درس گفتارهاي ادبيات فرانسه(2)
مارسل پروست
درس گفتارهاي پروست که در لايههاي زيرين و نهفته روايت واگويه ميشود، درسگفتارهاييست که گاه هر يک خود فلسفهاي نوپاست. گاه يک تراپي کاملا نوي علم روانشناسي را بههمراه دارد، گاه به انسانشناسي از منظر جامعهشناسي نقبي ميزند و گاه به زيبايي شناسي روح ميپردازد، کندوکاو هنر بيبديل نقاشي، موزهشناسي، دين شناسي در عهد عتيق و جديد، اسطورهشناسي برگرفته از قصههاي هزارويک شب، زنشناسي از منظر فيزيولوژي، لايههاي پنهان غريزهشناختي، نقبي بر تاريخ فرانسه زخمي از جنگ، شعر و شاعري و تاثيرات آن بر روان آدمي و هزار و يک نکته باريکتر از موي ديگر در اين قلم سحرآميز نهفته است که تيتروار به برخي از آنها ميپردازيم. اينجا تنها و تنها از اين موزه باستانشناسي تاريخي بازديد شايد کمتر از يک ساعتهاي داريم و تنها به اشکال و مجسمهها و زيباييهاي اسطورهاي ذهن پروست نگاهيگذرا خواهيم داشت. پروست نيز به سبکوسياق همه انديشمندان در جايجاي اين رويداد فوق بشري، پرسشهاي بيپاسخي را طرح ميکند که به خوبي ميداند تاريخ بستر مناسبي براي اين همه پرسش و پاسخها نيست، چراکه به زعم او اگر تنها يکي از بيشمار پرسشهاي انساني، پاسخ درخوري مييافتند، شايد شکل دنيا عوض ميشد. در جستوجوي «زمان از دسته رفته» در دل يک روايت عاشقانه اتوبيوگرافي گونه از منظر اول شخص نگاشته شده گاه اندرزگويانه و مشفقانه و صميمانه نقدي ميکند و گاه خود از آن پند ميگيرد، دل ميشکند و دل شکسته به کنج اتاقش ميخزد تا دردهايش را در تنهايي التيام بخشد، آدمها را وراي آنچه که به زبان ميآورند ميبيند و دوربين حقيقت محورش را بر روي همه، يکسان ميتاباند، خيلي برايش فرقي نميکند که در اين سوي دوربين چه کساني او را قضاوت ميکنند، باورش تن دادن به آن حقيقت مسلم و غير قابل انکاري ست که دير يا زود انسان در پيشگاه ابديت با آن رو در رو ميشود. در جستارها و خطابههايش چنان کشف و شهودهايي را با خوانندهاش در ميان ميگذارد که آدمي از اين همه نکته سنجي در شگفت ميماند که بهراستي چگونه ميتوان اين همه را در کوتاه زماني بهدست آورد. در دايره المعارف پروست معناي جديدي از واژهها را درمي يابيم که تا قبل از آن جايي نديده و نشنيده بوديم. پروست با وجود آنکه خود از طبقه اشرافزادگان و به اصطلاح فرانسه آن از خانواده بورژواهاست اما با يقيني ژرف و ايماني متعالي بر آنان ميتازد و مشتي بيسواد واقعي مينامدشان. اين گفته او براي آن دسته از منتقدان که او را اسنوب بيدرد ميدانند که براي خود نشان دادن قلم به دست گرفته نشان محکميست تا دريابند که ادبيات جان پناه دردمندان و آرزومندانيست که براي نجات بشر با هزارويک درد جنگيدهاند و قلم را بر زمين نگذاشتهاند. در ميان انبوهي از مفاهيم برجسته و متعالي زندگي، آنچيز که بيشتر در قلم پروست نشان دار است و باب ميل، عشق است؛ رمز ورازي که قرنهاي بيشماريست، آدمها را به تکاپوي آن واداشته، پير وجوان، زن ومرد، اهل دل و سياست و همه و همه در زندگيشان زخمي کوچک و بزرگ از آن بر دل دارند. زخمي شيرين و دلفريب و دلپسند و دلنشين. پروست به عشق آن گونه مينگرد که خدايي به مخلوق ناتوان خويش، گاه انساني و گاه خدايي، نيمآسماني و نيمزميني، زندگي را همچون آيينهاي زنگار گرفته در دست ميگيرد تا با زدودن غبارهاي سمي و دردآلودش، تصويري در آن ببيند که ديگران نديدهاند، معشوق و يا دلدار برايش حکم همدلي دارد که تا رسيدن به آن جايگاه رفيع انساني، نيازمند چه همدميها و دوستيهاي بيباکانه و همدلانه است. عشق را نهتنها انگيزه آفرينش انسان ميداند که خود محرک و مشوقي قويست براي رودررويي با آنچه که انسان در برابرش تاب نميآورد. حال در اين رهگذر اگر خود عشق زخم ميزند و جان ميآزارد، نه بهواسطه ماهيت درونياش است که دليل اصلي آن کم خود بيني و گاه زياده خودبيني انسان در آيينه زمان است، زماني که در کوتاهترين شکل رسمي خود، راه نوجواني تا پيري را چنان با سرعت نور درمينوردد که هيچ گريزپايي را ياراي رسيدن به او نيست. از راز مگوي عشق اين گونه پرده برميدارد: «آن زن جز طرح پيکرهاي نبود، همه آنچه بر او افزوده شده بود کار من بود و بس، در عشق آنچه از خود مايه ميگذاريم برآنچه از دلدار ميآيد ميچربد.» عشق را با رنجي هميشگي همراه ميداند که شادماني آن را گاه خنثي ميکند و گاه بالقوه ميسازد، اما ميتواند هر لحظه و با هر تکان روحي و حتي تغيير مرز جغرافيايي به شکلي درآيد که از ديرباز به خود گرفته است. پروست اصل برآورده شدن را مقدم بر هر چيزي ميداند، همانگونه که در تمناهاي انساني اين يک اصل پذيرفته شده است در عشق نيز اگر بهدنبال به سروسامان در آمدنش هستيم، بايد که به الزاماتش تن دردهيم؛ چراکه در غير اين صورت همه شناسهها و نشانهها توان آدمي را ميفرسايند و قواي تخيل و حتي عقل را به پرتگاه هولناک تحليل و زوال تدريجي ميبرند و در پايان اينگونه نتيجه ميگيرد که يا بايد رنج نکشيدن را انتخاب کرد و يا دوست داشتن را.