بستن
کد خبر: ۱۰۴۹۴۳۴

آلبر کامو و طغیان واژه‌های صلح‌اندیش

آلبر کامو و طغیان واژه‌های صلح‌اندیش

 

 

 

«قرن ما به‌خاطر باور داشتن به ارزش‌ها و اينکه همه چيز مي‌توانست زيباتر باشد، مي‌ميرد‌، بدرود‌، من به تاريخ بازمي‌گردم‌، جايي که هراسان از عشق ورزيدن مرا مدتي مديد در آن زنداني کرده بود.» کامو در مقام يک پرسش‌گر، ادبيات را بهترين جاي دنيا براي وادار کردن آناني که مسبب اوضاع کنوني‌اند مي‌داند براي همين گاه آنان را مورد خطاب قرار مي‌دهد و گاه به جاي طرح پرسش‌هاي مکرر و بي‌نتيجه در مقام حلال مشکلات توصيه‌هايي عملي را براي برون رفت از وضعيت کنوني ارائه مي‌دهد .درهر سه‌ اين‌ها کامو دست بر روي زخم‌هايي مي‌گذارد که آن ديگران يا آن را نديده‌اند و يا ناديده به آن خو کرده‌اند . گذر زمان در آيينه‌ کامو اين گونه است: «به آينده اطميناني ندارم اما به رهايي از قيد گذشته‌ام و رهايي از قيد خودم دست يافته‌ام، فقر من همين است و ثروتم نيز همين.» ايستادگي و باج ندادن به ناملايمات کامو را تبديل به ابرمردي مي‌کند که رنج مي‌برد و مبارزه مي‌کند‌، اگر حس مي‌کند به نقطه‌ عطفي در زندگي رسيده اين نقطه‌ عطف را به‌خاطر چيزهايي نيست که به دست آورده بلکه به‌خاطر چيزهايي مي‌داند که از دست داده است‌، در درون‌اش قدرتي عميق و پر کشش حس مي‌کند که وي را قادر مي‌سازد که آن گونه زندگي کند که مطابق ميل اوست. اندوه و ملال به ندرت سراغ‌اش مي‌آيد ولي با لذت از آن استقبال مي‌کند؛ چرا که ملال را پيام‌آور فرا رسيدن نيروي فکري عظيمي مي‌داند. با اين همه دو سال زمان براي انديشيدن درباره‌ يک نکته را زمان زيادي نمي‌داند و به‌درستي مي‌پندارد احساسات منشا تغييرات آدمي نيستند؛ بلکه انديشه‌ تغيير را به انسان القا مي‌کنند. همچنين عظمت‌ها را نيز منشاء انديشه‌هاي متعالي نمي‌داند‌، از نگاه کامو پذيرش آنچه که هست عين بندگي است و پذيرفتن آنچه که بوده است در زمان حاضر مبارزه. کامو مي‌پرسد«چه کسي مي‌تواند عذاب آدمي را بفهمد که در برابر خالق جانب مخلوق را گرفته و با از دست دادن معصوميت خودش و معصوميت ديگران؛ مخلوق را و خودش را داوري مي‌کند و حکم مي‌کند که مخلوق هم جاني است.»

عدالت يا نفرت؟

کامو ريشه‌ همه‌ شر و بدي‌ها در ناداني مي‌داند و حسن‌نيت را نيز، اگر از روي اطلاع نباشد به اندازه‌ شرارت خسارت‌بار مي‌داند .او پشت هر انساني که خود را فدا مي‌کند؛ ديگراني را هم مي‌بيند که ايستاده‌اند که او از سر خودخواهي، ناداني‌، لجاجت و تعصبات جزم انديشانه‌اش آن‌ها را هم همراه خودش فدا مي‌کند؛ بي‌آن‌که از عقيده‌شان بپرسد. وقتي به بحث دامنه‌دار و چند جانبه‌ آزادي مي‌رسد و از او مي‌خواهند که بين عدالت و آزادي يکي را برگزيند، دردمندانه ترجيح مي‌دهد آزاد باشد تا عليه بي‌عدالتي فرياد بکشد .کامو وقتي به وسط خيابان مي‌آيد تا در کنار دو ميليارد گرسنه بايستاد، در ابتداي امر مي‌بيند که آنان مثلا آزادي را دوست دارند؛ درحالي که جز نفرت ورزيدن به حاکم‌شان کاري نمي‌کنند و اين به شامه‌ تيز و بلند‌پرواز و انديشه‌مابانه‌اش ابدا خوش نمي‌آيد. در واقع کامو بيشتر از محاکمه کردن به برقراري عدالتي پايدار بدون حب و بغض مي‌انديشد. در قرن ششم يک مسيحي سوري گفته بود که گناه را کيفر کنيد و بعد ببخشاييد، شايد از منظر گفتمان عدالت خواهي کامو، اين بهترين و درست‌ترين حرفي است که شنيده و از سويي ديگر با شناخت عميق و فلسفي آزاد انديشانه‌اش حقيقت‌هاي مسلمي را دريافته که خيلي به نفرت و کينه ورزي بر ستم پيشگان قرن نمي‌انديشد. به عبارتي ديگر آن چه را که گذشته است خيلي اهميتي ندارد‌، مهم و درست اين حق‌طلبي دردمندانه‌اي است که بعد از اين چه بايد کرد.

کامو و وجدان مشترک يک ملت

کامو به جد معتقد به اين است که آن‌ها که واقعا حرفي براي گفتن دارند‌، حرفي از آن نمي‌زنند؛ پس بايد براي آن چه درست است، کم گفت و بيش انديشيد و پس آن‌گاه عمل کرد. همچنين از زاويه‌اي ديگر به عدالت خواهان مي‌نگرد و بدون قضاوت يا دخالت در امور شخصي افراد؛ مي‌پرسد بهتر اين است که داعيه داران و هواخواهان زندگي شخصي‌شان را يک بار بدون غرض و مرض مرور کنند و ببينند که آيا در آن توانمندي اجراي عدالت را داشته‌اند يا خير. کامو مرگ قرن جاري را به‌خاطر باور داشتن به ارزش‌ها و اينکه همه‌چيز مي‌توانست زيباتر از اين‌ها باشد؛ به چشم خود مي‌بيند و به‌درودکنان به تاريخ بازمي‌گردد؛ جايي که هراسان از عشق ورزيدن مدتي مديد در آن زنداني بوده است. کامو تمدن اصيل و از دست نرفته و پاينده را در کمي و بيشي ظرافت و پالودگي نمي‌داند؛ بلکه در وجدان مشترک يک ملت نهفته مي‌بيند و از آنجا هميشه خود را تافته‌ جدا بافته از آن نمي‌داند‌، همگام و همدرد و همدل در کنارشان مي‌ماند. در اين ميان به خود و همه‌ آناني که آرمان‌هاي مشترکشان را دنبال مي‌کنند يادآورمي‌شود که نبايد به آينده بدگمان باشند چرا که زندگي جاري است. چرا که بدگماني را تنها وسوسه‌اي مي‌داند که همه‌ هوشمندان و نيک انديشان را در آن سهيم مي‌داند. در ادمه‌ اين مبارزه و اين لبيک گويي به نداي حق‌طلبانه خطابه‌ها را مورد پرسش قرار مي‌دهد و فرياد مي‌زند که ايمان و فضيلت را نفرت‌انگيز نمي‌داند اما خطابه‌هاي قرائت شده‌ درباره‌ آن برايش جذابيتي ندارد، چرا‌؟ ببينيد: « کشيش که از روزگارش راضي است، دست بر قضا ناچار مي‌شود به اعترافات مردي محکوم به مرگ در لحظه‌ پيش از اعدام گوش فرا بدهد‌، پس از شنيدن همه‌ ايمانش را يک‌جا از دست مي‌دهد.» و در تبيين اين اعتراف و خود داوري ژرف انديشانه در مجموعه يادداشت‌هايش مي‌نويسد: «کشيش به مرد مي‌گويد: پس تو به هيچ چيز اعتقاد نداري؟ - نه پدر من به سه چيز اعتقاد دارم: شهامت‌، هوشمندي و زنان‌. کشيش: پس ديگر نمي‌توان به تو اميدي داشت؛ برايت دعا خواهم کرد. مرد: متشکرم، دعا در نظر من نوعي شهامت است. کشيش: نه عزيزم؛ مسأله فقط دو احساس متفاوت است که تو سعي در خلط آنها داري: عفت و عشق. مرد مي‌گويد‌: من فقط عطوفت و سخاوت را مي‌شناسم که اشکال مردانه‌ فضايل زنان هستند.» اين اعراض و استنکاف از مسيحيت و کاتوليک در جهان بيني کامو نهادينه شده است و چيزي نيست که بتوان بر آن سرپوشي از سر تساهل و تسامح گذارد. کامو در بيگانه نيز از زبان مورسو و در برابرکشيش حاضر در زندان حرف‌هاي تندي مي‌زند در نفي موجوديت شان، ببيند: «دستش را روي شانه‌ام گذاشت و گفت: نه فرزندم، با شما هستم اما شما نمي‌توانيد اين را دريابيد چون دل‌تان کور است. من براي‌تان دعا خواهم کرد. آن وقت نمي‌دانم چرا چيزي درونم ترکيد زدم زير نعره و به‌اش فحش دادم و گفتم دعا نکند. خيلي مطمئن به نظر مي‌رسيد اما هيچ کدام از اطمينان‌هاش به تار موي نمي‌ارزيد. او حتي مطمئن نبود که زنده است چون مثل يک مرده زندگي مي‌کرد. من دست خالي بودم اما از خودم مطمئن بودم.»

نه به سياست و تزوير

کامو اهل سياست نيست چرا که نمي‌تواند مرگ دشمن‌اش را بخواهد يا بپذيرد‌. او در سخنراني‌هاي سياسي، هيچ گاه حرفي که بار انساني داشته باشد‌، نشنيده است، هميشه همان حرف‌ها و اين حقيقت که مردم پذيراي آن‌ها هستند از نظر او سياست و سرنوشت بشر به‌دست مرداني شکل مي‌گيرد که نه آرماني دارند و نه شأن و عظمتي چرا که اگر شأن و عظمتي داشتند به سياست نمي‌پرداختند. همگان بر اين باور اشتراک ذهني و يا مي‌توان گفت يک جور حس خويشاوندي ذهني مشترکي دارند که سياست بدون تزوير و ريا نشدني‌ست و سياست‌پيشگي انسان را از انسانيت و جوهره‌ اصيل خويشتنش دور مي‌کند، پس بايد بر اين گفته‌ کامو گردن نهاد که در دنياي سياست يک تن مي‌انديشد و جهان از آدمي تهي مي‌شود. ببينيد: «همه به ما خيانت کرده اند‌، همه‌ آن هايي که موعظه‌گر بودند و همه‌ آنهايي که از صلح سخن مي‌گفتند و هرگز انسان در برابر ماشين دروغ سازي اين چنين تنها نبوده است .» کامو حقيقت جنگ و جنگ‌طلبان را همان قدر که ساخته و پرداخته‌ شور و شوق جنگ طلب‌ها مي‌داند ‌، به همان ميزان ساخته و پرداخته‌ نوميدي کساني که از آن بيزارند نيز مي‌داند با اين حساب دو طرف درگير جنگ به نوعي در آوردگاه انساني کامو بايد پاسخگوي رفتارشان باشند. در جايي ديگر کامو جنگ واقعي را در درون انسان مي‌بيند‌، جايي که يک نياز مبهم و کور انسان را به يک انتخاب- انتخابي که مجبورشان مي‌کند بروند اما به‌دليل نداشتن شجاعت در خانه مي‌مانند و احساس تحقير مي‌کنند و يا انتخابي که باعث مي‌شود در خانه بمانند اما يک عمر حسرت اين را بخورند که نتوانستند در راهي که ديگران براي مردن انتخاب کرده‌اند‌، سهيم شوند - مي‌کند‌، در اين مابين از نظر او هيچ چيزي ناموجه‌تر از جنگ و توسل به نفرت‌ نيست. در بحث خودشناسي وجولانگاه انديشه در آدمي که مي‌تواند خويشتن‌هاي زيادي را به تامل و تدبر و تعقل وادارد‌، معتقد است که فکر آدم نسبت به يک چيز واحد در شب و روز فرق مي‌کند اما اينکه حقيقت در کدام نهفته است : تفکر شبانه يا اوقات روزانه؟ دو پاسخ دارد دو نژاد از انسان‌ها. «تنها واکنش ممکن در رويارويي با دنياي انسان‌ها‌، هر روز بيش از روز پيش پناه بردن به دامان فرد‌گرايي است‌؛ هر کاري که انسان سعي کند به نفع جامعه انجام دهد‌، به شک منجر مي‌شود، حتي اگر کسي دوست داشته باشد دست به چنين کاري بزند‌، ادب اقتضا مي‌کند که با تحقير انجام دهد‌، کاملا در خود فرو رفتن و بازي خود را کردن .» کامو از دست به قلم‌هاي سفسفطه باز و پوشالي زمانه‌اش به‌شدت گله‌مندست چرا که در نگاه واعمال آنان دوگانگي غير قابل قبولي را مي‌بيند که نمي‌تواند آن را برتابد. «زماني که آدم فکري بلند و دلي پست دارد چيزهاي بزرگ مي‌نويسد و اعمال حقيري انجام مي‌دهد.» وجود همين کاسب‌کاران عرصه‌ قلم است که او را به اين نتيجه مي‌رساند که آدم يا کلا در خدمت نوع بشر است و يا کلا نيست .و گاه که نوميدي فزاينده‌اي روح صيقل خورده‌اش را در برمي‌گيرد به همه چيز بي‌اعتماد مي‌شود و بدتر از آن اين که احساس مي‌کند ميان تحقير شدن و مجازات شدن راه سومي برايش باقي نمانده است. ابر انسان کامويي وقتي که از حصار تنگ زندگي نوميدانه به کنج تنهايي خودش مي‌خزد تا بتواند به ياري آن تجديد قوا کند‌، با اين حقيقت ممکن روبه‌رو مي‌شود که: «انسان‌ها دوست دارند احساساتشان را بيش از محک زدن زندگي کنند با اين همه آن‌ها را وکالتا زندگي مي‌کنند و بدين ترتيب پيش از آن که احساس شان کرده باشند فرسوده شان مي‌کنند!».

کامو و مرگ

نگاه کامو به مرگ نگاهي ترسنده و يا از سر استيصال نيست در عين حال پيشوازانه و خوش‌دلانه هم نيست. نگاهي صورت‌گرانه و معنادار است به نقطه‌ پاياني‌. کامو معتقدست که مرگ سبب مي‌شود در اهميت آثار نويسنده‌اي اغراق کنيم‌، همچنان نيز مرگ يک شخص باعث مي‌شود در اهميت جايگاه وي نزد خودمان اغراق کنيم‌؛ بنابراين گذشته از مرگ ساخته شده است و مرگ آن را مملو از توهم مي‌کند. از اين منظر مرگ در جايگاه يک پادشاهي نشسته و دائما انسان‌ها را وادار به تنظيم رفتارهاي باب پسندش مي‌سازد. پادشاهي که زندگي را به رعيتي مادام‌العمر برگزيده و آدم‌هاي حقير و کوته‌بين را به بازي تاج و تخت واداشته. کامو اين نگاه تحقيرانگيز را از جانب مرگ پذيرا نيست:«تنها يک سرنوشت محتوم وجود دارد و آن مرگ است، جز اين جبر ديگري نيست، در فاصله‌ بين تولد و مرگ هيچ چيز از پيش تضمين نشده است‌، همه چيز را مي‌توان تغيير داد فقط به شرط آن که بخواهي و هميشه بخواهي». يک تنه در برابر جبر مطلق و شکست ناپذير مرگ مي‌ايستد با آن که در نهايت به اين تسليم و رضا از سر خشنودي مي‌نگرد. او مي‌داند که همگان تنها مي‌ميرند، به عبارتي مي‌روند تا تنها بميرند‌، پس به اين تحقير رواداشته تن مي‌دهد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی