آیا شبکههای اجتماعی، مصداق عملی شدن ایده سپهر عمومی است که اندیشمندانی مثل هانا آرنت و یورگن هابرماس آرزوی تحقق آن را داشتند و آن را بهعنوان حلقهای مفقوده در عصر مدرن میان جامعه مدنی و دولتها میدانستند؟ به باور «هابرماس»، سپهر عمومی، میدانی است که در آن افراد برای مشارکت در گفتوگوهای باز و علنی گردهم میآیند. هابرماس تعبیر «سپهر عمومی» را در اطلاق به عرصهای اجتماعی بهکار میبرد که در آن افراد از طریق مفاهمه، ارتباط و استدلال مبتنی بر تعقل، موضعگیریها و جهتگیریهای هنجاریای اتخاذ میکنند که بر فرآیند اعمال قدرت دولت، تأثیراتی آگاهیدهنده و عقلانیساز باقی میگذارند. هابرماس همچنین باور دارد که: شهروندان و افراد خصوصی زمانی به منزله عموم عمل میکنند که بدون اجبار و اضطرار بتوانند به مسائل مورد علاقه مردم یا منافع و مصالح عمومی بپردازند و این امر زمانی امکانپذیر است که تضمینهای لازم برای گردهم آمدن و اجتماع آنان فراهم باشد و آزادانه بتواند به یکدیگر بپیوندند و آزادانه افکار خود را بیان و تبلیغ کنند. باید اذعان داشت که شبکههای اجتماعی این امکان را فراهم آوردهاند که مردم عادی موضوعات مدنظر خود را بدون نیاز به رسانههای وابسته به قدرت، در معرض افکار عمومی جهانی قرار دهند؛ امروزه اگر کسی بخواهد چیزی بنویسد که همگان بتوانند ببینند و نظر بدهند، بدون نیاز به مطبوعات یا خبرگزاریهای رسمی، از توئیتر استفاده میکند. اگر فیلمی را برای انتشار داشته باشد، بدون مراجعه به هیچ استودیویی آن را در یوتیوب منتشر میکند. در عین حال فیسبوک و اینستاگرام بهعنوان زیرساختهای چندرسانهای، امکان تنوعبخشی به انتشار مطالب را فراهم آوردهاند. گوشیهای هوشمند، رسانههایی هستند که همیشه همراه مردمند و بهعنوان سهلالوصلترین ابزار ارتباطی، محتوای شبکههای اجتماعی را در دسترس مخاطبان قرار میدهند. با همه این تفاسیر به سوال ابتدای نوشتار بازمیگردیم که آیا با پیدایش شبکههای اجتماعی و شکسته شدن انحصار رسانههای دولتی یا خصوصی، سپهر عمومی محقق شده است؟ در پاسخ میتوان گفت که از نظر زیرساخت فنی بله، اما به لحاظ روح و درونمایه، متاسفانه به هیچ وجه! فراگیر شدن ابتذال و تنزل محتوای شبکههای اجتماعی به امور سطحی، باعث شده است که این زیرساخت عظیم، نه تنها اهداف متعالی سپهر عمومی را فراهم نیاورد، که وقت و تمرکز ذهنی مردم را از مسائل عمیق به امور مبتذل سوق بدهد. با نگاهی به ده حساب نخست اینستاگرام از نظر تعداد دنبال کننده، خواهیم فهمید که بیشترین اقبال عمومی به صنعت مد، فوتبال، سینما و موسیقی بوده است. علاوه بر این اینفلوئنسرها و بلاگرها، به طور عمده به تولید محتوای سرگرمکننده بدون هیچ دستاورد فکری و اندیشهای میپردازند. اگرچه این انتظار که در شبکههای اجتماعی فعلی، مردم از بین سرگرمی و اندیشه، دومی را انتخاب کنند انتظاری به گزاف است، اما لااقل بارقههایی از امید که آینده را روشن نشان دهد هم چندان دیده نمیشود. در آخرین تحول در این زمینه، شبکه اجتماعی جدیدی تحت عنوان «مینیچت» به میدان آمده است که امکان گفتوگوی چهره به چهره را با مردم در تمام جهان فراهم میآورد؛ امکانی که تا همین ده سال پیش، راهی جز صرف وقت و هزینه فراوان برای سفر به کشورهای مختلف و دیدار با اقوام و ملل نداشت. اما با مدتی چرخ زدن در این برنامه، کارکرد غیرفرهنگی آن برای ما را رو میشود؛ انگیزه اولیه افراد در مینیچت گفتوگو با جنس مخالف و دوستیابی است. در وهله بعد، امکان فحاشی و خشونت کلامی برای عدهای که از این مقولهها لذت میبرند فراهم است. با وجود قوانین سختگیرانه «مینیچت»، باز هم موارد بالا به علاوه نشان دادن اعضای بدن و درخواست برای مکالمات جنسی به کرات اتفاق میافتد. در بهترین حالت، عدهای در حال نوازندگی یا خوانندگی برای مخاطبان اتفاقی خود هستند که این، فرهنگیترین محتوایی است که در مینیچت مبادله میشود. در نتیجه آنچه «مینیچت» و امثال آن به ما میگوید این است که انسان در زمینه «تکنولوژی ارتباطات آزاد» به پیشرفتهای چشمگیری دست یافته است، اما تا رسیدن به آن سطح از فرهنگ که محتوای گفتوگوها را به سمت نظریاتی مثل «سپهر عمومی» ببرد، فاصله فراوانی دارد. شاید بتوان به نسلهای آینده برای رسیدن به این تحول و گذار فرهنگی امید بست؛ هر چند در حال حاضر هم، آنچه از عملکرد نوجوانان یا حتی کودکان در برنامههایی مثل «مینیچت» مشاهده میشود، تا حدی این امید را از میان میبرد.