دو سال از آن شب تلخ گذشت. شب سرد زمستانی که شهرستان میانه لرزید و صدها خانواده در میان برف و سوز سرما آواره شدند. شب 17 آبان 98، شب تلخ در تاریخ ایران بود و غم آن کمتر از زمین لرزه بوئین زهرا و بم نبود. زمانیکه عقربههای ساعت برروی 2:17 دقیقه بامداد ایستاد و مردم در خواب بودند، زمین با قدرت 5.9 ریشتر لرزید و خانههای کاهگلی بر سر مردم محروم روستاهای منطقه ویران شد، بهغیر از هزاران نفر آواره، پنج نفر راهی آرامستان و ۵۱۸ نفر به بیمارستان رفتند. از آن شب سرد دو سال میگذرد و هنوز خرابیها و ویرانیهای زلزله مانند دل شکسته مردم باقی مانده، گویی مردم آن شبهای سرد که زیر چادرهای نازک که سوز سرما و برف و باران از آن عبور میکرد، فراموش نکردهاند. طبق مشاهدات عینی در روستای زلزلهزده محروم و مظلوم حلمسی در بخش ترکمانچایی میانه، ۲۰۰ خانوار، آن شب از بیم یخ زدن تا صبح در کنار آتشی که از وسایل منزل ویران شدهشان برپا کردند، بیدار ماندند، که مبادا طلوع گرم خورشید 18 آبان را نبینند. روند امدادرسانی به این روستا به دلیل درگیری نیروهای امدادی در عمق بحران (شهرستان میان) کُند بود و سختی راه و دور افتادگی روستا، آن شب سخت را برای مردم تبدیل به بیم و امید برای زنده ماندن تا سپیده صبح تبدیل نمود. پیش از ویرانی خانههای محقر و کاهگلی روستا، اکثر ساکنان حلمسی، شغلشان کشاورزی بود که به دلیل خشکسالی و بیکاری تحت پوشش کمیته امداد امام خمینی (ره) قرار داشتند و بلای طبیعی زلزله نیز آنچه که داشتند را به تلی از خاک تبدیل نمود. اما در آن شب سرد زلزله، شیر زنی از تهران فرزندانش را در آغوش گرفت، بوسید و به مادرش گفت: «مردم حلمسی به من احتیاج دارند، بچههایم را به تو میسپارم مادر» و تک و تنها از به دل جادههای برفی و مهآلود حلمسی زد. زمانیکه این نوشتار را برروی کاغذ مینویسم و با وجود گرمای اتاقم، به یاد آن شب سرد سال 98 دستانم شروع به لرزیدن میکند، اما نگاه پر مهر و سرشار از کرامت انسانی دکتر ملیحه بنانی که اولین نفری بود که به روستا رسید را هیچوقت فراموش نخواهم کرد، که با خود امید به میان مردم آورد. پس از آن بود که با پیگیریهای وی، ماموران امدادی و نیروهای هلال احمر یکی پس از دیگری رسیدند و حتی صدا و سیما نیز به میان مردم آورد تا گزارشی از وضعیت فاجعه بار آنها در رسانه ملی منتشر شود. آری، حال که به ویرانههای باقی مانده از زلزله پس 731 مینگرم، به یاد این شیر زن میافتم که بهرغم اینکه یک زن تنها بود، در قامت مردانه برای مردم این روستا حماسه آفرید و به خاطرهای تکرار نشدنی در آن روزهای تلخ و تاریک تبدیل شد. بانویی که شب را چادر به چادر با مردم، زنان و کودکان حلمسی گریست و دلداریشان داد.