شکي نيست که بحران اوکراين لحظهاي تاريخي در روابط بينالملل و شورشي عليه ساختارهاي امنيتي پس از جنگ سرد است اما در اينکه روسيه بتواند به تمام مقاصد خويش برسد و از جمله دوباره به قدرتي جهاني تبديل شود، ترديد وجود دارد. روسيه پس از سال 1945 هم موفق شد به يک غول نظامي تبديل شود، در حالي که از لحاظ اقتصادي کشوري محروم و فقير بود و سرانجام چهل سال بعد بدون شليک يک گلوله سقوط کرد. اقتصاد روسيه همچنان در تراز کشوري متوسط مانند اسپانياست و اگر بهاي بالاي نفت و گاز نباشد، واقعا حرفي براي گفتن ندارد. روشن است که قدرت اقتصادي به تنهايي تعيين کننده توان نظامي و کارايي ارتشها در ميدان نبرد نيست و اين اصل درباره مکانيزهترين نبردهاي تاريخ هم صدق ميکند اما تجربه جنگهاي بزرگ و ظهور و سقوط امپراتوريها نشان داده که جنگ پديدهاي مجرد و انتزاعي نيست و پيوندهاي تنگاتنگي با دو مقوله اقتصاد و سياست دارد. در همين زمينه کلاوزويتس نظريهپرداز جنگ ميگويد که هنر شمشيربازي همانند هنر جنگ احتياج به مهارت و تجربه و شجاعت دارد اما اگر شمشيرباز، شمشيرهاي موجود خود را از دست بدهد، طبعا از هنر و مهارت و شجاعتش بهرهاي نبرده و شکست ميخورد. اينجاست که ميتوان گفت برنده واقعي جنگها شمشيرسازانند نه شمشيربازان. به جرات ميتوان گفت اين پند قرن نوزدهمي در دنياي امروز که اقتصاد درکانون آن قرار دارد، کاربرديتر از گذشته است. بايد توجه داشت که ولاديمير پوتين با داشتن سوابق اطلاعاتي، امنيتي و داشتن نوستالژي ابرقدرتي، حتما شمشيرباز خوبي هست اما با داشتن رتبه 13 در ردهبندي اندازه اقتصادهاي جهان و توليد ناخالص ملي کوچکتر از کره جنوبي و برزيل، قطعا شمشيرساز خوبي نيست. در جنگهاي ترکيبي امروز ممکن است به مدد رسانه و پروپاگاندا و غفلت نظامي رقبا بتوان پيروزيهاي مقطعي بهدست آورد اما در نهايت برنده اصلي اقتصاد است و آن طرفي که شمشيرساز خوبي بوده است. آلمان نازي و ژاپن درجنگ جهاني دوم ابتدا رقبا را مقهور آمادگي رزمي فوقالعاده خود و عملياتهاي برق آسا کردند اما در نهايت مقهور توليد ناخالص ملي بزرگتر از آنها و تاثير آن در افزايش درجه استقامت و پايداري جنگي آنها شدند. در چنين وضعيتي شايد بتوان گفت که معادلات در سطح عرصه بينالمللي به مراتب بيشتر تحت تاثير اين اتفاق و بحران اوکراين قرار ميگيرد.