بستن
کد خبر: ۱۰۴۳۹۹۵

فرانسوا موریاک

فرانسوا موریاک

درس‌گفتارهايي از ادبيات فرانسه (6)

فرانسوا مورياک

«چطور مي‌توان در عشق ثابت قدم و پايدار ماند وقتي که هر لحظه‌اي لذت خودش را دارد که با لذاتي که پيش از آن تجربه کرده‌ايم، متفاوت است؟» راستي مورياک در اينجا از چه چيز مي‌گويد؟! از عشق و يا هيجانات زودگذري که به اشتباه نام عشق بر خود گذاشته‌اند؟ و هزاران سوال از اين دست در بدو امر در ذهن خواننده متبادر مي‌شود و... اين‌گونه نگاه کردن و قضاوت کردن البته براي آنان که از فلسفه‌ عشق حقيقي مورد نظر مورياک بي‌خبرند، کاملا پذيرفتني است اما اگر با انديشه‌هاي عميق وي اندکي آشنايي به‌دست ‌آيد، نتيجه به شکل ديگري رقم مي‌خورد. او در جايي ديگر عشق را پيله کردن به فردي دست‌نيافتني و همين‌طور تا به ابد ادامه دادن مي‌داند. از اين منظر بايد گفت عشق براي او وراي تعريف‌هاي ذهني شناخته شده در عالم امکان است. اين پيله‌گي و ادامه‌دادن، خود حکايت از وفاداري و ايثار است و نه موقتي و گذرايي حسي ناپايدار. مورياک به درستي مي‌گويد که براي انسان‌هايي که در جست‌وجوي لذت‌هاي آني‌اند، بايد از عشق کناره بگيرند و عواطف نيم‌انساني- نيم‌حيواني‌شان را معطل کيمياي عشق نکنند؛ چراکه در عشق جست‌وجوي لذت بي‌معني است. عشق رنج است و شور است و انتظار و ادامه دادني تا به ابد. وي معتقد است در سوزان‌ترين حالت يک عشق، حرکات غريزي آن را پنهان مي‌کند اما وقتي از لذت آن چشم‌پوشي مي‌شود، وقتي گرسنگي و تشنگي ابدي پذيرفته شد، در اين صورت مي‌توان فکر کرد. دست‌کم ديگر کسي را با فريب‌کاري از زندگي خوشايند و پذيرفته شده‌اش دور نساخته است. مورياک تاکيد مي‌کند بين نفرت و لذت فاصله‌اي نيست پس بايد در اين راه همه‌ عواطف انساني را در طبق اخلاص گذاشت بي‌چشمداشت! در فلسفه‌ مورياک انسان، تنها توسط کساني که دوستش داشته‌اند و سرچشمه‌ مهر و عطوفتشان هميشگي بوده، ساخته و بازپرداخته مي‌شود و تاثيرگذاري افرادي که در عواطف و احساساتشان به وي سماجت کمي به خرج داده‌اند، بسيار ناچيز است. بر همين اساس نتيجه مي‌گيرد که در مقابل قوانين اين شيمي، هيچ کاري نمي‌توان کرد. مي‌گويد: «به هر فردي که برمي‌خوريم، هميشه درست آن قسمت از وجودمان را آشکار مي‌کند که مي‌خواستيم پنهانش کنيم. دردمان اين است که مي‌بينيم معشوق جلوي چشمان در تصويري که از ما براي خود مي‌سازد، با ارزش‌ترين فضيلت‌هاي‌مان را حذف مي‌کند و ضعف‌ها و نقص‌ها و جنبه مضحک وجودمان را برملا مي‌کند... و ديدگاهش را به ما تحميل مي‌کند، وادارمان مي‌کند خودمان را با چيزي که او در ما مي‎بيند منطبق کنيم، با ايده‌ تنگ او!.» اما از آنجا که يک طرف عشق هميشه يک زن نشسته است با نگاهي خردورزانه و انسان‌مآبانه اين پرسش را مطرح مي‌سازد که در مقابل مردي که زن او را مقدس مي‌شماردش و از معاشرت با او غروري جاودانه را حس مي‌کند و در عين حال حوصله‌اش را سرمي‌برد، يک زن تا چه حد مي‌تواند غايب باشد؟ عشق در جهان‌بيني مورياک به جعبه‌اي دربسته‌، چون جادويي مي‌ماند چراکه بر اين باورست که حتي نيکان هم نمي‌توانند در تنهايي و به تنهايي محبت داشته باشند. براي احتراز از اين خلأ عظيم و اين مغاک وحشتناک بايد که راز عشق برملا شود و تا اين راز هم چون گنجي پنهان از نظرها بماند، زير و رو کردن وضعيت بشري بي‌فايده است. يکي از عجايب عشق را در اين مي‌داند که هيچ‌کس نمي‌خواهد از آن نزد کسي چيزي بگويد، درددل کند حتي اگر در کنارش يک محرم باشد و آن محرم مادرش باشد. به راستي چگونه مي‌توان دنياي وهم آلود و نامنتظر عشق را در چند کلمه به‌زبان آورد؟ چگونه مي‌توان از دل اين رودخانه‌ مواج فلان احساسات را بيرون کشيد و آنهاي ديگر را نه؟ حالا که نمي‌توان همه چيز را گفت، هيچ چيز را نمي‌توان گفت. مورياک عشق را طوفاني مي‌بيند سهمگين، مهارنشدني و غيرقابل احتراز و شگفتي‌اش را نه در غوغاي آن؛ بلکه سکوت و رخوتي مي‌داند که به دنياي حقير انسان‌ها تحميل مي‌شود. زندگي در نگاه مورياک جزيره‌ ناشناخته‌اي است دور از دسترس، به صراحت و شفافيت تمام اعتراف مي‌کند که هيچ‌کس در اين دنيا نمي‌داند دقيقا از زندگي چه چيزي را مي‌خواهد و چه چيزي را نه! به زعم او مردم مي‌خواهند و مي‌توانند خودشان را بفريبند و زندگي‌کنند، هرچند که زندگي به آنها مجال آمده شدن نمي‌دهد. اغلب انسان‌ها را مثل درخت‌ها مي‌داند که يکديگر را انتخاب نمي‌کنند، تنها و تنها به جبر در کنار هم روئيدنشان شاخه در شاخه هم دارند.

 

 

 

 

 

 

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی