برخي به اشتباه بر اين باور هستند که کانون قدرت جهاني بزودي از غرب به شرق منتقل شود. مشخصا چنين نيست و قرار نيست کانون قدرت از غرب به شرق منتقل شود. شرق مدتهاست که به سمت غرب تمايل پيدا کرده است. در دهه نود ميلادي بود که روسيه با ياري گرفتن از الگوهاي غرب از خاک و خاکستر حماقت هفتادساله کمونيسم برخاست. از سوي ديگر چين کمونيست با تن دادن به قواعد تجارت آزاد، قدرتهايش را آزاد کرد و اژدهاي خفته درونش را بيدار کرد. مگر اين همان چين نيست که در زمان حاکميت کمونيسم قاعده پياله زرين را اصل نهاده بود؟ به اين معني که قرار بود کشور به گونهاي اداره شود که يک پياله برنج به هر چيني برسد اما همان چينيها امروز در صف آيفون ايستادهاند. چند دهه است که شرق غربتر از غرب شده است. در دنياي مدرن فقط يک شرق وجود داشت که آن هم شرق مارکسيسم لنينيسم و کمونيسم مائوئيسم بود که اين ايسمها نيز سوغات شومِ شورشيان غرب ستيز غربي بود. اما آن شرق هم با سخت سري و انسان ستيزي خود در تاريخ دفن شد و به جايي رسيد که شرق از جهت اقتصادي غربيتر از غرب شده و فقط در حاکميت سياسي غربي نشده و اصل اين حرف نيز از پايه نادرست است. غايتي که غرب از جهت سياسي رسيد، مختص غرب نبود بلکه آن غايت انسان است و اصلا مختص غرب نيست. آزادي مشخصا امري غربي نيست بلکه امري انساني است و هر جامعه انساني با تحقق الگوهاي مدرن، روز به روز در محتوا هم مدرنتر ميشود و اين يعني به همان سطح از آزادي و فرديت ميل ميکند. امروز اين باور ايجاد شده است که دوگانه غرب و شرق دوگانهاي پوچ است و ما در جهان بيغرب و شرق به سر ميبريم. اگر چين و روسيه هم به اين جايگاه رسيدند با الگوهاي تجارت غربي به اينجا رسيدند و حالا غرب و شرق جهان چنان درهم آميخته که شکاف شرق و غرب بيمعناست. روسيه ديگر شرق نيست بلکه ملتي در ميان ملتهاست با محدوديتهاي اقتصادي. فرهنگها نيز تا آنجا که متاثر از صناعت است با پيشرفت جوامع تغيير ميکند و تا آنجا که صناعت تاثيري بر آنها نميگذارد، ثابت ميماند.