«آگاپه» واژهای یونانی است که یونانیها برای عشق بهکارمیبرند. این واژه در آثار نویسندگانیکه کتاب مقدس را نگارشکردهاند؛ به چشم میخورد. پائولوکوئلیو در کتاب زیارت و همچنین خاطرات مغ از آن بهعنوان عشقی که میبلعد، یاد کرده است. بدینسانکه فرد را درخود غرق میکند و بالاترین درجه عشق است. به نظر پائولو آگاپه خود بر دو گونه است، نوعی از آگاپه که مرتبط با عرفان و عشقورزی به خداوند بوده و گونهای دیگر که به شیفتگی مربوط میشود. آگاپه در زبان و ادبیات ایران زمین نیز جایگاهی اساسی دارد بهطوریکه سیر و روند معانی و مفاهیم عشق در زبان شُعرای ایران، زبانزد خاص و عام است و به قول منوچهری: «خم چه نگون گشت یکی نقطه ریخت/ هوش زِ مدهوش دوعالم گریخت». سعدی نیز درباره عشق میگوید: «خوشتر از دوران عشق ایام نیست/ بامداد عاشقان را شام نیست» و مولانا نیزخوش سُروده است: «گفتم: ای عشق! من از چیز دگرمیترسم/ گفت: آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو».در این ابیات پیوندیکه منوچهری، سعدی و مولانا با عرفان و عشق میزنند، پیآمدش نوعی شیفتگی به معنای خلسه و ازخود بیخود شدن است و به دیگر بیان، زبان این شعر به نوعی شیفتگی
عرفانی-عاشقانه دست مییابد. در زبان شعرای ایران زمین آگاپه دارای قرب و منزلتی مفهومی است به گونهایکه با مطالعه اشعار مولانا، حافظ، بیدل و ... نه تنها آگاپه بلکه زبان و اندیشه این ادبا به «آگاپیزم» تبدیل شدهاست. عشق آگاپه در واقع عشقِ خدا به انسان و همچنین عشق متقابل انسان به خداست. یک عشق دو سویه و دوگویه است که نوعی پلیفونیک وگفتوگومندی فرآرونده را فیمابین خدا و انسان به وجود میآورد. عشق آگاپه، نیکو سرشت و زلال است و کاری را که انجام میدهد حُسن فاعلی دارد نه حُسن فعلی به طوری که انجام کار برای شخص دیگری خواه شخصا او را بشناسد یا نه به سرانجام و فعلیّت تام و تمام میرسد. عشق آگاپه عشق بینهایت در بینهایت نیست بلکه بینهایت دربینهایت ازبرای «نهایت» است! عشق آگاپه آلترناتیوپذیر نیست بلکه به طورهمنشینی عمل میکند. نوعی فداکاری و ازخودگذشتگی بیبدیل و بیقید و شرط است. نه عشق لودوس (عشق عشوهگر و بازیگوش) است و نه پراگما (عشق متعهد و همراه) و نه عشق فیلیا (عشق دوستان و برادر) و نه عشق استورگه (عشق والدین به فرزندان) بلکه عشقی فراتر ازهمه اینهاست و درواقع عشق همدلانه و همزبانه و جهانی همراه با
نوعی همزادپروری و همذاتپنداری است. دیگر اصطلاح مفهومی دیسکورس یا (گفتمانی) بهنام پارادایم(Paradigm) است. پارادایم دارای خصایصی گسترده وجهانشمول است. بهطوریکه مشتمل برشاخصهها و شاکلههایی معنایی است و در متون مختلف کارکردی کارآمد و قابل بایش و سازش را به نمایش میگذارد. در متن، کانسپت محور و فزاینده و پالنده و بالنده خود را نشان میدهد. پارادایم یک واژه افلاطونی است -که دردهه 1960توماس یا تامس کوهن دست به یک انقلاب فکری زد و این واژه را به معنی یک تفکر در هر انقلاب علمی بهکار بست و امروزه به معنی یک جهانبینی یا نظریه کلی مورد بهرهبرداری قرار میگیرد. بنابراین، با سیراندیشگی جهان و پوستاندازی همین اصطلاح تا به امروز، پارادایم را میتوان به اقسام مختلفی اعم از پارادایم ادبی، فلسفی، سیاسی، هنری، جامعهشناختی و روانشناختی تقسیم کرد. پارادایم میتواند به چهار بخش: محلی، منطقهای، ملی و جهانی تقسیم شود و از لحاظ ادبی میتوان نیما یوشیج را در زوایایی به معنی یک تفکر در انقلابی ادبی قلمداد کرد، اما با اینکه بنیانگذار یک تفکر، مفکر را پارادایمیک هم میکند ولی در دو حالت متفکر پارادایمسازی میکند:
نخست به یک مُفکر(اندیشنده) تبدیل شود و اندیشه آن شاخکپرداز و زمانساز باشد و دو دیگر مُفکر توانسته باشد فراتر از زمان خود حرکت و جریانسازیکرده باشد. از نگاهی دیگر نیز برخی از صاحبنظران در فلسفه علم معتقدند که یک مفکر نظریهپرداز است نه پارادایمیک و مثلا خود شعر نو یک پارادایم است و نیما یک نظریهپرداز و مدلساز در دل همین پارادایم قلمداد میشود لذا در یک شرایط این سخن بستر علمی و معقول دارد و آن اینکه قبل از نیما، شعرنویی در بستر جامعه ایران بوده باشد که چنین نیست .پس نیما میتواند یک پارادایم ملی باشد ولی یک پارادایم جهانی نیست؛ زیرا که گستره فکر آن هنوز به یک الگو یا سرمشق جهانی در همه ابعاد مبدل نشده است اما درشعر کلاسیک این چنین نیست؛ زیرا که در این حوزه شعر ما ازمنهدار و دامنهدارتر بوده و سابقه آن ریشه در دیرینههای فرهنگی - ادبی تمدن جهان دارد. پس زمان و مکان و نوع کارکرد شعر توأم با پیشینهگیها و همیشگیها در طول تاریخ مبنی برتبدیل به یک پارادایم کلی و جهانی بسیار کارساز
و کارگشا بوده و هست.