اخیرا 11 عنوان کتاب به طور همزمان از قلم شما منتشر شده است. لطفا به شکل اجمالی درباره این عناوین و محتوای آنها توضیح دهید.
بله همین طوراست. این کتابها حاوی درون مایههایی متفاوتاند. تعداد 7 کتاب با عنوانهای: «گفتهها و گفتوگوها»، «فکرها تجدید چاپ میشوند»، «کلمات بدون نقطه حرف میزنند»، «برف گفتهها»، «حرفهای غوره»، «چشمهای از سرچشمه» و «با سین سخن» از جمله کتابهایی محسوب میشوند که درحوزه نظر، اندیشه و نقد ادبی و اجتماعی، و نقد فیلم نگاشته شدهاند. این 7 کتاب سیر و فرگشتِ فکری و زبانی بنده را درطول و عرض ادب و فرهنگ و علم و دانش نشان میدهند که به مرور زمان و سُرورمکان، زبان و سبک نوشتاری ما تغییر میکند. این کتابها در دو فصل و برخی در سه فصل، تهیه و تدوین شدهاند که فصل نخست، اغلب نظر و اندیشه و بیشتر درباره ادبیات و زبان فارسی است و در مواردی هم گفتارهایی فلسفی، جامعهشناختی و روانشناختی را تهیه و تدوین کردهام. در بخش دوم آثار بیشتر به نقد و نقد ادبی و در جوانبی نقد اجتماعی و نقد فیلم پرداختهام که در این بخش نیز سعی برآن بوده که آثار شاعران نوگرا و در مواردی شُعرای کلاسیک و منظومسرا را هم به دایره نقد ببرم. به هرروی، این 7 کتاب از حیث مفهوم و ازلحاظ زبان و سبک نگارش دارای مضامینی تازه و فرآرونده و حتی
کارآمدند و بیتردید چه ازحیث فرم و چه محتوا با سایرگفتارها فرق میکنند. اغلب گفتارها، فکرآورد و دستاورد خودم است و نوآوری در زبان و خودباوری در مفهوم و مکان و خلاقیّت و تحلیل و تجزیه از عمده شاخصههای این کتب به شمار میروند. تعداد 4 کتابِ دیگر نیز به تازگی منتشر شدهاند که یکی از آنها درباره داستان و دیالوگنویسی است با عنوانِ: «خودنویسهای خودکار»که بیشتر شامل داستان کوتاه و دیالوگنویسی است. در بخش دیالوگنویسی سعی کردهام باب تازهای را در دیالوگ بین کلمات باز کنم؛ بهطوری که شخصیتهای داستان، بیشتر کلماتاند و نوع پردازش نیز مرتبط با مفهوم و معنای همین کلمات است. کتاب دیگر زندگینامه نگارنده با عنوان: «فقط خودم را نوشتهام» است که این زندگینامه در قالب دیالوگ و داستان تشریح و بیان میشود. کتاب سوم، کتابی است با عنوان: «از درساختگی تا برساختگی» که درباره 4 فیلسوف و نظریهپرداز جهان به نامهای رولان بارت و پل ریکور (که دارای اندیشهای هرمنوتیک هستند و از این دو فیلسوف بنام «درساختگی»یادکردهایم)، ژاک دریدا و میشل فوکو است (که از این دو فیلسوف به عنوان «برساختگی» یاد شده) و تلاش کردهام تا این
فلاسفه را در 4 مقاله مجزا، ازحیث اندیشه و سیر اندیشگی به دایره بررسی و وارسی ببریم. کتاب چهارم با عنوان: «در چند سویگی معناست» نیز شامل سه فصل میشود که فصل نخست درباره گفتوگو با کلمات است و فصل دوم شامل قطعات قصار از همین قلم. فصل سوم نیز حاوی کوتاهسُراییهاست که در این فصل بیشتر از صنعت ایجاز استفاده شده و اغلب اشعار کوتاه با معانی بلند است.
بخشی از این عناوین به حوزه نقد ادبی مربوط میشود. اساساً در نقدهای ادبی، چه رویکرد و روشهایی را دنبال میکنید؟
بله؛ تقریبا 7 کتاب اول شامل نقد ادبی و نظر و اندیشه میشوند. رویکردم در این کتابهها یک رویکرد روشمند است. نقد و نقادی در ایران بیشتر حول محور سلیقه و ذوق میچرخد و تقریباً ما منتقد زیباشناس و منتقد معلم کمتر داریم. من در این کتابها بیشتر منتقدی معلم بودهام. نقدها بیشتر احساسی و سلیقهایاند و منِ فردی دارند و درجوانبی هم حزبی و جناحی و مبتنی بر چنددستگی است که چنین رویکردهایی به فرهنگ نقد ما کمک نمیکند. یک اثر به آنالیز در ابعاد مختلف نیاز دارد و تنها از یک بُعد به یک اثر پرداختن، باعث رکود و واپسگرایی فرهنگ نقد میشود. اعتقاد من این است که در نقد بایستی رویکردی چندجانبه داشته باشیم و ادبیات و شعر را از آن حالت انحصاری خارج کنیم. جهان امروز، جهانی نسبی است و دیگر مطلقگرایی از جایگاه و پایگاه جامعالاطرافی بهرهمند نیست. بنابراین نقد ادبی باید چندگانه مفهوم باشد و به همین خاطر من در این کتابها سعی کردهام رویکردی چندگانه مفهوم داشته باشم؛ رویکردهایی روشمند و هوشمند که اغلب مقالات از تم (درونمایه) فلسفی، روانشناختی و جامعه شناختی بهرهمند شدهاند. گزینش اصطلاحات روانشناختی، جامعهشناختی، سیاسی و
فرهنگی و فلسفی در بافتار زبان و ادبیات فارسی از عمده روشهای بنده در این کتابهاست؛ ضمن اینکه اغلب نقدها و نظرها توأم با مفاهیم فلسفی است. ادبیات و شعر ما دو نوع زیستمندی دارد: یکی زیست اجتماعی و دودیگر، زیست تجربی و فکری است که این دو، یک پاره نیستند؛ بلکه با یک دوپارگی مواجه شدهاند که فکر میکنم مهمترین راهکار توجه به سایر علوم برای نیلِ به یک گستردگی معنا و مفهوم احساس میشود. نقد و نقادی در جامعه ما یک نهاد نیست؛ بلکه برابر نهاد است و احساس من این است که ما بایستی به یک سنتز «همنهاد» دست یابیم که این مهم نیز بدون توجه به سایرگرایشها میسر نمیشود. فرق است بین ادبیات مُعتقد با ادبیات منتقد. در ادبیات منتقد، نقاد اثر را بدون هیچ ایدئولوژی و تئولوژی و پایه فکری و اعتقادی، نقد و بررسی میکند اما درادبیات معتقد، اغلب منتقدین تئولوژی و توجه به اعتقاد و فکرِ اعتقادی را مدنظر و عمل دارند.
ویژگی نقدهای شما این است که معمولاً درونمایهای بینارشتهای دارند؛ بهگونهای که آثار ادبی را در پیوست با نظریات اجتماعی و بعضاً فلسفی نقد میکنید. دراینباره توضیح دهید؟
دقیقاً همینطور است. من به بینارشتهای و بینامتنیّت اعتقاد بیشتری دارم و این فرآیند را با نظریات اجتماعی و روانشناختی و بعضاً فلسفی کلاف دادهام. رویکرد من به ادبیات و نقد، یک رویکرد در خانه زیستن نیست؛ بلکه به خیابان نگریستن و در جهان زیستن است. در جهان امروز و با التفات به این که ادبیات و شعر ما با تکرارِ معنا مواجه شده، لذا نظر برآن است که با استفاده از مفاهیم سایر علوم بتوانیم به یک پُلیفونیک(چند صدایی) در ادبیات و شعر دست یابیم. ادبیات برای ادبیات و یا شعر برای شعر، خوب است اما درجهان پستمدرن که جهان تصادف و همنشینی و درجوانبی بینظمی و روانگسیختگی و ضدروایت است، دیگر نمیتوان به ادبیات تکبعدی نگاه داشت. یک دمکراسی بین واژِگان و مفاهیم، لازمه کار است که این دموکراسی با گزینش اصطلاحات سایر علوم بهدست میآید. جهان امروز، جهانِ پاتافیزیک است؛ یعنی شرحی بر جهان تکمیلی نوشتن. جهان تکمیلی، همان جهان مدرن است که پستمدرن اعتقاد دارد بایستی بر این جهان شرحی را نگاشت. اصولاً اغلب آثارِ هنری و ادبی نیاز به یک شرح دارند و برای این کار ما بایستی رویکرد بینارشتهای داشته باشیم تا بتوانیم به یک چندصدایی
در نقد دست یابیم. هنر و شعر، تولید اجتماعی هستند و بدون نظریات اجتماعی و فلسفی، کابوس هنر و قابوس شعر را نمیتوان تئوریزه و به دایره پراگماتیسم (عملگرایی) هدایت کرد.
به طورکلی جایگاه نقد ادبی را درکشور چطور ارزیابی میکنید؟
نقد یا سنجش به بررسی و ارزیابی هرچیزی مانند یک نشریه و یا یک فیلم یا موسیقی و یا به بررسی یک کتاب یا آهنگ به لحاظ موسیقایی میپردازد. معنی لغوی واژه نقد، تفکیک صحیح از غیرصحیح و خالص از ناخالص، یا به معنی جدا کردن سره از ناسره است. نقد میتواند محکزدن شیء و قرار دادن آن در دو دسته سالم و ناسالم باشد. نقد در ادوار تاریخ وجود داشته است. از زمانی که انسان لب به سخن باز کرده، نقد نیز ایجاد شده و به دو بخش نقد شفاهی و نقد کتبی تقسیم میشود. منتقد، رویکرد انتقادیاش را نیز براساس نوع مفاهیم و مضامین اثر و متن تعیین میکند؛ چراکه یک اثر ادبی نیاز به نقد ادبی دارد و یک اثر روانشناختی و یا جامعهشناختی یا تاریخی، بایستی با رویکردی تاریخی یا روانشناختی به دایره بررسی برده شود و مؤلفههای روانشناختی و یا جامعه شناختی آن را منتقد مشخص و مبرهن میسازد. منتقد در یک اثر میتواند دو نوع «خود» را پیدا کند. یکی خودِ انتقادی است که مرتبط به خود نویسنده و خود متن میشود و دودیگر، دیگرانتقادی است. دراین مرحله منتقد علاوه بر خودانتقادی، سایر مؤلفههای متن را هم بررسی میکند. در یک متن فرهنگ، زبان، باورداشت، تفکر و
ایدئولوژیهای بسیاری وجود دارد که منتقد این موارد را شناسایی میکند. نوع زاویه دید در یک اثر توسطِ منتقد مشخص میشود و راوی در یک اثر ممکن است به کاراکترهای مختلفی بپردازد که منِ اجتماعی دارند. در خودانتقادی، منِ فردی-شخصی اهمیت بسزایی دارد و اما در جواب به پرسش شما باید بگویم؛ نقدادبی درکشور ما سابقه چندانی ندارد و قدمت آن به طور حرفهای و تخصصی به حدود 150 سال میرسد. البته در متون قدیم، نقدهایی تیپیکال و فرمیکال دیده میشود، اما این نقدها بیشتر آرکائیک هستند تا آکادمیک. به شیوه عملی و روشِ علمی نقد را میتوان به سه دسته نقد کلاسیک، نقدمدرن و نقد پستمدرن تقسیم کرد که در این چارچوب، منتقدان خوبی هم داشتهایم. نقد ادبی درکشور ما در دو زمان حائزِ ارزیابی است: یکی نقد قبل از انقلاب است و دو دیگر، نقد در دوران انقلاب. تصور من برآن است قبل از انقلاب نقدها حرفهایتر و کارآمدتر بودهانداما در دوران انقلاب ما با دو نوع نقد مواجه هستیم: یکی نقدِ فرمیکال و ایدئولوژیک و درجوانبی تئولوژیک است و دودیگر، نقد هوشمندانه و آوانگارد است. در نقدآوانگارد، افرادی یافت میشوند که آثارِ خوبی را تولید کردهاند. به نظر
میرسد که پایگاه نقد، چربش و چرخش بیشتری نسبتِ به جایگاه نقد دارد. جامعه ایران کمتر نقدپذیر است؛ چراکه توجه به التفات به بافتهای برتریطلب و ساختهای انزواطلبی در بطن جامعه بیشتر محسوس است. اگر چه هنوز نقد ادبی را در ایران نمیتوان ارزیابی کرد، اما ارزشیابی و ارزشمعیار هم هست، زیرا جامعه ایران در طولِ انقلاب، تجارب زیادی را لمس کرده و معیارهایی وجود دارد که بایستی نقد و ارزیابی شوند. نقد ادبی در کشور ما جایگاهمحور نیست؛ بلکه پایگاهمحور است و آثار ِکاریزماتیک جای آثارِ آکادمیک را گرفتهاند.
با توجه به مختصات شعر فارسی در دهههای اخیر، جریان شعر پیشرو حال حاضر را چطور میبینید و چه آیندهای را برای آن متصورید؟
شعر فارسی دردهههای اخیر دچار پوستاندازی در فرم شده؛ بهطوری که لباس آن تغییرکرده است و این مهم را میتوان هم در شعرِ کلاسیک و قالبهای آن مشاهده کرد و هم در شعر نو به سکانداری نیما، تا شعر سپید و سایر ژانرهای ادبی (حجم، شعر در وضعیت دیگر، موج نو، شعرناب، میترائیک، کانکریت، گفتار و شعر مستقل، شعر امروز و غیره) دریافت کرد. حرکت شعرِ فارسی در زوایایی گذر در وضعیّت موجود است، نه گذار به وضعیّت مطلوب. اگرچه ازحیثِ تیپیک، ما شاهد کارهایی درخورتوجه هستیم و صورتگرایی و فرمگرایی دو عامل مهم در شعر امروز ما بهشمار میروند؛ اما ازلحاظ کانسپت و محتوا چنین حالتی بهخوبی دیده نمیشود. درثانی؛ شعر فارسی ما نیاز به یک تحول به نامِ صنعت واژهگزینی دارد؛ از اینرو که تنها ابزار شاعر در شعر برای تغییر زبان، کلمات هستند و احساس میشود که اغلب شعرای ایران و حتی جهان، تابع کلمات آرکائیک و طبیعی هستند که این مهم، شعر و ادبیات ما را با تکرار معنا مواجه کرده است. بهرهگیری از کلمات مصنوعی و امروزی، خود میتواند به رشد زبانِ شعر ما کمکی شایان باشد. شعرآوانگارد ایران بهویژه درحوزه نو، از آیتمها و موتیفهای خوبی بهرهمند
شده؛ اما مشکل اساسی این است که اغلب شُعرا چندجانبه نیستند و چهبسا سبکهای متفاوتی را به صورت فرمیک مطرح میکنند، ولی قادربه نوشتن مانیفست برای این سبک نیستند و این مهم به ادبیات و شعر ما آسیب رسانده است. جریانِ شعرِ امروز که از آن به عنوان آوانگارد یاد میکنند، یک جریان رونده است؛ نه فرارونده، و آثاری تولید شدهاند که از مؤلفههای دنیای امروز (پست مدرن) و حتی مدرن بهرهمند نشدهاند و این مهم نیز برمیگردد به عدم مطالعه و مطالبه و مداقه دراندیشهها و پایههای فکری جهان و حتی ایران. لذا نظر برآن است که آینده شعر ایران را حالِ شعرِ ایران تعیین و مشخص میکند و به همان اندازه که به حال و احوالِ شعر امروز توجه شود، به همانقدر فوتوریسم (آیندهگرایی) شعر ایران رشد و تثبیت میشود. شعر پیشرو ما علاوه بر پیشرو بایستی بیشرو هم باشد و این بیشروی با مطالعه بسیار و نوشتن و تحقیق و پژوهش همه جانبه به دست میآید. شعر آوانگارد در بافتار اجتماعی و ساختار اقلیمها و جغرافیای افکاری رخ میدهد. دگرگونی یک اقلیم که میتواند شامل شهر و یا یک کشور باشد خود عاملی است که شعر و ادبیات آوانگارد را در زوایایی به وجود
میآورد.
به عنوان آخرین سؤال؛ فکر میکنید ادبیات و شعر فارسی در قرن جدید، همچون دهههای 30 و 40 چهرههای مطرح و درخشانی را به خود خواهد دید؟
پرسش بسیار خوبی است. ادبیات و شعر فارسی در قرن جدید بیشتر، نمود طبقاتی دارد تا بودِ طبقاتی. من در یک مقاله با همین عنوان درکتابِ گفتاورد قلم این مهم را به دایره بررسی بردهام. نمودِ طبقاتی یعنی نویسنده یا شاعر، تظاهر به شاعربودن و یا نویسندگی میکند؛ درصورتی که دراصل شاعر و نویسنده نیست، اما با یکسری نمایش سطحی و بایش فرمیکال، خودش را شاعر یا نویسنده خطاب میکند. نمودسازی و نمودپروری دو عنصر مهم در ادبیات و شعر ما محسوب میشوند که درواقع به نفس ادبیات و شعر ما لطمه زدهاند و بودِ طبقاتی به معنی آن است که شاعر و نویسنده و یا هنرمند درطبقه اصلی خودش زندگی میکند، درواقع یک شاعر و نویسنده واقعی است و به قولِ معروف دارای اصل و نسب و اصیل است. بیگمان چهرههای مطرح دردهههای 30 و 40 قابلِ قیاس با چهرههای امروز نیستند؛ چراکه اغلب شعرا و نویسندگان دههی 40 دارای بودِ طبقاتی بودند، اما چهرههای امروز اگر چه بود طبقاتی هم دارند، اما نمود طبقاتی چربش بیشتری را در جامعه به خود احساس میکند. شاید بتوان گفت اغلب شاهکارهای ادبی، بهخصوص درحوزه داستان و رمان در همین دو دهه رخ داده است اما در دنیای امروز هم
