بستن
کد خبر: ۱۰۴۱۰۲۰

يک تريلر جنايي جذاب

يک تريلر جنايي جذاب
مریم طباطبائی‌ها نویسنده و منتقد

اين اولين تريلر جنايي پليسي‌اي نبود که خوانده و اين‌قدر نظرم را به خود جلب کرده است. شايد به‌عنوان کسي که يکي از ژانرهاي مورد علاقه‌اش معمايي، جنايي است، بارها و بارها با چنين روايت‌هاي پرکشش و پر از تعليقي رو‌به‌رو شده باشم. اما آن‌چيزي که در کتاب «رد گردنبند بر گردن دوشيزگان» نوشته عليرضا شهبازين، نظرم را به خودش جلب کرد، نثر روان و بي‌تکلف چنين روايتي بود؛ روايتي که قاعدتا بايد از پيچيدگي‌هايِ مرسوم يک چنين ژانرهايي برخوردار باشد. در اين کتاب با چند موضوع محوري به‌طور جداگانه و درعين حال تنيده درهم رو‌به‌رو مي‌شويم: پدرکشي، ناموس، قتل، خيانت، دروغ و.... روايت‌هايي که هرکدام در پيش‌بردن داستان نقش مهمي دارند. نويسنده با تبحري ويژه براي هر قدم برنامه‌اي داشته است و به‌نظر من ساخت يک اسکلت محکم قبل از اضافه‌کردن جزئيات در داستان، قدرت نويسنده را به‌خوبي نشان مي‌دهد. «...دوباره خواستم چيزي بپرسم اما نپرسيدم. نمي‌خواستم خيال کند برايم جالب است. دو لنگه در مهمان‌خانه را باز کردند. دود اسفند راه افتاد طرف دوربين. تصوير محو شد، بعد نقل پاشيدند. برف شادي معلوم بود هيچکس نگران کثيف‌شدن فرش‌ها و ماسيدن نقل روي آن‌ها نيست. پس آن خانه مادر نداشت. معلوم بود دوربين را لاي چيزي مخفي کرده‌اند.» مهام بهاوند وکيلي است که در اين روايت، نه بيشتر شبيه به يک وکيل اتوکشيده؛ که شبيه به هر آدمي با کلکسيوني از خصايص و شکست‌ها و پيروزي‌هاي توام است؛ انساني که مي‌تواند به خوبي شکست را هم تجربه کند و به حکم وکيل بودنش هميشه پيروز ميدان نيست. وکيلي که عاشق موکل اعدامي خودش شده است و هرگز نتوانسته موکلش را نجات بدهد. کتاب با نگاهي عميق و روانشناسانه به زندگي پيشين و گذشته‌ نه‌چندان راحت مهام سرک مي‌کشد؛ گذشته‌اي که در آن ترس، ترد شدگي، وحشت و ناکامي پررنگ است. کابوس‌هاي شبانه وکيل، نگاهي دروني به انديشه‌ها و طرز تفکر او دارد. تلفيق خيال و واقعيت يکي از تبحرات نويسنده در سيرِ اين روايت است. سنگ، کاغذ، قيچي، سنگ، کاغذ، قيچي.... و موضوعات و گره‌هاي کوري که مهام بهاوند مي‌بايد آن‌ها را بگشايد. هر قدم وکيل، پاگذاشتن در باتلاقي است که خود مي‌داند براي بيرون آمدن از آن بايد تاوان سنگيني بدهد؛ همان تاواني که يک‌بار آن را داده است و تروماي آن هنوز هم با بهاوند همراه است. «... از کجا؟! از کجا از سنگ کاغذ قيچي توي خواب‌هام خبر داشت؟ من اين را به دکتر نگفته بودم. چراغ‌هاي چرخ‌و‌فلک قاطرها خاموش و روشن شد. چراغ‌هاي ريز توپي، رنگ و وارنگ، با جلز ولزي خاموش و روشن شدند و شروع کردن به چرخيدن. قاطرها يا اسب‌ها و اسب‌ها يا خرها پيچ‌هاي لوله فلزيِ تنشان را از هم باز کردند و شروع کرده بودند به جدا شدن از چرخ و فلک ها... »رابطه علت و معلولي در جاهايي منحصر‌به‌فرد، به‌خوبي قابل رؤيت است و خواننده را مجاب مي‌کند تا هر اتفاقي را با دليل و منطق بپذيرد. تکميل شدن پازلِ روايت پدرکشي که ظاهرا ختم به همين موضوع و گشودن گره اين معما نيست و در پس اين معماي رعب‌انگيز، داستان‌ها و حفره‌هاي ديگري نيز سر باز مي‌کنند و آقاي وکيل را بر سر يک چند راهي تاريک و مخوف مي‌گذارد. عواطف انساني را به‌راحتي مي‌شد در ميان روابط آدم‌ها در اين کتاب ديد. اگرچه ظاهرا فضاي داستان تاريک است و پر از سياهي و تباهي، اما نور اميدي که مي‌شد آن را هر از گاهي در ميان انبوهي از خاموشي، خود گواه بر درآميخته‌بودن صفت‌هاي انساني است. رئوف‌بودن گوهر در برابر خواهرش، نگراني‌هاي مهام براي زني که مدت زيادي نيست او را مي‌شناسد و البته عشق که پر‌رنگ بود و تلاش مهام براي پرفروغ نگه داشتن آن که به سرانجام روشني نرسيد. حسادت و کينه اگرچه رخ واضح‌تري داشتند، اما نتوانسته بود جلوي مناسبات انساني را بگيرد. شخصيت‌هاي متنوع داستان همه‌شان يک وجه مشترک داشتند و آن، رسيدن به هدف خودشان بود. ظاهرا هرکدام از اين آدم‌ها به روش خودشان راه رسيدن به خواسته‌هايشان را پيش گرفته بودند و تلاش مذبوحانه‌شان براي رويارويي با اين حقايق نيز با شکست مواجه بود.«...به زمين رو‌به‌رويمان خيره شدم. به اين نيمه‌خرابه اسکلت آهني که فقط وقت غروب که خورشيد از لاي اسکلتش مي‌تابيد، کمي زيبا مي‌شد و آدم را ياد کارت پستال‌هاي غروب‌هاي غم‌انگيز تخت جمشيد مي‌انداخت که پر هيب ستون‌ها سياه مي‌شدند...» اگرچه نمي‌توان در بطن داستان و در فضاي ايجادشده زندگيِ روزمره و عادي انسان‌ها را نظاره کرد، اما فراز و نشيب‌ها و فضاي رئاليستي داستان به خواننده اين زاويه ديد را مي‌دهد که به هرحال اين نيز بخشي از زندگي است و جريان دارد. حتي اگر بارها و بارها نشود آن را در پيرامون خود لمس کرد. استفاده از توصيفات به‌جا، استعاره‌ها و تشبيهات و البته داستان‌پردازيِ معما‌گونه که همگي در جاي خود به کار رفته‌اند و داستان را رنگ و لعاب ويژه‌اي داده‌اند، اگرچه تلخ‌اند اما در فضاسازي‌ها و تفهيم رخدادها و چگونگي وقوع آنها به خواننده تاثير زيادي داشته‌اند. پايان‌بندي داستان نيز به نوبه خود از سبک خاصي پيروي مي‌کند. استيصال نورا، حسي که او سال‌ها با خود نسبت به مهام داشته است و در نهايت راهي جز شکست محتوم براي او باقي نمي‌ماند. و در نهايت مجموعه‌اي از تجربيات که از کتاب «رد گردنبند بر گردن دوشيزگان» يک تريلر جنايي جذاب و درخور تقدير ساخته است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی