معنی در شعر با مفهوم شعر متفاوت است از این رو که معنی یک شعر تجربهای است که آن شعر بیان میکند. یعنی شاعر براساس یک مبانی نظری و معانی تجربی شعری را سُروده که این شعر میتواند دارای معنا و مفهومی باشد، اما کسی که پس ازخواندن یک شعربا حالتی گیج و مبهوت میپرسد: «چه معنایی داشت؟» جویای چیزی غیر از این است. خواننده خواهان چیزی است که بتواند آن را کاملا در مغزش بگنجاند. معنای شعر بایستی با خواننده همذات پنداری داشته باشد و در جوانبی هم با سلایق روحی و علایق رفتاری - روانی او مرتبط و همگون باشد. اعتقاد برآن است که اندیشه در شعر اگرچه مهم است اما اندیشه جزئی از آن تجربه کلی شعر محسوب میشود که شعر ابلاغ میکند. بنابراین ارزش شعر را ارزش تجربه کلی تعیین میکند نه حقیقت یا اصالت اندیشه موجود در آن. معنی شعریک مفهوم کلی است که شاعر ازاندیشه خود دریافت میکند و به شعر منتقل مینماید و این اندیشه نیز ریشه در جامعه و طبیعت و دریافتهها و یافتههای ذهنی شاعر دارد. محتوا به معنی آن گستره معنایی شعر در ظرف شعر است که من به آن : «مظروف» میگویم. یعنی هر چقدر مظروف شعر غنیتر وگستردهتر باشد در واقع محتوای شعر وسیعتر و پردامنهدارتر است. شعر بایستی تأویل پذیر باشد و زیر لایههای معرفت شناسانهای را ازخود به بایش و نمایش بگذارد که این مهم همان محتوای شعر محسوب میشود. محتوای شعر به معنی، معنای شعر نیست بلکه به آن گسترهای ازشعر محسوب میشود که پر دامنگی خود را در بطن شعر در ابعاد مختلف نشان میدهد. برای مثال: وقتی شاعر دربطن شعر به اندیشه شعرالتفات میکند در واقع بایستی این اندیشه بتواند خودش را در زوایایی مختلف وسیعتر و پردامنه تر از حیث مفهوم نشان دهد به طوری که واژه اندیشه در معانی ضمنی دیگری چون: تصور، فکر، عقیده، نظر، مقصود، معنی، خبر، طرز فکر به خوبی خودش را نشان دهد. شعر تنها آن آگاهی قابل توجهی نیست که شاعر به مخاطب تزریق میکند بلکه شاخکهای این آگاهی مهمتر ازخودآگاهی است. شاعر شعر را درمعانی مختلفی تعبیه میکند که هرکدام از این معانی مقصود و خبر و طرز فکری را به مخاطب منتقل میکنند. شعریک چندگانگی معنا را در متن بایستی به نمایش بگذارد به طوری که ازتک صدایی به سمت چند صدایی حرکت کند و دیگری به سهولت بتواند در متن خودش را دریابد. سه نوع متن را در شعر میتوان دریافت کرد: نخست: با متن است. با متن نوعی همراهی است که فی مابین کلمات اتفاق میافتد. دوم: درمتن است و در متن به معنی کارایی و کارآمدگی اساسی کلمات در متن ازحیث معنا و زبان است و به اصطلاح کلمات خودشان را به خوبی درمتن چه ازحیث کاربرد و چه از لحاظ نقش و کارآمدگی نشان میدهند و سوم: دیگری درمتن است. دیگری در متن به معنای حضور سایر نشانهها و علائم و حتی عبارات در متن شعر است که این حضور میتواند درونی باشد یا بیرونی. درونی مرتبط با کارکرد معنایی خود واژگان است و بیرونی همان نقش و تأثیری است که شعر ازجامعه و طبیعت دریافت میکند. ازسویی دیگر، شعر خوب تنها با فکر خوب ساخته نمیشود بلکه شاعر بایدآمادگی دریافت انواع مختلف تجربه را درشعرش لمس و احساس کرده باشد. تجربه با ممارست بسیار به دست میآید نه با فکرکردن بسیار و دریافتهای شاعر چند بُعدی است که این ابعاد را در فضاها و مکانهای متعددی اقتباس میکند. یافتن محتوای شعر بستگی به دریافتن شاعر از پیرامون و علایق ذهنی است که براساس تجارب خویش کسب نموده است اندیشنده شعر شاعر است، اما سیرِاندیشگی درشعر تنها مختص به شاعر نیست بلکه در واقع این همنشینی سایراندیشهها درشعرند که محتوای شعر را غنا میبخشند. شعر باید مقصودی را برای قصدها و مقصدها تعیین نماید که هرکسی بتواند از آن شعر لذت ببرد. شعر تابع یک قصد و مقصود نیست و مقصدها نیز نبایستی یکی باشد. شاعر بایستی در مسیر اصلی به فرعیها هم توجه و سفرکند تا که به یافتههای جدیدتری دست یابد. یک آدم خوشبین باید بتواند ازیک شعر خوب بدبینانه لذت ببرد و یک شخص بدبین بایستی لذت موجود در یک شعر خوشبینانه را درک کند و در این حالت است که محتوای شعر شکل میگیرد. با خواندن یک شعر شما علاوه بر دریافت معنا بایستی به دریافت محتوا هم دست یابید. تنها تکنیکال بودن شعر کافی نیست و تیپیک و فرمیک دو عنصر مهم درشعربه شمار میروند، اما تأویل و هرمنوتیک در شعر از عناصر دیگریاند که به محتوای شعرجلایی دیگر میبخشند. محتوای شعر چیزی است که شاعر با جان و دل نسبت به آن حسی واقعی و عمیق را در خود نُضج میدهد و این حسِ واقعی از«خود واقعی» شعر و شاعر سرچشمه میگیرد. واقعیت شعر را حقایق شعر تعیین میکنند و حقایق شعر هم ریشه در معنا و محتوای تجارب متفاوت شاعر دارند. شاعر زمانی خودش را در شعر پیدا میکند که به پدیدارها توجه میکند. با پدیدارآمدن پدیدهها در شعر محتوا شکل میگیرد. ارزش معنا درشعر زمانی به وجود میآید که کلمات با هم به یک تفاهم میرسند. تفاهم به معنی فهمیدن و درک یکدیگر است و کلمات مانند انسانها نیاز به یک درک مشترک و فهم مشترک از یکدیگر دارند و حتی درد مشترک کلمات نیز خود عاملی است که منجر به تولید معنا در شعر میشود. تا کلمات فرهنگ فهمیدن را دریک گفتوگوی همه جانبه از یکدیگر اقتباس نکنند در واقع معنا در شعر ایجاد نمیشود.