بستن
کد خبر: ۱۰۵۳۱۶۵
«پوراحمد» آخرین سکانسش را در انزلی گرفت

بوسه «کیومرث» به مرگ

بوسه «کیومرث» به مرگ
خبر همین‌قدر نگران کننده و تکان دهنده بود؛ کیومرث پوراحمد، مرد خاطره ساز و اهل مدارای سینمای ایران از دنیا رفت؛ گفتند خودکشی کرده

آساره کیانی: چهارشنبه شانزدهم فروردین ماه سال صفردو، است. تلویزیون را روشن می‌کنید. روی شبکه خبر می‌گذارید تا ببینید از وضعیت حقوق معوقه اسفند ماه معلمان، مسمومیت‌های جدید در مدارس ایران، افزایش نرخ بنزین و قیمت دلار و سکه، اظهارات مسئولان در خصوص برخورد با زنان بی‌حجاب چه خبرهایی اعلام می‌کند که ناگهان با تصویری درشت از کیومرث پوراحمد، مرد بلندبالای سینما و تلویزیون، خالق جذاب‌ترین و ماندگارترین نوستالژی‌های خانواده‌های ایرانی، میخکوب می‌شوید: کیومرث پوراحمد خالق قصه‌های مجید، خواهران غریب، اتوبوس شب و سرنخ، صبح امروز در سن 74 سالگی دار فانی را وداع گفت! همین!
غمی عمیق بر جانتان می‌نشیند و بی‌اختیار اشک‌هایتان جاری می‌شود. نمی‌دانید این اشک‌ها و این حساسیت جدید در جاری شدن بی‌اختیارشان به دلیل همه مشکلات‌تان است یا به‌خاطر خود آقای پوراحمد؟ به ظهر جمعه سال‌های دور برمی‌گردید و از تلویزیون سیاه و سفید، مجیدِ شیرین زبانِ کوچک را می‌بینید که فقر و نداری، مانع رسیدن او به خواسته‌هایش نمی‌شود و اعتماد به نفسش را از او نمی‌گیرد. بی‌بی را می‌بینید،‌ پروین‌دخت یزدانیان، آن مادربزرگ جذاب و دوست داشتنی که نگرانی‌هایش درباره مجید با آن لهجه شیرین اصفهانی، جسارت، برش، زنانگی و مادرانگی‌اش، اولین مادر و مادربزرگ جذابی را در سریال‌های تلویزیونی و بعدتر در سینما، ثبت می‌کند که سابقه نداشته؛ زنی که بازیگر نبود اما چنان در نقشش خوش درخشید تو گویی سال‌های طولانی مشق بازیگری داشته. کسی نمی‌داند شاید به خاطر این بود که یک مادر واقعی بود و می‌خواست کار پسرش هر طور شده، خوب از آب دربیاید؛ مادر واقعیِ کیومرث پوراحمد، مادربزرگ مجید و همه بچه‌ها و بزرگترهایی منتظر، پای تلویزیون می‌نشستند.
همینطور، تصاویر کارهای آقای پوراحمد مقابل چشم‌های خیس‌تان رژه می‌روند. نمی‌دانید چطور فیلترشکنتان بعد از روزهای متوالی، قطعی، کار افتاده؛ صفحه اینستاگرام را ورق می‌زنید و از میان خیل تصاویر و فیلم‌های مرتبط با پوراحمد سپیدموی لاغر اندام، اینبار با این متن از نشریه فیلم امروز که از خودکشی مرد اهل مدارا و کوشا و تلاشگر برای نمایش دوستی و مهر در آثارش، خبر می‌دهد،‌ تمام معادلات ذهنی‌تان جابجا می‌شود. می‌گویند «او خودکشی کرد؛ همین قدر سهمگین و باورنکردنی، وحشتناک و تکان دهنده!» بعد هم مرکز اطلاع رسانی فرماندهی انتظامی استان گیلان، توضیح می‌دهد که «در کنار جسد مرحوم پوراحمد در یکی از واحد‌های دهکده ساحلی انزلی، دست نوشته‌ای کشف شده که متاسفانه حکایت از اقدام به خودکشی وی دارد، تلاش کارآگاهان پلیس برای بررسی دقیق علت و انگیزه احتمالی متوفی در اقدام به خودکشی ادامه دارد.» اول فکر می‌کنید به خودکشی به عنوان یکی از آسیب‌های مهم اجتماعی در ایران بپردازید و آماری ارائه دهید. به روحیه حساس هنرمند و روشنفکر اشاره کنید و سری به تاریخچه خودکشی اهالی هنر و رسانه بزنید. می‌خواهید طوری بنویسید که در راستای عادی سازی خودکشی یا خدای ناکرده الگوبرداری از آن نباشد. یادتان می‌آید یکی از روزنامه‌نگاران ایرانی را که چندی پیش دست به خودکشی زد و از دنیا رفت؛ برخی از این عمل او به عنوان انتخاب یاد کرده بودند و عده‌ای خصوصا روانپزشکان به مخالفت برآمدند. بیشتر در خود، شرایط زیست و اطرافیانتان دقیق می‌شوید. شما هنرمندی را می‌شناسید که به لحاظ سواد و آگاهی و توانمندی زبانزد است. به یاد حسادت‌ها و محدودیت‌هایی می‌افتید برای روزنامه نویس بزرگی که هم‌رتبه بزرگترین رسانه‌ای‌های دنیاست و روزی چند بار از نامیدی و احساس بیهودگی حرف می‌زند. کسی که در رزومه کاری‌اش بارها و بارها جابه‌جایی مرزهای کلیشه‌ای و ایجاد سبکی نو را پدید آورده. به خودتان فکر می‌کنید و ترس تمام وجودتان را می‌گیرد...
حالا بی‌بی مرده، خیلی سال است. مجید بزرگ شده و زیاد از اوضاع و وضع زندگی‌اش راضی نیست. می‌خواهند خشایار الوند، جوان طنزنویس را دفن کنند، پوراحمد از حضار می‌پرسد کدام روز ما روز خوبی بوده؟ از هوای مسموم یادی می‌کند و محمدرضا فروتن، مردی تنها که همسر و فرزندش او را ترک کرده‌اند در شب یلدا خطاب به ماموری که بخاطر صدای بالای موزیک زنگ خانه را می‌زند از پنجره می‌گوید: «چیه برادر؟ جشن تولد است؟ ممنوع است؟ رقص، آواز، خوشی، خنده، بشکن و بالا بنداز، نداریم، جشن تولد یک بچه است اما بچه هم نداریم.» و «خسرو»ی سینمای ایران، شکیبایی جاویدنام و زنده یاد، برای یکی از خواهران غریبی که معلوم نیست حالا کجایند؟ در غربتند یا در وطن مانده‌اند، که: مادر من، مادر من، تو یاری و یاور من...
و این داستان‌ها تکرار می‌شود....
بله؛ مجید خسته شده و در پشت صحنه دارد فریاد می‌زند، می‌گوید دیگر نمی‌خواهد فیلم بازی کند، نمی‌خواهد مشهور شود، می‌خواهد برود خانه شان، می‌گوید که خسته شده. هر بار صدایش را بالاتر می‌برد و این خسته شدن را با لحنی عجیب می‌گوید و بعد با چشمانی گشاد به روبرو خیره می‌شود. کیومرث پوراحمد را می‌بینیم که کادر دوربین پشت صحنه کنار مجید می‌ایستد، دستی به سرش می‌کشد و می‌گوید آقا مجید باید تمامش کنیم و بعد این جمله‌ ماندگار که «همه مان خسته شدیم....»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی