کفِ گور خوابیده بودیم و کارتن یخچالی که در جاده زیر یک وانت تصادفی پیدا کرده بودیم را هم کشیده بودیم روی سرمان که از باد و باران نیابیم گزند. اما صدای مداح چُرتمان را پاره کرد. مداح آخر نوحه و اشعاری که برای مُرده قبر بغلی میخواند گفت: «گورخوابهای محترم زودتر تخلیه کنید، صاحب ملکها به زودی قبرشون رو میخوان.» سرم را از گور بیرون آوردم، چشمانم را مالیدم و گفتم: «یعنی چی؟!» مداح گفت: «کفِ گور خوابیدی خبر نداری دیگه! یهمسئول قول داده به تهرانیها قبر مجانی بده. دیگه تهرانیها هم وسط کرونا با خیال راحت ماسکها رو برداشتن وبا هم روبوسی کردن و فوج فوج دارن به سمت بهشت زهرا سرازیر میشن. همسایههایم با چهرههایی رنگ پریده و مغموم از گورهای اطراف بیرون میآمدند. مداح هم متناسب با صحنه، آهنگ تریلرِ مایکل جکسن را پشت بلندگو برایمان اجرا میکرد.
از ذوق دلم میخواست جیغ بکشم. یکی از گورخوابها، پایپ و قوری و کارتنش را زده بود زیر بغلش و به من که دستانم را گذاشته بودم زیر سرم و از داخل گور به آسمان خیره بودم نگاه کرد و گفت: «چته؟ چرا خوشحالی؟ تخلیه نمیکنی؟» گفتم: «نه، من نمره تهرانم!» با تعجب پرسید: «راست میگی؟ شناسنامهات مال تهرانه؟! خوش به حالت پس صاحب خونه ابدیت شدی، ما اینجا هم شانس نداشتیم شناسنامهمون مال دماوند و فیروزکوهه!» بادی به غبغب انداختم و گفتم: «ایشالا زود قبر شما رو هم بهتون تحویل میدن که راحت بمیرید.» کاملا مشخص بود حسودیاش شده اما خودش را از تک و تا نینداخت و گفت: «نه من نگران نیستم. این همه حیوون وحشی گرسنه هست! اگه بمیرم هم خوراک شغالان و پلنگان و شیران میشم. روی زمین نمیمونم. ریا نباشه من فانتزیم اینه که خدا ایستاده مردن رو نصیبم کنه!» با غیظ گفتم: «تو خوبی!»