داستایوفسکی میگوید؛ بیتردید قتل یک انسان جنایتی هولناک است اما نه بهاندازه اجرای حکم اعدام قاتل، چراکه مقتول تا آخرین لحظه امیدوار به رهایی است اما قاتلی که در پای چوبه دار ایستاده، هیچ امیدی به زنده ماندن ندارد. از این منظر باید گفت، امید به فردا ارزشی به مراتب والاتر از اصل زندگی دارد. به قول موریس بلانشو، حرف واقع این است: زندگی ارزش زیستن ندارد اما هیچ چیز هم ارزش زنده ماندن را به خودی خود ندارد. ادبیات را سرمنزلی از جنس امید میدانم؛ برای دو دسته از آدمها. یکی از آنان که حواسشان جمع همگان است و خود در کانون توجه هیچکسی نیستند، و دوم آنانی که خاطرشان مملو از همه خاطرههاست و از خود هیچ خاطرهای در ذهن دیگران به جا نگذاردهاند. امید و امیدواری در نگاه اول شاید امری خیالی باشد، به خصوص در جایی که انسانها با خودخواهیهاشان جایی برای آن باقی نگذاشتهاند، اما همین امر خفیف میتواند انسانی را سالهای سال، چشمانتظار زنده نگاه دارد. کارکرد ادبیات در وهله اول همین زنده نگاه داشتن کورسوی امید است، در دلهایی که در یکی از دو دسته بالا قرار دارند. اینکه چه عوامل دیگری در این نفسنفس زدنها موثر است،
خود بحث دیگری را میطلبد که فلسفه میتواند شاید برشی از آن باشد. انقلاب 1789 فرانسه یکصد سال پیش در سطرهای اعترافات روسو جوانه زد و انقلاب بزرگ شوروی در نگاه راسکولنیکوف جنایت و مکافات و... انقلاب بهرغم بدبینی مفرط بالزاک، خود از امیدواری انسانها ریشه میگیرد. صاحبهنظران در خصوص چرایی و چگونگی تاثیرات ادبیات در زندگی روزمره آدمها یادداشتهای بسیاری نوشتهاند که هر کدام در جای خود جای بحث و بررسی دارد اما آنچه مد نظر راقم این سطرهاست، بیشتر و بهتر و قبل از هر نقطه نظری این است که با این امیدواری ادبی، بهراستی چگونه میتوان به کمتر رنج کشیدن انسان معاصر اندیشید. پروست در موزه ادبی خود تحت عنوان «در جست وجوی زمان از دست رفته» به صراحت و وضوح و با ایجازی متقن و روشن مینویسد ادبیات جای پناه دردمندان و آرزومندانیست که برای نجات بشر از چنگال نادانی و خودخواهی و لجاجت و زیادهخواهی با هزارویک درد جنگیدهاند و قلم را بر زمین نگذاشتهاند. آن سوتر، گراگور دولاکور میگوید: «تنها در کتابهاست که میتوان زندگی را تغییر داد، وزن چیزها را از میان برد، کارهای زشت را ستود و در تنهایی یک جمله ناگهان خود را در
پایان دنیا دید.» و کمی پیش از آن رومن رولان، خالق گنجینه ادبی ژان کریستف گفته است: «ادبیات هرگز چیزی جز فراموشگذرای واقعیت نیست». تقریبا کسانی که به کار هنری اشتغال دارند، آن را بدون ضرورتی حقیقی یا برای تظاهر یا سرگرمی انجام میدهند یا بدان خاطر که در ابتدا میپندارند به آن نیازمندند و بعدها دیگر نمیخواهند اقرار کنند که اشتباه کردهاند. انسان فقط موقعی باید به سوی هنر برود که دیگر مطلقا قادر نباشد تا آنچه را که احساس میکند فقط برای خویش نگاه دارد. ادبیات ناهمخوان و ماندگار، صدالبته که در بستر تاریخ، ظرفیتهای زیادی برای زنده نگاهداشتن کورسوی امید در دل بیشمار انسانهایی دارد که به معجزه ایمان دارند.