یادم هست که به قول امروزیها تیناجیر بودم و داستانهای مصور مینوشتم و آنها را با کمک دوستهایم اجرا میکردیم. آنها خوانندههای پروپاقرص من بودند. اگر بشود این را شروعی برای نویسندگی دانست، اینطوری شروع کردم. از آن به بعد همیشه مینوشتم و بعد هم آنها را یا گم کردم و یا دور ریختم.
خاطره انتشار اولین کتابم پر از ناباوری بود، پر از شادی بود. مخصوصا دریافت جایزه گلشیری... مثل یک رویا بود.
-بهترین خاطرهای که از خوانندههای کتابهایم دارم هم برایم جذاب است. کلا آشناییدادن بعضیها یک جوری شیرین و دلگرمکننده است. مثل خانمی که در یک مهمانی از من پرسید به من گفتهاند شما نویسنده هستید. گفتم: بله. وقتی از اسم کتابهایم پرسید و گفتم یکیشان هست «چه کسی باور میکند رستم» با شگفتزدگی گفت: خدای من این شما هستید. آخر این کتاب را خواهرم قبل از مسافرتم به لندن به من داد که بخوانم. و همینطور یک روز در یکی از شهر کتابهای تهران داشتم کتابها را میدیدم جوان فروشنده آمد و آهسته گفت: شما خانم شریفیان هستید. بعد هم گفت: لطفا یکی از کتابهایتان را برایم امضا کنید و اضافه کرد هر که دنبال کتاب فارسی خوب میگردد من کارهای شما را معرفی میکنم. اینها خاطرههای خوب و جالبی است که فراموش نمیکنم.
نقدهای زیادی روی نوشتههای من شده است. بعضی از آنها به دستم میرسد و از بعضی بیخبر میمانم. به نظر من هیچ نوشتهای نمی تواند مورد پسند همه منتقدین باشد. اما نقد میتواند مثبت و کارآمد باشد یا اینکه برای مطرحبودن نوشته شود. اگر نقدی درست باشد آدم کلی از آن درس میگیرد. برای من که اینطور بوده است.
اگر بخواهم از بین کتاب خودم یکی را انتخاب کنم، «آخرین رویا» به من از همه نزدیکتر است. در آن سعی کردهام یک مرثیه انسانی را به تصویر درآورم. کتابی که شاید خوب شناخته نشده.
اما از بین شخصیتهای داستانیام، رستم را به خاطر روح آزادش و اینکه خیلی خوب میشناسمش دوست دارم. اما خانم خانم و ننه ددری در «چه کسی باور میکند رستم»، اولین انتخابم هستند. خانم خانم برای شخصیت خودساخته و استوارش، دانایی و وقار مخصوص خودش و ننه ددری برای مهربانی روان و بیپایانش.
من خودم را نویسندهای سیاسی نمیدانم. من از زندگی مینویسم و زندگی هم یک طوری با سیاست در هم شده است، به خصوص در عصر ما. نگاهم از کنجکاوی، به پرسوجو و مطالعه، سپس به حیرت، خشم، ناباوری و دلسردی تغییر پیدا کرده است. با اینکه جامعه به طور دائم رو به رشد و تغییر و پیشرفت است (یادمان نرود که تکنولوژی هم دستآورد انسان است)، اما سیاست همواره بر یک پایه میچرخد، فرقی هم نمیکند در کجای دنیا زندگی میکنید. سیاست یک بازی است برای منافع شخصی. جهان سیاسی امروز به نظر من وجدانش را یا رها کرده یا از یاد برده. او دیگر دردهای انسان را نمیبیند. اینها آدم را ناامید میکند، اما مثل این است که باور کنیم گیاهها دیگر نخواهند رویید. البته که آنها میرویند میشکفند و همه را به شگفتی میاندازند.
به نظر من زندگی سراسر رویا است، همه ما رویا داریم هر یک به شکلی. داشتن رویا زندگی را راحتتر میکند. وقتی بچه بودم میگفتم یا مشهور میشوم یا ثروتمند و یا میروم تارک دنیا میشوم. تارک دنیا نشدم، ثروتمند هم نیستم. شهرتم هم کاملا محدود اما خوب است. کتابهایم درواقع بخشی از قصه رویاهایم هستند. زندگیام هنوز پر از رویا است، رویاهایی که روی تخته پرش منتظر ایستادهاند، من آنها را میبینم، نگهشان میدارم تا شاید روزی باز هم آنها را بنویسم...