در متن با واسازی تقابل دوتاییها متن مانند (گرسنگی و سیری) (صداقت و فریب) (حضور و غیاب) کشمکش را دگرگونه میکند. در رویکرد به متن ما از معنای ظاهری که ماجرای سادۀ دزدی نان توسط مرد و دروغ زن است. فراتر رفته و به سراغ فروپاشی ثبات در متن میرویم. در این داستان تقابل دروغ و حقیقت ستون فقرات داستان است. در مرحلۀ اول با بیثباتی دالها روبه رو میشویم. زیرا زن میداند که مرد دروغ میگوید. او نان را خورده است؛ و مرد نیز آگاه است که زن میداند. در اینجا دروغ دیگر یک پنهانسازی ساده نیست. بلکه به یک «توافق زبانی» تبدیل شده. خصوصا وقتی هر دو نفر به دروغ گفتن ادامه میدهند. به طور مثال وقتی میگوید «گمان کردم چیزی اینجاست» زبان از کارکرد اصلیاش که ارجاع به واقعیت است، تهی میشود. زبان اینجا برای ساختن یک واقعیت ساختگی به کار میرود. تا از فروپاشی بنیادینِ رابطه که ناشی از گرسنگی و فقر است جلوگیری کند. دومین مرحله وارد حقیقت مخدوش میشویم. زن در داستان میگوید «نمیتوانست دروغ گفتن او را تحمل کند.» در واقع حقیقت در این داستان یک هیولاست که اگر بیان شود، زندگی مشترک سی و نه سالهشان را در هم میشکند. پس دروغ اینجا نقش محافظتی دارد؛ یعنی دالِ دروغ در اینجا به وفاداری یا مدارا دلالت میکند؛ که این خودش یک چرخش در معناست. نویسنده در داستان فضای سرد و مینیمال ساخته است. در ساحت کلی مهم نیست که او خواسته در مورد فقر پس از جنگ بنویسد یا خیر. مهم این است که متنِ او به ما اجازه میدهد نان را به عنوان «دال ِتهی» ببینیم. نان در اینجا چیزی فراتر از غذاست. نان عنصری از بقاست که حضور یا غیابش هستی سوژهها را تعیین میکند. زن و شوهر در نیمه شب با بشقاب خالی مواجه میشوند. این بشقابِ خالی، تصویری از «عدم موجودیت» است. جمله بسیار کلیدی اینجاست در داستان میخوانیم «مرد نیز اندیشید، توی این لباس تقریبا پیردیده میشود. زن نگاهش نکرد، چون نمیتوانست دروغ گفتن او را تحمل کند.» در متن سوژه یکپارچه نیست. زن و مرد در شب، در آن نورِ خاص و در آن لحظۀ گرسنگی، به بازنماییهای متفاوتی از خودشان میرساند. مثلا آنجا که میگویند شبها پیرتر از روز هستند. هویتشان در متن، یک ساختار ثابت نیست. بلکه وابسته به نور لباس و نگاه دیگری است. در فلسفهی دریدا، حضور همواره با نوعی غیاب گره میخورد در داستانِ نان، بشقابِ خالی دالی است که باید حضور نان را نشان دهد. اما غیاب نان را بازنمایی میکند. این غیاب هستۀ مرکزی داستان است. همچنین در حالیکه نان به عنوان حقیقتِ مادی غیاب است، دروغ به عنوان یک حضورِ مداوم سنگین در فضای آشپزخانه وجود دارد. در این فضا دروغِ مرد، واقعیت جدیدی خلق میکند که هر دو شخصیت به آن باور دارند. یا وانمود میکنند که باور دارند. در نتیجه حقیقت (که نان خورده شده) در سایه قرار میگیرد و دروغ که (صدایی شنیده شده) به حقیقتِ زیستۀ آنها تبدیل میشود.
حالا زبان در داستان دیگر حامل معنای ثابت نیست. جمله مرد وقتی میگوید «گمان کردم چیزی اینجاست» به عنوان یک دال، در هربار تکرار، معنای متفاوتی مییابد. بار اول تلاش برای فریب است. بار دوم به یک قرادادِ زبانی تبدیل میشود و در نهایت به یک آیینِ محافظت از دیگری درمیآید. زن نیز با تکرار این دروغ (من هم صدایی شنیدم)، در تولید این واقعیت جعلی مشارکت میکند. زن و مرد در حال نوشتن یا خلقِ مداوم حقیقت خود هستند. حقیقت آنها نه در نان بلکه در زبان مشترکی است که برای پنهان کردن فقر و رنج استفاده میکنند. موضوع دیگر در داستان، نگاه نویسنده به تن و بدنمندی کاراکترهاست که در متن مانند یک سوژه متزلزل است تا به ما القا کند سوژه (انسان) یک موجود یکپارچه نیست. در صفحۀ دوم داستان زن و مرد با دیدن تصویر یکدیگر در نور آشپزخانه، ناگهان «پیر» به نظر میرسند. این نشان میدهد که گاهی هویت، ساختۀ نگاهِ دیگری است. آنها در تاریکیِ اتاق، «زن و شوهر» هستند. اما در زیر نور آشپزخانه «دو موجود پیر و گرسنه» هستند. این تزلزل هویت نشان میدهد که هیچ چیز در این متن پایدار نیست؛ نه هویت آنها، نه رابطهشان، و نه حتی مفاهیم اخلاقی مثل راستگویی.
در بخشی از داستان ایثار به مثابۀ فروپاشیِ تقابل است. در صفحۀ چهارم داستان یک چرخش عالی رخ میدهد. زن میگوید «من نمیتوانم زیاد نان بخورم. تو یکی بیشتر بخور.» اینجا تقابلِ دو تاییِ (من و تو، سیری و گرسنگی) واسازی میشود. زن با دادن سهم خود، نه تنها نان را تقسیم نمیکند، بلکه مرزِ بین خود و دیگری را از بین میبرد. او با دروغِ جدیدی (که نان به مزاجش سازگار نیست) حقیقت بزرگتری را میپوشاند. اینکه ایثار، تنها راهِ حفظِ کرامتِ انسانی در برابرِ ویرانیِ جنگ و فقر است. داستان کوتاه نان نه دربارۀ دزدی نان است و نه دربارۀ پیری بلکه دربارۀ قدرت زبان برای بقاست. نان در این داستان یک «دالِ شناور» است که معنایش مدام تغییر میکند. از غذا به گناه و از گناه به ایثار. در انتهای داستان وقتی زن زیر لامپ و پشت میز مینشیند به جای اینکه گرهگشایی صورت بگیرد. متن در یک وضعیت معلق رها میشود. خواننده میفهمد که این دروغ تا ابد ادامه دارد، چون حقیقتِ عریان (فقر و پیری) برای تحمل کردن بسیار سنگین است. در اصل پایان باز داستان حقیقت اصلی فقر و پیری را در سکوت پشتِ میز محصور میکند. اینجا متن بار دیگر تقابلِ سکوت و گفتار را واسازی میکند. اگرچه مرد و زن با یکدیگر حرف میزنند. اما حرفهایشان «هیچ» است. آنها در یک حقیقت قراردادی نشسته-اند. در یک جمعبندی کلی باید گفت نان در این داستان یک دالِ شناور است. چرا؟ چون اوایل داستان نان دال بر گرسنگی است. سپس به دال خیانت و شرم تبدیل میشود. (چون مرد پنهانی آن را میخورد) در نهایت در صفحهی چهارم با پیشنهاد زن برای خوردن سهم او به دالِ ایثار و عشق تبدیل میشود. این تغییر مداوم معنای نان در طول چهار صفحه نشان میدهد نویسنده میخواهد بگوید هیچ معنای ثابتی برای شیء وجود ندارد؛ و متن مدام در حال معناسازی دوباره است.
رولان بارت اصطلاحی با عنوان مرگ مولف دارد. در داستان نان، ولفگانگ بورشرت هیچ اهمیتی ندارد. او در متنش دست و پا نمیزند تا معنا یا مفهومی را به متن الصاق کند. متن او یعنی داستان کوتاه نان به ما اجازه میدهد؛ که به عنوان خواننده خلأ را پرکنیم. تکرار جملات توسط مرد (گمان کردم چیزی اینجاست) نشان دهندۀ تیکِ زبانی است که از محتوا خالی شده است. برای خواننده این تکرار نه یک اطلاع رسانی، بلکه نشانی از شکست زبان در انتقال رنجِ عمیقِ انسانی است. ما به عنوان خواننده متوجه میشویم که آنها «نمیتوانند» دربارۀ نان صحبت کنند. پس در مورد صدا صحبت میکنند. آنچه متن را دچار دوگانگی در معنا میکند نگرسیتن کلاسیک به متن است زن ممکن است صرفا یک زن مظلوم یا همسر صبور یا حتی زنی عاشق دیده شود، اما اگر از دیدگاهی دیگر به متن بنگریم زن نقش یک بازنمای فعال را ایفا میکند. او صرفا با دروغهای مرد همراه نمیشود. بلکه او در حال ساختن و نگه داشت آن دنیایی است که از هم پاشیده است. با تحلیل متن در پاسخ به سوال مطرح شده در ابتدای نقد میتوان اشاره کرد داستان نان اثر بورشرت به ما میگوید خیر؛ زبان در مواجهه با رنج، نه تنها قادر به بیان آن نیست، بلکه خود به عنوان ابزاری برای پنهانکاری و فرار از حقیقت تبدیل میشود. چرا که زبان در داستان نان به مثابۀ نقاب در سطح روایت قرار میگیرد شخصیتها برای اینکه رنجِ واقعی (گرسنگی، فقر، تنهایی) را تحمل کنند، از زبان برای ساختنِ یک دروغ آرامش بخش استفاده میکنند؛ بنابراین در داستان نان زبان بیانگر حقیقت نیست بلکه پوشش دهندۀ حقیقت است. زبان برای محافظت از روانِ شخصیتها، روابط آنها حقیقت را فریب میدهد. دومین عامل گسست میان دال و مدلول است، چراکه حقیقت رنج، یک واقعیتِ عینی و دردناک است، اما زبان (دالها) نمیتواند آن را به درستی بازنمایی کند. در نتیجه وقتی کلمات به معنای اصلی خود اشاره نمیکنند، زبان از کار میافتد و در این بیمعنایی، حقیقتِ رنج آن گم میشود. سومین عامل اگر زبان را به مثابۀ بازتابِ فروپاشی در سطح واسازی ِ فرم بدانیم. بازهم زبان در اینجا شکست میخورد نویسنده با استفاده از جملات کوتاه، بریده بریده و گاه متناقض نشان میدهد جهان در زمانۀ جنگ یا قحطی چنان فروپاشیده است که دیگر یک زبان منسجم و منطقی وجود ندارد که بتواند رنج را به درستی توصیف کند. این شکست است که به ما نشان میدهد رنج چقدر عظیم و غیرقابل بیان است. در نتیجه در داستان «نان» ما با زبانی روبه ور هستیم که برای «زیان حقیقت» ساخته نشده بلکه برای تحملِ حقیقت ساخته شده است شخصیتها با استفاده از کلمات سعی میکنند خلأ و پوچی جهان را پر کنند، اما تنها کاری که میکنند، ساختن دیواری از کلمات است تا از واقعیت بیرحم رنج فرار کنند.