بستن
کد خبر: ۱۰۵۰۹۱۸

يادداشتي بر رمان بي‌پدر

يادداشتي بر رمان بي‌پدر
مریم طباطبایی‌ها نویسنده و منتقد

اثري از مژده سالارکيا

 راستش هميشه شيفته داستان‌هايي بوده‌ام که قصه‌گويي و روايت‌خواني در آن حرف اول را بزند. حادثه‌ها و رخدادهاي آن، بستر حوادث زيادي باشند و به واقع ادبيات داستاني را به خواننده نشان بدهد. بهتر است از همين اول بگويم که در خواندن رمان «بي‌پدر» با داستاني منسجم و قصه‌اي با چيدمان منطقي مواجه شدم و به نظرم يک چنين خصيصه‌اي مي‌تواند در نگاه اول مخاطب را متعهد به خواندن آنچه پيش‌رو دارد بکند. کتاب بي‌پدر نوشته مژده سالارکيا که توسط نشر چشمه به چاپ رسيده، يکي از آن رمان‌هايي بود که نويسنده براي هر قدم کاراکترها و البته هر انديشه مخاطبش از پيش برنامه‌ريزي کرده و به آن سنجيده نگاه کرده است. در بي‌پدر، با داستاني رازآلود مواجه مي‌شويم که در آن مي‌شود تمام عناصر داستاني را ديد. فلش‌بک‌هاي به‌موقع، استعاره‌ها و توصيفات بجا و البته خاطره‌سازي، توانسته است مخاطب را در موقعيت‌هاي مختلف قرار داده و او را به دنياهاي خاص و چالش‌برانگيز بکشاند... . «بالاي سر تلفن ايستاده‌ام و براي بار سوم دارم به صداي بهار گوش مي‌دهم. با همان خونسردي ديوانه کننده‌اش خود را معرفي مي‌کند و مي‌گويد که کار مهمي دارد و بعد شماره‌اش را شمرده مي‌گويد...» به زعم من در اين داستان هر کدام از شخصيت‌ها مي‌توانند در جايگاه خود نقشي محوري و اصلي داشته باشند اما داستان از دختري شروع مي‌شود که گوينده است و مثل هر انسان ديگري به زندگي فکر مي‌کند. به اينکه مي‌تواند با پول گويندگي چه کارها بکند و چه کارها نه. که چطور مي‌تواند پيشرفت بکند و بزرگ شود. دختري که مدام در لابيرنت‌هاي ذهن پر پيچ و خمش جريره را و رهام را که برادرش است مرور مي‌کند و پردازش شخصيت رهام و جريره به زعم من يکي از نقاط فراز داستان بود. راز و رمزهايي که کم کم در برابر چشمان خواننده رمزگشايي مي‌شوند، توانسته‌اند به مخاطب بفهماند که با جلو رفتن روايت، قفل‌ها قرار است باز شوند و سرنوشت همه آدم‌هاي داستان برايش شکلي عيني به خود بگيرد. اما آنچه که کتاب بي‌پدر را درخور توجه مي‌کند زيربناي اسطوره‌اي آن با الهام از داستان جريره دختر وزير توران و همسر اول سياوش در شاهنامه است. جريره که از بد روزگار از سياوش بي‌مهري مي‌بيند، پسري از سياوش به دنيا مي‌آورد و او را پهلوان و يل بار مي‌آورد، اما داستان سالارکيا از بطن همين اسطوره، به شکل داستاني نو برخاسته است و ريتم سريع روايت، جذابيت آن را دو چندان کرده است... . «عمو خلاف قاعده روستا با عشق ازدواج کرده بود. عاشق يکي از دخترهاي پايين محل شده بود و با هم ازدواج کرده بودند. توي يکي از عکس‌هاي سياه و سفيد آلبوم خانواده سه نفره عمو هم هستند. مامان مي‌گفت عکس مال وقتي است که يوسف تازه به دنيا آمده بود...» آشنايي با متون کهن فارسي و اسطوره‌ها به نويسنده اين امکان را داده است تا از بينامتنيت، ناتوراليسم و حتي فرهنگ عامه مردم در داستانش به زيباترين شکل ممکن بهره ببرد. صهبا، دختر داستان با جاي خالي آدم‌ها مواجه است و اين جاي خالي باعث شده است تا براي اکتشاف راز و رمز خانواده‌اش تلاشي بي‌وقفه بکند. اين تلاش و تکاپو تعليقي بي‌وقفه در روايت ايجاد کرده است که زمان در آن ميان حال و گذشته در آمد و رفت است. در داستان بي‌پدر خرده روايت‌ها بيشتر از بدنه اصلي داستان خودنمايي مي‌کند. خوانخواهي تبديل به هدفي روشن در داستان شده و صهبا مي‌کوشد تا ميراث آبا و اجدادي‌اش را پس بگيرد. جريره به عنوان يک مادر فرزند از دست داده درست مثل جريره شاهنامه به بانيان مرگ فرزندش نگاهي منتقمانه دارد و همين امر تصوير يک مادر فرزند از دست داده را به روشني ترسيم مي‌کند... . "آن شب عمو هم کنار بابا ايستاده بوده. بچه که مي‌افتد کنار حوضچه، تا ميان پله‌ها مي‌آيد. مادربزرگ دستش را مي‌گيرد و مي‌گويد که فايده ندارد. عمو مي‌جنگد تا خودش را از دست مادربزرگ نجات بدهد. با پاي برهنه توي برف مي‌رود و بچه را برمي‌دارد و بغل مي‌گيرد...» رفتگان و مرده‌ها در اين روايت جايگاه خاموشان را ندارند و براي رمزگشاييِ حلقه‌هاي قفل شده رمان به کمک صهبا مي‌آيند. اينها آدم‌هاي خاموش داستان سالارکيا نيستند و اين وجه تمايز روشني بر داستان بي‌پدر با داستان‌هاي ديگر است. فرم و تکنيک در جاهاي حياتي به کمک فضاي سرد و خاکستري داستان آمده است و همين امر لحظات ملال‌آور زندگي اين آدم‌ها را خواندني و جذاب کرده است. اگرچه زن‌هاي اين داستان نقش پررنگي در پيشبرد فضاي روايت دارند اما رهام هم قهرمان در پس مه اين ماجراست که قرباني غضب و کينه‌اي انساني شده است که سال‌ها در اين معما نقشي مهم ايفا مي‌کند... . »کلاغ بالاي سرم مي‌کوبد بر سر کلاغ کناري‌اش. تقصير من نيست. تقصير عمو بود. بايد آن روز تمام ماجرا را برايم مي‌گفت. نه اينکه بهار بگويد و من زنگ بزنم به عمو بپرسم اينها راست است يا نه. عمو گفت از کجا فهميدي؟ گفتم از دفترچه خاطرات مامان که تازه پيدايش کرده‌ام.. .»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی