درسگفتارهاي ادبيات فرانسه 3
مارسل پروست (بخش پاياني)
همواره عشق را نيازمند دستيابي به يک کل ميداند و معتقد است که تنها زماني زاده ميشود که بخشي بهدست نيامده باشد. پروست خاطرات عشق را از قانونهاي عام حافظه مستثني نميداند چراکه خوب ميداند عادت همه چيز را سست ميکند، ميگويد: «آنچه ما را بهتر به ياد کسي مياندازد درست هماني است که از ياد بردهايم، از همينرو است که بهترين بخش ياد ما در بيرون از ماست.» در روانکاوي روح ناآرام، آدمي کشفهاي بسياري کرده است. يکي از آنها واکاوي چندوچون خودخواهي است که کموبيش همه آدمها را از بالادست و فرودست، بينوا و اشرافي به خود مبتلا کرده و مصداق عينياش ابراز علاقههاي آنچناني و دوستداشتنهاي بيحدومرزي است و کمتر کسي را در اين کره خاکي ميتوان يافت که بتواند در انکار آن نشانه روشني ارائه کند. او ميگويد هرگز جز براي خود و براي آناني که دوست داريم، نميلرزيم و هنگامي که خوشبختيمان ديگر به دست آنان نيست، در برابرشان چه آرام گستاخ ميشويم. در دلبستگي اعتراف ميکند که وقتي دل ميبنديم، فقط حال روحي خودمان را در محبوب باز ميتابانيم. آنچه حائز اهميت است نه ارزش او که ژرفاي اين حال دروني است. با آنکه خوب ميداند اين اعتراف هولناک ممکن است مخاطبان بسياري را از دست بدهد اما نميتواند صداقت و اعتقادش را فداي بازيهاي رايج حاکم بر زمانهاش سازد، محبوب را فرشتهوار دوست دارد و با اين حال زمينيوار به نقدش مينشنيد. زن در قلم پروست، همواره شکل الهگاني دارد؛ هرچند که بر زنان عصر خود ميتازد که با رفتارهاي ناشايست، جايگاه خود را گاه تا حد عروسکي پايين ميآورند. در جايي ميگويد: بايد عاشق باشي تا متوجه شوي که همه زنان پارسا نيستند و باز بايد عاشق باشي تا مطمئن شوي زنان پارسايي هم هستند.» و اين خود کافي است که بدانيم او زن را از خود زنان بهتر ميشناسد. مجهول زندگي آدمها را بهمانند مجهول طبيعت ميداند که هر کشف علمي آن را پستر ميزند؛ اما از ميان برنميدارد. براي همين است که بشر هميشه به دروغگويي روي ميآورد، چراکه براي بشر ضرورت اساسي دارد: «همان نقشي را دارد که جستوجوي کاميابي دروغ ميگوييم تا کاميابيمان را حفظ کنيم يا آبرويمان را اگر افشاي کاميابي آبرويمان را به خطر بيندازد.» در بحث تاثيرگذاري و تاثيرپذيري، بهخصوص تاثيرات محيطي معتقد است بيشتر در مورد محيطهاي فکري صادق است: «آدم را افکارش ميسازد، تعداد افکار بهمراتب کمتر از تعداد آدمهاست؛ در نتيجه همه آدمهايي که فکر واحدي دارند مثل هماند.» در باب چندوچون رماننويسي، نگاه پروست نگاهيست برآمده از صميميتي محض و پاک که هر خوانندهاي را به تعمق و خودانديشي واميدارد. او برخلاف منتقدان و کتابشناسان که داعيه رياست بلامنازعي در حوزه قلم و انديشه دارند، ميگويد که رمان، نمايشنامه و يا فيلم سينمايي نيست که بتوان در آن درون آدمها را به نمايش درآورد. پرده سينما و تئاتر تنها احوال بيروني آدمهاست. در عين حال، ادبياتي را که به توصيف و توضيح صرف ميپردازد را نيز بر نميتابد و به همان اندازه از واقعيت بهدور ميداند که سينماگران ادبي را. ذهن ما از خاطراتي که داريم، آنهايي را که براي روابط هرروزيمان سودي آني نداشته باشد، حذف ميکند. گاه زنجير روزهاي گذشته را ميگذارد که بگذرد و تنها بر واپسين حلقههاي آن چنگ ميزند. با آنکه صاحبنظران منظومه سترگ «در جستوجوي زمان از دست رفته» را قصهاي کشدار و مخاطبکُش ميدانند و حتي بعضيهاشان آن را فاقد يک قصه جذاب و پرکشش ميدانند، اما گذر زمان و نگاشتن بيش از 2500 کتاب درباره آن به خوبي مويد اين نظريه است که بايد «در جستوجوي...» پروست را وراي داستاننويسيهاي معمول قلمداد کرد. براي پروست، داستان تنها و تنها بهانهاي است و بس، آنچه که او به آن ميانديشد، نجات روح زخمي و اسير بشر در گذر زمان است؛ از نادانيهاي مستمر، سستبنيادي انديشههاي خام و در يک کلمه؛ پرده از روي حقيقت کنار زدن. هنر در نگاه ابر انساني پروست همانگونه که در مضمون خود جاري است، چيزي نيست جز رنج بردن و هنرمند کسي نيست جز رنجوري دردمند و درددار. چراکه در دردمندي با قاطبه عموم مردمان هم روزگارش هم کيش و آيين است و اين البته که هنر نيست آنچه او را از ديگران جدا و به جلو پيش ميراند، دردداري است؛ چيزي که بقيه، يا حسش نميکنند و يا به روي خود نميآورند. و در پايان؛ به قلم و انديشه که ميرسد، با بغضي به بلنداي فريادهايي خفهوار، زنگار از روي زمان از دسترفته برميگيرد و صليب بر دوش مينويسد: «وقتي مينويسيم که صدايي باقي نمانده است.»