روانشناختی را بر محور معنا و مسئولیت انسان صورتبندی میکند.
قرار دادن این دو درکنار یکدیگر، اگر از شباهتسازی سطحی فراتر رود، میتواند نشان دهد که چگونه دو اندیشه، از دو مسیر متفاوت، با یک بحران بنیادی مواجه میشوند. فرانکل در نظریهی لوگوتراپی، معنا را چیزی میداند که انسان باید در وضعیت مشخص و یگانهی زندگی کشف کند. معناخواهی یکی از نیروهای بنیادی انسان است و بحران معنا میتواند به خلأ وجودی و آشفتگی منجر شود. در سوی دیگر، عطار نیز انسان را موجودی ایستا نمیبیند؛ او باید از وضع موجود عبور کند، طلب کند، بیدار شود و از عادات و تقلیدها فاصله بگیرد.
همینجا یکی از جذابترین نقاط تماس دو اندیشه شکل میگیرد: «طلب». در عرفان عطار، طلب جستوجویی است که از آگاهی انسان نسبت به نقصان خود آغاز میشود و بدون تحول درونی به نتیجه نمیرسد. کتاب با تکیه بر این مفهوم نشان میدهد که انسان معناجو در هر دو دستگاه فکری، منفعل نیست؛ باید چیزی را در زندگی خود بجوید و برای آن مسئولیت بپذیرد. اما درخشانترین محور مشترک کتاب، «درد» است. درد در جهان عطار صرفاً نشانه رنج و بدبختی نیست؛ میتواند نشانهی بیداری باشد و انسان را به طلب و حرکت وادارد. عطار حتی در مواردی درد را نه چیزی که باید بیدرنگ از میان برد، بلکه راهی برای رسیدن به درمان میداند. در نگاه فرانکل نیز رنج میتواند انسان را به پرسش از خود و زندگی وادارد و از دل آن امکان معنایی تازه پدیدار شود. در همین زمینه، یکی از ابیات عطار در مختارنامه معنای حرکت و طلب را بهخوبی به تصویر میکشد: «گر مرد رهی میان خون باید رفت/ وز پای فتاده سرنگون باید رفت/ تو پای به راه درنه و هیچ مپرس/ خود راه بگویدت که، چون باید رفت». با این حال، درست در همین نقطه باید احتیاط کرد. همسان دانستن «درد» عطار با «رنج» فرانکل، اگر از حد مقایسهی مفهومی فراتر برود، به همسانسازی تاریخی میانجامد. رنج برای فرانکل در متن تجربه انسان مدرن، مسئولیت، آزادی و انتخاب معنا پیدا میکند؛ درحالیکه درد در دستگاه عرفانی عطار، در نسبتِ انسان با حقیقت مطلق، سلوک و امر قدسی معنا مییابد؛ بنابراین شباهت این دو، به معنای یکی بودن دستگاه فکریشان نیست، بلکه امکان گفتوگو میان دو تلقی متفاوت از انسان را نشان میدهد.
از همین منظر، قوت واقعی پژوهش زمانی آشکار میشود که بهجای اثبات اینکه «عطار پیش از فرانکل معنادرمانگر بوده است»، نشان دهد چرا برخی پرسشهای فرانکل را میتوان در متون عطار نیز، به شکلی دیگر، دنبال کرد. عطار نظریهی رواندرمانی به معنای مدرن آن ندارد و فرانکل نیز عارف مسلمان یا نظریهپرداز عرفان ایرانی نیست. یکی پزشک و روانپزشک است و دیگری شاعر و عارف؛ یکی با زبان نظریه و تجربهی بالینی سخن میگوید و دیگری با زبان شعر، تمثیل، حکایت و معرفت عرفانی.
از این منظر، شاید دقیقترین تعبیر برای رابطهی این دو، نه «تطابق»، بلکه «همسخنی» باشد. تفاوت زمینهها نیز اهمیت دارد. عطار با سالکی مواجه است که مسالهی اصلیاش فاصله گرفتن از حقیقت و رسیدن به کمال است؛ فرانکل با انسان مدرنی روبهروست که ممکن است در میان آزادیها و انتخابهای فراوان، معنای زندگی خود را از دست داده باشد. این تفاوت را نمیتوان نادیده گرفت؛ فاصلهی نیشابور قرن ششم و وین قرن بیستم، فاصلهی دو جهان فکری و تاریخی است. یکی دیگر از امتیازات اثر، محدود نکردن مسالهی معنا به رنج است. بحث به اخلاق، عشق، ترک عادت، خلوت، طلب و اغتنام فرصت نیز کشیده میشود. عادت در این خوانش فقط رفتار تکراری نیست؛ میتواند به ندیدن جهان تبدیل شود و امکان تجربهی تازه و تحول را از انسان بگیرد. «اغتنام فرصت» نیز یادآور میشود که معنا فقط در آینده یا نتیجهی نهایی زندگی ساخته نمیشود؛ اکنون نیز بخشی از امکان معنا بخشیدن به زندگی است.
با وجود این امتیازات، اثر از آسیب رایج پژوهشهای تطبیقی کاملاً مصون نمانده است: گاهی تعداد شباهتها چنان افزایش مییابد که «اثبات شباهت» بر «تحلیل تفاوت» غلبه میکند. این مساله بهخصوص دربارهی اصطلاح «معنادرمانی عطار» اهمیت دارد. اگر این تعبیر را به معنای دقیق بالینی و روانشناختی بگیریم، مسالهبرانگیز است؛ اما اگر منظور «معنابخشی به زندگی» و درمان بیمعنایی از راه اخلاق، طلب، عشق، خودشناسی و سلوک باشد، میتواند تعبیری راهگشا باشد. به نظر میرسد ارزش پژوهش بیشتر در همین معنای دوم نهفته است. درنهایت، کتاب را نباید تلاشی برای اثبات پیشگامی تاریخی عطار در روانشناسی مدرن دانست. ارزش اثر در یادآوری این نکته است که مسالهی معنا، پیش از آنکه نام یک مکتب روانشناسی باشد، یکی از پرسشهای بنیادین انسان بوده و هست. فرانکل این پرسش را در زبان روانپزشکی و اگزیستانسیالیسم صورتبندی کرد و عطار قرنها پیش آن را در زبان عرفان، شعر و سلوک پی گرفت.
شاید به همین دلیل عنوان «از درد تا معنا» عنوانی مناسب برای کتاب حاضر است؛ نه از آن رو که هر دردی الزاماً به معنا ختم میشود، بلکه از آن رو که کتاب مسیری را ترسیم میکند که در آن درد میتواند به پرسش، پرسش به طلب و طلب به امکان معنا تبدیل شود؛ و شاید پرسش نهایی کتاب این باشد: وقتی جهان مطابق خواست ما پیش نمیرود، چه چیزی میتواند زندگی را همچنان ارزش زیستن ببخشد؟
اگر کتاب پیش رو بتواند خواننده را از پاسخهای آماده عبور دهد و او را به مواجهه با همین پرسش برساند، از یک پژوهش تطبیقی فراتر رفته و به اثری دربارهی خودِ انسان تبدیل میشود؛ انسانی که شاید نتواند درد را از زندگی خویش حذف کند، اما میتواند نسبت خود را با آن تغییر دهد.