اکثر افرادی که مشاوره قبل از طلاق میدهند به این موضوع واقفند که شبکههای مجازی در جداییها دخیلند. در واقع شبکههای مجازی همانند ترمز عمل میکنند. برای مثال سبب تشدید محبت دروغین میشوند، به ویژه در زوجهایی که از ابتدا با عاطفه عمیق وارد زندگی مشترک نشدهاند. فضای مجازی میتواند عامل بسیار مخربی باشد. تصور کنید یکی از زوجها گوشی به دست است و بلافاصله تغییر حالت میدهد و اخم و خندهاش موجب سوء تفاهم همسرش میشود تا جایی که همسر او دائماً در این فکر است که پشت این تغییر رفتار چیست. از سوی دیگر، شاید وجود عاطفه در شروع زندگی مشترک پررنگ نباشد، اما در ادامه قطعا تأثیرگذار خواهد بود. وقتی زن یا شوهری از همسر خود محبت نمیبیند به ابراز محبت مجازی رو میآورد و در این میان تعدد لایکها یا ابراز نظراتی با مضمون تو چقدر زیبایی، تو چقدر خوش تیپی، تو چقدر فهمیدهای و... کمبود محبت و عاطفه را برای او جبران میکند. در واقع شبکههای اجتماعی تأثیر منفی روی خانوادهها گذاشته و سبب سوء تفاهم آنها میشود. این در حالی است که بررسیها نشان میدهد که میزان گفتوگو در خانوادهها بهشدت کاهش یافته است، چرا که دسترسی به فضای مجازی هر لحظه امکانپذیر است و یک اراده کافی است تا افراد در این بستر قرار بگیرند. در واقع زوجها هر کدام سرگرم گوشیهای هوشمند خود هستند و سوء تفاهمها از همین جا شروع میشود. بهتر است خانوادهها گاهی تلفن همراه خود را کنار گذاشته و حتی تلویزیون را هم خاموش کنند تا برای یکدیگر وقت بگذارند، چراکه آنها متوجه یک نقطه میشوند جای اینکه متوجه هم باشند. اگر زمینه گفتوگو در زوجها فراهم شود و تحکیم خانواده برای آنها تعهدآور باشد، طلاق عاطفی شکل نمیگیرد. از طرف دیگر خانوادهها باید فرصت شناخت را برای جوانان خود فراهم کنند تا ازدواج در آنها با همدلی شکل بگیرد. البته لازم به ذکر است که نیازی نیست زوجها هم رأی باشند، همدل بودن آنها کفایت میکند. به نظر بنده طلاق عاطفی با رسوایی همراه است که بسیار هم جای نگرانی دارد. اگر دو نفر ظاهراً با تفاهم زندگی مشترک را شروع کرده و بر عاطفه به توافق رسیده باشند باید بگوییم که اصلاً نمیتوان روی عاطفه توافق کرد، چون توافق ریشه در همدلی دارد و اگر در میان زوجها عاطفهای برقرار نباشد سرانجام به جدایی خواهند رسید. تازه در این بین انگهایی به هم میزنند که با رسوایی از جانب هر دو نفر همراه است. پس از جدایی نیز شرایط برای زنان بدتر میشود و تعداد زنان سرپرست خانوار بالا میرود، چراکه امکان ازدواج مجدد برای زنان مطلقه بسیار کم است. از سوی دیگر، همچنان نگرش جامعه مردسالارانه است. حتی در مواردی رضایت زناشویی نیز برای زنان معنا ندارد و کاملاً یک طرفه محسوب میشود، چون از دید جامعه تصمیم گیرنده مردان هستند اما آنچه جای تأسف دارد این است که آمار طلاق در حال افزایش است و بررسیها نشان داده که عمده طلاقها به عدم عاطفه میان زنان و مردان مربوط میشود. درد بزرگتر این است که خانواده بدون عاطفه دائما در تنش است و فرزندانی که درون این خانواده رشد میکنند تکلیفشان روشن است، یعنی اگر در آینده فردی به آنها محبت کند فوری جذب او شده و این دور تسلسل معیوب ادامه پیدا میکند. از این رو باید به خانوادهها آموزش دهیم و رسانهها هم باید در این حوزه دخیل باشند. در واقع خانوادهها باید اهمیت این موضوع را بدانند، چراکه اگر تنش را در خود حل نکنند افراد به جسم و روحشان صدمه وارد شده و دچار افسردگی میشوند. بر همین اساس فرزندانی که از این خانوادهها بیرون میآیند همان راهی را میروند که والدینشان رفتهاند؛ فرزندانی که آمادگی آسیبپذیری بالایی دارند.