نویسندگان خوبی داریم و قضاوت با تاریخ است. جامعهای که بیشتر میخواند و بیشتر مینویسد پیروز است. نویسندگان دهههای 30 و 40 بسیار زحمت میکشیدند و پُرتلاش بودند و اولویت اولِ آنها شعر و ادب و علم بود و به ادبیات متعهد اعتقادِ راسخی داشتند، اما نویسندگان امروز از یک دو پارگی و شاید چندپارگی، هم لذت میبرند و هم رنج میکشند که بخش عمدهای از آن هم به اوضاع اجتماعی و فرهنگی مرتبط میشود. دترمینسم (اجتماعی و سُنتی) دو عامل مهم درعدم چهره شدن ادبیات امروز ما در حدونصاب لازم و فرارونده است، ولی در ادبیات دهههای 30 و40 ما با نوعی رویکردِ لیبرال و لیبرتی و درجوانبی اندیشه مارکسیسم و سوسیالیسم لنینی نیز در متون و نوشتارهای خود تصادم داریم که به ادبیات ما جایگاهی هم دادهاند؛ مانند کارهای صادق چوبک، صادق هدایت و کارهای احمد شاملو و صمد بهرنگی. لذا نمیتوان گفت ادبیات و شعر فارسی در قرن جدید رشد نکرده است؛ چرا که شعر و هنر یک حالت صیرورت دارد که درهر زمان و مکانی با یافته و دریافتههای دیگر خود را در جامعه نشان میدهد، اما نوع بسترها و باورداشتها و حتی ایدئولوژی، تفکر، سلایق روحی و روانی و علایق رفتاری و
فردی و حتی فرهنگی درچهره شدن ادبیات و شعر ما تعیینکننده هستند. بافتار یک جامعه، زبانِ ادبیات ما را تعیین میکند؛ بنابراین بستگی به نوع بافتارهای فرهنگی و ساختارهای سیاسی-زبانی هم دارد. به هرروی، هرکدام فرزند زمان خود هستند و فرازمان بودن آنها بستگی به زمان و مکانی دارد که در آن زیست و زیستمندی داشتهاند. دیگر نکته، تغییر زمان و مکان است. ادبیات و شعر تابع زمان و مکان درحرکت است و در هر زمان و مکانی مؤلفهها و باورداشتها و کاشتهایی صورت میگیرد که هنرمند و ادیب از همین موارد به برداشت میرسد. ما در چارچوب پارادایمها مینویسیم و کهنالگو ما همین پارادایمهای ادبی-فکری هستند؛ بنابراین همیشه یک نگاه در پیش داریم و نگاه دیگر به پس است، و در این حالت است که بخشی از ادبیات ما تحت تأثیراسلاف و پیشینیان است. این دوپارگی خود میتواند ما را به کهنالگوها وابسته کند. ادبیات امروز ما بهجای همبستگی، دلبستگی و وابستگی بایستی به یکدستگی و خودباوری برسد. ضمن این که درجهان امروز که ازآن به عنوان جهان پستمدرن یاد میکنند، دیگر چیزی به نام همبستگی و جمعگرایی وجود ندارد؛ بلکه بر ریلِ قطار فردگرایی درحرکت است و دیگر
اسطورهپروری و گرایش به اسطوره بیمعنا شده. هنرمند و یا ادیب تنها دریک اندازه مشخص رشد و شهرت پیدامیکند. نظام سرمایهداری و بورژوازی و رشد تکنولوژی و فنآوری، قدرت تمیز و انتخاب پلتفرم را ازجهان در ابعادی گرفته است. بهنظرم درآینده چیزی به نام اسطوره و جایگاه ادبی و هنری کمرنگ خواهد شد؛ زیرا به قول میخائیل باختین: «من برای خودم، خودم برای دیگری و دیگری برای من» مطرح است و این که همهچیز در من خلاصه میشود. در دنیای امروز، فردگرایی قوت زیادی گرفته است، بنابراین هرکسی به خودش توجه میکند اما در دنیای مدرن، یک صادق هدایت، بوف کوری مینویسد و جامعه از آن تبعیّت میکند. مسأله ذهنیت و ذهنیتگرایی نیز مهم است و یک تفکر بایستی زمان زیادی حتی حدود صد سال را در جامعه طی کند تا در ذهن مردم پایگاه و جایگاه داشته باشد.