در کشورهایی مثل ما ٣ گفتمان یا ٣ سبک زندگی وجود دارد: رسمی، عرفی و زیر زمینی. طبیعی است که اینها صفر و یکی نیستند بلکه یک طیف را تشکیل میدهند. سبک زندگی رسمی یعنی آنچه که حکومت تبلیغ میکند یا آنچه که باید باشد. نمونه بارزش تلویزیون است. آن خانم محجبه و محجوبه بازیگر یا مجری که در قاب تلویزیون میبینیم و ما را به حقیقت دعوت میکند، نماد سبک زندگی رسمی است و عکسهای مهمانیها و سفرهای خارجی او ، نماد زندگی عرفی همان شخص است. این مساله در سایر کشورها حل شده است و کسی از آنتونی کوئین انتظار ندارد در زندگی شخصی هم حمزه (ع) باشد؛ اما در اینجا و با سرک کشیدن در اندرونی مردم و ایدئولوژیک کردن همه چیز، پاپاراتزیگری را ترویج میدهیم. هر چقدر تضادهای سبک زندگی رسمی و عرفی بیشتر شود (یعنی آن را صفر و یکی ببینیم) نتایج زیر به بار میآید: رذایل اخلاقی نظیر ریا ، نفاق، دروغ ، آدم فروشی و ... بیشتر می شود. این رذایل، آدمی را از انسانیت به دور و پستی را جایگزین میکند. دامنه اضطرابها فزونی میگیرد؛ نظیر ترس، نگرانی از لو رفتن رفتار عرفی و... در رابطه حکومت و مردم، جاسوس پروری و خریداری این شغل توسط پلیس مخفی در رابطهای هم افزا ، رشدِ نمایی (نه حتی تصاعد حسابی یا هندسی) می کند و طبعا بخش قابل توجهی از بودجه عمومی، صرف آن میشود و مدام هم افزایش مییابد. این دو سبک زندگی، به جای همنشینی روی یک طیف، به تضادی غیر قابل جمع تبدیل میشود. با این دو قطبیسازی که وجه ایدئولوژیک هم مییابد، اولا خشونت اجتماعی بالا میرود و ثانیا هر رفتار ناشی از سبک زندگی عرفی به نشانه ای از اعتراض با حکومت ، تاویل میشود. نقل است که ابتدای انقلاب، عدهای با فشار بر امام راحل (ره) به دنبال ممنوعیت سیگار بودند اما امام با هوشمندی زیر بار نرفتند. فکرش را بکنید؛ هر کسی که گوشهای سیگار به لب داشت نمادی از براندازی و ضدیت با جمهوری اسلامی می شد! نزاع بین این دو، به ایجاد و توسعه سبک زندگی زیرزمینی میانجامد. وقتی چیزی که ذاتا زیرزمینی نیست اما جایی برای بروز یا تخلیه ندارد به زیرزمین برود یعنی تمام مخاطرات فردی و اجتماعی پدیده زیرزمینی را پذیرفتهایم. بهتدریج کار به جایی میرسد که شهری چه بسا بزرگتر از شهری که روی آن زندگی می کنیم در زیر پایمان جریان دارد و اکثر ملت، پس کوچههایش را هم بلدند اما ما از آن بیخبریم. مهاجرت نخبگان و جوانان یعنی جمعیت کیفی شدت میگیرد. تجربه نشان داده در مهاجرت، مسائل اجتماعی بیشتر از انگیزههای اقتصادی موثر است. دیوار برلین حدود بیست سال پس از تقسیم آلمان و توسط شرقیها ساخته شد. دلیل اصلی، جدا سازی ایدئولوژیک یا اقتضائات جنگ سرد نبود بلکه مواجهه حاکمان آلمان شرقی با این پدیده بود که یک ششم جمعیت کشورشان، آن هم عمدتا جوانان و متخصصان، راهی غرب شده بودند و راهی جز دیوارکشی نماند! مهاجرت فقط مهاجرت نیروی انسانی نیست - که البته اصلی ترین دارایی است - بلکه مهاجرت سرمایه را نیز به دنبال دارد. در همین نقطه و بهدلیل تاثیر سایر عوامل، صفر شدن سرمایهگذاری خارجی و انزوا هم رخ می دهد. روز به روز، بخش بیشتری از منابع کشور، صرف تولید محتوا یا رفتار و پروژه های پروپاگاندایی می شود که باز به نوبه خود، شکاف و دوقطبیسازی را عمقی بیشتر می بخشد. این البته برای پروژهبگیران حرفهای -که بعضی از آنان اعتقاد چندانی به گفتمان رسمی ندارند- نان میشود اما آیا برای کشور هم آب میشود؟ هر کدام از عوامل بالا در رفتاری هم افزا به رشد سایر عوامل کمک می کند. در مکانیک به این پدیده، افزایش شتاب میگویند که با افزایش سرعت، تفاوت دارد. فروپاشیهای اجتماعی یا سیاسی یا ساختاری دقیقا در همین فرایند رخ میدهد. در ثابت بودن سرعت (شتاب صفر) و حتی افزایش سرعت (شتاب ثابت) فرمان در دست راننده است اما در افزایش شتاب، کنترل از دست او خارج می شود و حتی بعدا و البته به شرط حیات! باور نمیکند که با چه سرعتی چنان اتفاقاتی افتاده است. ابتدای انقلاب، سبک زندگی رسمی، درصد خیلی بالایی از این طیف را تشکیل می داد و تقریبا همه مردم ، همسو با گفتمان رسمی انقلاب و دفاع مقدس بودند. سبک زیرزمینی هم تقریبا وجود نداشت. بتدریج و با برجسته شدن سبک عرفی در میانه طیف (مثلا ماجرای ممنوعیت ویدئو) سبک رسمی به عقب رانده شد و هر روز با وقوع پدیدهها یا ماجراهای جدید، سهم آن کمتر می شود. خود مردم این همزیستی را تا حدی حل کردهاند به شرطی که مداخلات دولتی و مرزبندیهای تندروها به حداقل برسد. حکمت حکومتداری ایجاب میکند این طیف سهگانه ، مستمرا پایش و سیاستگذاریهای متناسب، اِعمال شود؛ اعم از مقررات گذاری، مقررات زدایی، مشوقها و محدودیتها. سکوت و غمض عین هم از ابزار سیاستگذاری است که معمولا به آن بی توجهیم. گرانیگاه مدیریت استراتژیک، دقیقا در همین نقطه نهفته است: رصد مداوم محیطی. ضمناعنان سیاستگذاری به کوتهبینان ، شعارزدگان، نمایشگران و بیگانگانِ تفکیکِ اهم از مهم سپرده نشود. درک درست از مدیریت این طیف، مانع از گسیختگی جامعه میشود.