قوچها و بزهای کوهی تا نزدیکی خیابان آمده بودند. دسته خاکستری با سرگروهها و بچههای زیبایشان. روی سفیدی برف بیشتر میشد آنها را رصد کرد که آهسته و محتاط بدون ترس از ماشینها و مردمان خودشان را نزدیک خانهها میرساندند. دوستی میگفت: «اینها آهو هستند شبیه آهو هم بودند! از دورها...» اما ماموران محیط زیست گفتند: «اینها قوچ هستند به نوعی گوسفندان وحشی، آهو نه!» پنجشنبه بیستم بهمن، خوب برف باریده بود. روز بعد از برفِ، هوای تهران، چون شیشه شفاف شد. باورکردنی نبود. ریههای مردمان این شهر تعجب میکرد از سبکی و تمیزی هوا. دیگر از ذرات دو و نیم میکرونی و سمی خبری نبود. هوای بهمن نبود چیزی شبیه اسفندهای زیبای نزدیک عید. به سمت لواسان و گلندوک درحرکت بودیم. خیلی برای تماشای برف آمده بودند و در جاده ایستاده بودند به چای نوشیدن و تماشای حجم سفید روی تپهها و کوهها. بچهها با عشق گلوله برفی بازی میکردند. بساط بلال فروشها و باقلا فروشها هم بود. دوستمان گفت: «در جادههای فرعی منتهی به کوه در لواسان همیشه پیادهروی میکند و قوچها را میبیند.» ماشین را گذاشتیم پایین یکی از خیابانهای فرعی. به نیت پیادهروی به
سمت کوه. هنوز خیابانها برف و یخ داشتند و از سقف خانهها قندیلهای زیبا آویزان. بعضی کوچهها از برف لبریز بود. به جایی رسیدیم که ویلاها و ساختمانهای به اتمام رسیدند و کوه بود و کوه... دیدیم دستهای قوچ تا نزدیکی خیابان آمدهاند. این منطقه، حفاظت شده «ورجین» است. جایی که انسان و محیط زیست در گلاویزند. انسان برای تصاحب کوهها و ساختن ویلاهای تابستانی چندمیلیاردی زیستگاه جانوران منطقه را به خود اختصاص داده است. ورجین، منطقهای کوهستانی و سردسیر است و بخشی از حوضه آبخیزداری لتیان در کوههای البرز مرکزی به شمار میرود که حداکثر ارتفاع منطقه حفاظتشده آن ۳,۹۳۰، حداقل آن ۱,۵۶۰ و ارتفاع متوسط آن ۲,۶۶۴ متر است. چهار پاسگاه محیطبانی کلوگان، گلندوک، گرمابدر و زردبند حفاظت از این منطقه را به عهده دارند. فهمیدم که ناصرالدین شاه که عشق شکار داشت این منطقه را هم دوست داشت. ناصرالدین شاه در سفرنامه مازندران خود چنین نوشته است: «چهارشنبه ۲۱ شعبان ۱۲۹۲ هجری قمری به اقدسیه رفتیم که یکی از قصرهای ییلاقی سلطنتی است. سه شب آنجا ماندیم. روز شنبه ۲۴ شعبان از گردنه تلهرز بهسمت اوشان رفتیم. در بالای گردنه تلههرز (اطراف
سوهانک کنونی) دوربین انداختیم به کوه ورجین، یک دسته قریب هزارو پانصد قوچ به نظر آمد و آنها را شمارش کردیم.» در حین پیادهروی نیروهای محیط زیست ورجین رامی بینیم. ماشین را نگه میدارند و میپرسند که مدتی است عدهای برای قوچهای منطقه علوفه میریزند و آنها را به خیابانهای منطقه میکشانند که برای حیوانات خطرناک است و حادثه آفرین میشود. شما میدانید چه کسانی برای قوچها و بزهای کوهی علف میریزند؟ نمیدانستیم. حالا فهمیدم که دوست ما چطور در پیادهرویهای زمستانهاش در این مناطق آنها را میبیند. قوچها به طمع خوردن علوفه به خیابانهای منطقه میآیند. اما یکی از دوستان گفت بروید از همسایهها بپرسید. آنها زنگ خانهها را به صدا درآوردند و یکی از همسایهها گفت: «که کار اوست و دوست دارد در زمستان به قوچها غذا بدهد.» ماموران گفتند که این کار خطرناک است و اینکه جای مخصوصی باید علوفه ریخته شود و از او خواستند که دیگر اینکار را نکند. او گفت: «در ضمن به آنها جو هم میدهد.» باز ماموران محیط زیست از او خواستند که این کار را نکند. چون قوچها باد میکنند و سلامت آنها را به خطر میاندازد. قرار شد هر وقت علوفه تهیه کرد
با ماموران محیط زیست هماهنگ کند و با کمک آنها در مکان مناسب به آنها علوفه بدهند. هوا تاریک میشود. دیگر دیدن قوچها در تاریکی میسر نیست. سرما زیادتر شده ما شیب خیابان را به سمت پایین حرکت میکنیم. سگها زوزه میکشند و گاهی برفهای سنگین روی درختها بر سر رویمان میریزد. به هر حال ما دوست داریم به حیوانات در زمستانهای سرد غذا بدهیم. غافل از اینکه گاهی این کار به ضرر آنها تمام میشود...