در مرداد ماه سال 77 طالبان برای تکمیل سلطه خود بر خاک افغانستان، آخرین گام را برداشتند. آنها با تصرف مزار شریف در شمال افغانستان که همراه با حمله به کنسولگری ایران در آن شهر بود؛ به دولت تحت رهبری برهانالدین ربانی رئیس جمعیت اسلامی افغانستان پایان دادند. حمله به کنسولگری با شهادت هشت دیپلمات ایرانی در کنار محمود صارمی خبرنگار ایرنا همراه بود. در تهران عدهای از نظامیان بهخصوص رحیم صفوی فرمانده سپاه پاسداران از لزوم درگیری نظامی با طالبان سخن به میان آوردند. چنین رویدادی میتوانست موج تخریب طالبان را که دارای عصبیتی مهارناپذیر بودند؛ به سمت ایران هدایت کند و برای کشور مشکل امنیتی بیمانندی پدید آورد. از این رو، پیشنهاد صفوی به این تصور دامن زد که نظامیها برای مقابله با جنبش اصلاحطلبی خواستار کشاندن ایران به جنگ با طالبانند و از این طریق میخواهند ابتکار عمل سیاسی را به دست گیرند. من اما از موضع خاص خود به این موضوع پرداختم. از نگاه من، طالبان هدف راحتی برای جنگ نبودند و امکانات نظامی ایران برای سرکوب و شکست آنها کفایت نمیکرد. طالبان جنگجویانی با انگیزههای بنیادگرایانه قدرتمند و امکان تطبیق خود با هر شرایط سخت و دشوار محیطی بودند به طوری که میتوانستند با کمی کشک و نان خشک در غارهای مرتفع تاب آورند و با عبور از گذرگاههای کوهستانی صعبالعبور ضربات سنگینی به دشمنان خود وارد کنند. در واقع از دلایل پشت پرده ظهور طالبان در افغانستان اطلاعات اندکی در دست بود و از همین جهت، تحلیل سیاست داخلی و خارجی آنها امری به غایت مشکل مینمود. دو سال پیش از تسخیر مزار شریف، هنگامی که طالبان شهر هرات را به تصرف خود در آوردند؛ از طرف سفارت افغانستان در تهران دعوتنامهای برای حضور در مراسمی به مناسبت حضور عبدا... عبدا... وزیر خارجه افغانستان به روزنامه همشهری رسید. این مراسم در هتل همای تهران برگزار شد و من هم در آنجا حضور یافتم. محمد خیرخواه سفیر افغانستان در تهران، از اعضای جمعیت اسلامی افغانستان مردی هیکلی و تنومند بود که از مدتها قبل با فعالیتهایش آشنا بودم. در واقع جز من و دکتر پرویز ورجاوند، ایرانی دیگری در مراسم هتل هما حضور نداشت و دیگر مهمانان جشن مختصر آنان افغانهای مقیم ایران بودند. عمده وقت مراسم به گفتوگوهای خصوصی افراد در دور میزهای کوچک گذشت. فقط هنگامی که برای صرف شام، بشقابها را دور میز بزرگی چیدند؛ محمد خیرخواه با کوبیدن قاشق بر روی بشقابِ چینی، حاضران را به سکوت دعوت کرد تا عبدا... عبدا...سخن بگوید. عبدا... که قامت کوتاهش جلب توجه میکرد؛ با لحنی بغضآلود، سازمان اطلاعات ارتش پاکستان را نیروی پشت پرده طالبان دانست و حملات تندی به آنها کرد. پس از سخنان عبدا... شام که جوجه کباب ساده اما با کیفیتی بود؛ توزیع شد. هنگام شام، دکتر ورجاوند رو به یکی از حاضران کرد و خبر اسماعیلخان حاکم هرات را از او گرفت. طرف به او گفت؛ اسماعیلخان دیگر یک جنازه سیاسی است! اسماعیلخان بدون آنکه تاب مقاومت در برابر هجوم طالبان را ببیند؛ در همان زمان هرات را رها کرده و به کابل فرار کرده بود. از این رو، حاضران از او سخت دلخور و ناراحت بودند. پس از صرف شام به عبدا...عبدا... نزدیک شدم و از او پرسیدم که امکان سقوط کابل هم وجود دارد؟ در آن هنگام طالبان در پلچرخی تجمع کرده و کابل را تهدید میکردند. عبدا... با شنیدن پرسشم، چشمهایش از تعجب گرد شد و با لحنی محکم گفت؛ محالِ ممکن است! چند روز بعد کابل سقوط کرد و احمد شاه مسعود نیروهایش را ابتدا به استانهای شمالی و سرانجام به درۀ پنجشیر عقب کشید.