یکی از تخلصهای سياوش کســــرایی (۱۳۰۵ - 1374) «شبان بزرگ امید» بود. او در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ممنوع القلم شد؛ لذا اشعار خود را با نام مستعار «کولی»، «شبان بزرگ امید» و... چاپ میکرد. سال ۶۲ به افغانستان رفت و بعد از مدتی راهی مسکو شد. سياوش طی نامهای به شاهرخ مسکوب در اواخر عمر از وضعیت بغرنج و مشکلات مالی خود که در مسکو دامنگیر او شده، شکایت کرده و نوشته است: «میگویند بروید همانجا که تا بهحال بودهاید. در اينجا به سبب تیرگی مناسبات و درگیریهای من با رفقای حزبی ایرانی، وجهی که صليب سرخ شوروی میپرداخت قطع کردند (کاری که در هیچ کجای دیگر نمیتواند اتفاق بیفتد)... آرزومندم شرايط مناسبی برای بازگشت به ایران فراهم آید که هرچه زودتر از این پراکندگی و ننگ این غربت وهنآور نجات پیدا کنیم.»
کسرایــی در ۱۹ بهمن ۱۳۷۴ به دلیل بیماری قلبی در ۶۹ سالگی در وین تن به خاک سپرد. او در تقسیمبندی از لحاظ زمان از سال ۱۳۲۱ تا ۱۳۵۷ حضوری فعال در عرصه شعر معاصر ایران داشت. شاعر در دهه سوم شعر نيمايی همراه با توللی، نیمایوشیج، شیبانی، نصرت رحمانی و هوشنگ ابتهاج، با چاپ دفتر شعر (آوا) با شعر مشهور «پس از من شاعری آید» و شعر حماسی آرش کمانگیر و رقص ایرانی در دهه چهارم همراه و همرکاب نيما، رحمانی، شاملو، اخوان ثالث، فرخزاد و آتشی خود را به عنوان شاعری حرفهای به جامعه ادبی ايران معرفی کرد. او در دهه پنجم هم با شعر «غزلی برای درخت»، جوهره شعری خود را به نمايش گذاشت. کسرایی از لحاظ سبک، یک شاعر رمانتیک و سمبولیست - رئالیست- اجتماعی و کارگری است. این شکلهای سهگانه سبکی به نحوی در اشعار او میلولند. شعر کسرایی در قالبهای کلاسیک و نيمايی همراه با مضامین سادهانگارانه روشنفکرانه سروده شده است. کسرایی شاعری حماسی بود که از اشعار خود دقیقا به مثابه سلاحی در برابر نظامهای سلطهگر استفاده میکند. در اینگونه اشعار، ادبيات به یک ایدئولوژی آلترناتیوگونه تمامعیار تبدیل میشود. کسرایی فکر میکرد که از
واژه، کار ویژه برمیآید: «پس از من شاعری آید/ من او را در ميان اشک و خون خلق میجویم/ و من او را درون یک سرود فتح خواهم ساخت.» از لحاظ شيوه بيان، شاعر با وجود غور و واکاوی در ادبيات کهن و جدید، بیانی - نه زبانی- چیره و شفاف و پیوندی تنگاتنگ با گذشته و وحدتی ارگانیک با حال دارد. کسرایی شاعری ایماژیست بود که ایماژهای او هم نماد و هم استعاره را در خود میگوارد: «هرشب ستارهای به زمین میکشند و باز/ این آسمان غمزده غرق ستارههاست.» نمادهای شب، ستاره و آسمان، سه نماد اجتماعیاند که هرسه استعاره شدهاند.
شاعر با وجود آنکه یک شاعر چپ است از اسطورهها و نمادهای ملی آرش کمانگیر، رستم، سياوش، سهراب و نمادهای مذهبی در شعر خود استفاده میکند. کسرایی دیدگاهی ضداستعماری داشت و با قلم خود به انديشههای سیاسیاش سوخت میرساند. نظامها و کشورهای سوسیالیستی، شکست خوردند ولی کاپیتالیزم هم ره به جایی نبرد و کسرایی هم هردو را به چالش کشید و عليه آمریکا و نظام سرمایهداری شاه و حکومت شوروی شعر گفت و ترانه ساخت: «ژاله خون شد/ خون جنون شد... / سلطنت واژگون..." او سرود جمهوری سر داد: «ای سرودآوران سپيده/ای شهیدان در خون تپیده... / روز سرکوبی استبداد/ روز جمهوری و آزادیست» و سرود مشهور وحدت: «والا پیامدار... .»
کسرایی در وین (۱۳۷۴) شعری به نام «مهره سرخ» چاپ کرد و از خطاهای خطیر نیکخواهانی که شیفتگی را به جای شناخت در کار میگیرند و شتابزده و با دانشی اندک تا مرزهای تباهی میرانند و به خاطر این کار تاوانهای سنگینی میپردازند شکایت کرد. این شعر، میراث سالخوردگی شاعر است. او از آرش به سهراب میرسد. آرش از سد مرگ میگذرد و جانهای بیشماری را نجات میدهد، اما سهراب نیکخواه، خطر کرده و خطا رفته با خنجری در پهلو، کشته میشود: «در چشم نیمروز/ بر دشت میرود/ اسبــی خمیدهگردن و دم/ لخت/ بیلگام/ چون مهرهای نشسته به بازوی آسمــان/ خورشیــد سرخ فام.»