ارجمند: بعد از فاجعه جنگل و آن ماجراهاي ناجوانمردانهاي كه در جنگل به وجود آمد، تيمي كه بر سر «ناخدا خورشيد» رفت، تيمي بود از آدمهايي كه بهنظر من، تقوايي را در جنگل باور داشتند. ما آمديم، سختيهاي كار را هم ميدانستيم كه چيست، براي اينکه همه اهل سينما جمع شده بودند كه بگویند «آقا نميشه!» از همان ابتداي كار، تا آخرين روزي، كه درست يادم است، ناصر دستش را گذاشت روی شانه من، (خواب بودم) چشمهایم را باز كردم، بهم گفت: «پول داري؟» گفتم: «كيفم تو كشوست، صدوبيست تومن توشه.» ناصر گفت: «صدتومني رو برداشتم، چون نميخوام پول صبحونه من و تو رو اينا بدن.» و رفت... رفت تا اينكه يکروز به من زنگ زد و گفت كه ميخواهم فيلمي را بسازم، هستي؟ و اينطوري بود كه رفتيم سر
«ناخدا خورشيد.»
تقوايي: پانزدهتا راننده تلويزيون با ما كار ميكردند، البته در آن سري اول؛ اينها هر شب به جاي آبخوردن، بشکهبشکه میخوردن و حرکات شنیع و زشتی انجام میدادند. شرایط بسیار بدی درست شده بود، و از طرفی به دلایل مصرفِ نوشیدنیها از حالت طبیعی خارج میشدند و بعدش خبر بیرون رفت که آره، گروه ناصر تقوایی این کارها را میکند.
ارجمند: بله، جالب است دقیقا توسط شیپورچیهای خودشان اخبار اعمال زشت خود را به حساب گروه تقوایی میگذاشتند.
قوکاسیان: ظاهرا همانموقع من شنیدم که وقاحت این گروه در نشر اکاذیب واقعا شرمآور بوده.
معصومي: يکروز كه از اصطبـــل با بيـــل و نمیدانم چی كه در دستشان بود، آمدند و چادرهاي نظامي را درحالیکه از حالت عادی خارج بودند و کاملا اعمال غیرعادی و غیرانسانی انجام میدادند، از جایش ميكندند!
تقوايي: هر شب طياره عراقيها ميآمد كه حياط کمپ را كه پر از توپ و مسلسل بود بزنند. حتی يک ضدهوايي در رشت نبود.
ارجمند: زاون! بگذار يکچيزي را بگویم. من و جعفر والي و حميد طاعتي در پناهگاهي وسط جنگل -كه پناهگاه جنگليها بود- قرار بود یک گاري كه پاي من را در آن بسته بودند، مارپيچ، تا آن بالا ببرند. تقوايي آمد و گفت كه اين گاري را بياورید، آوردند و نگاهي به آن انداخت و گفت: «به نظر نميرسه اين گاري گرهي از كار رو واكنه.» گفتم: «نه آقا اين آماده شده، درسته!» گفت: «اين مالْبندهايي كه اين داره فکر نمیکنم دَووم بیاره، میدونی كه اين كجا بايد بره؟» گفتم: «نه آقا!» گفت: «سوار شو تو كمپ، يه دور بچرخ!» چهار قدم كه رفت، هر دوتا مالْبند شكست و اسب عربده كشيد. گفت: «اگر من اين رو بُرده بودم تا لبه پرتگاه، اگر با این شرایط نیمبند آنجا ميشكست، جواب اينا رو كي ميداد؟» ميگفتند: «بهونه ميگيره... ناصر بهونه ميگيره...» ما توي كمپ، تفنگهاي وَرَنْدِل كه انگليسي بود، بِرنُو كه آلماني بود و سيمونوف كه روسي بود داشتيم. سه نوع اسلحه در جنگل بود. ورندلها فشنگ نداشتند و قرار بود تفنگساز برایشان بسازد. يادم است يکروز ناصر از توي تفنگخانه كه ميآمد بيرون، گفت: «آقاي تفنگساز اين فشنگهاي تفنگهاي ورندل چي شد؟» اين همينجوري يک
پوكه از جيبش درآورد و گفت: «همهش حاضره آقاي تقوايي.» ناصر گفت: «اونكه پوكه برنوست!» بعدش رفتم سمت تفنگساز كه گفت: «اين عزراييله! (اشاره به تقوايي) شما ببينيد، تفنگساز ميخواست به ناصر كلك بزند! اين يعني چي؟ بعد ميگفتن ايراد ميگيره... ناصر ايراد ميگيره...»
قوکاسیان: اصولا همیشه در سینمای ما وقتی کارگردانی درست کارش را انجام میدهد این خزعبلات درمورد او گفته میشود. یادم هست برای فیلمهای «مسافران» و «شاید وقتی دیگر» یا مثلا «پرده آخر»، شایعات اینچنینی که واقعیت آن درستکاری کارگردان و هوشمندی او را معنا میدهد در فرهنگ عام بزندرروییهای سینمای ما همواره با تعابیر ابلهانه روبهرو میشود.
تقوايي: بله، حالا كمپ كه خيلي بزرگ بود، مسكوني هم بود. ولي فقط صد نفر از ما را جا ميداد، درحاليكه گروه ما خيلي عظيم بود. ما اگر همه هتلهاي رشت را هم ميگرفتيم، باز تيم ما در آن جا نميشد. اين را دارم واقعا ميگویم. يكي از بچههاي اينجا -پورهزار كه مدير مدرسه بود - پسر خيلي خوبي بود،
به من گفت: «يک كمپ پيشآهنگي اينجاست كه فكر ميكنم به دردتون ميخوره.» اصلا خودش پيشآهنگ بود. او راهنماي من توی تمام گيلان بود و من با او بود كه هرجا ميخواستم بروم، ميرفتم. بههرصورت كمپ را به ما نشان داد و ديدم كه اگر قرار است ما بيايیم اينجا، يكميليون هزينه برميدارد. آمديم و ديديم اينجا، دست يک آقايي است بهنام جعفري، طفلك چه مرد ماهي بود! اين مسئول پيشآهنگي آنجا بود. من خودم توی بچگيهایم پيشآهنگ بودم. بعد معلوم شد كه ما توی كمبوجيه دوم، منظريه، همديگر را ديدهايم و اين بود كه هر كاري را كه ما ميخواستيم، او برای ما انجام ميداد. توی آن جنگ و قحطيِ مواد غذايي، ما استخر شنا داشتيم، يک زمين فوتبال، بسكتبال، واليبال و... و يک همچين كمپي بود. بالاخره بچهها كه هميشه كار نداشتند و مواقع بيكاري نياز به جايي براي سرگرمي داشتند. این را بگویم که، تمام چيزهاي هزينهبر مثل لباس و نميدانم چي و... كُلا خريدها را، همسر من - شهيندخت بهزادي- انجام ميداد. از همان روز اول هم تمام اينها را دادم دست او و گفتم جاييكه همسر من هست، نبايد سواستفاده مالي صورت بگيرد. البته يکروزي سر پنجتا روبنده اين اتفاق افتاد.
خود شهين رفته بود بازار، دانهای پانصد تومان خريده بود، كريمخان رفته بود و دانهاي پنجهزار تومن خريده بود.
قوکاسیان: اصلا همیشه یکی از مشکلات ما سواستفادههای مالی است که متأسفانه عوامل تولید اگر بد انتخاب بشوند فاجعه بار میآورند، که در تاریخ سینمای ما، پروژههایی که با چنین انتخابهای نادرستی روبهرو بودهاند و بهنوعی باعث نابودی یا ضعف اثر شدهاند، کم نیستند.
تقوايي: همين هم بيخ پيدا كرد.
ارجمند: من و جعفر والي و سعيد پورصميمي توي كمپ، در يكي از اين چارديواريهاي دوتخته بوديم. جعفر يك ضبطصوت با خودش آورده بود با دوتا نوار شجريان (باباطاهر) و پاگانيني (ويولنيست) و شبها ما اين را گوش ميداديم. يکروز آقاي حاجكريمخان آمد جلوي كمپ و گفت: «اينو خاموش كنين، جمعش كنين واِلا ميگم اونو بگيرن!»
قوكاسيان: با همين وقاحت!؟
ارجمند: بله، همينجوري كه ميگویم. شوخي كه نداريم، بالاخره اينها جزيي از تاريخ اين كشور است. بههرحال جعفر گفت اين شجريان اســت و ايـــن هـــم پاگانيني يكي از ويولنيستهاي بزرگ دنيا. گفت:
«هركي كه ميخواد باشه!» و ما هم ضبط را جمع كرديم. حالا كات! و ناصر رفت.. دفعه اولي بود كه ميرفت. ما برگشتيم به كمپ براي تسفيهحساب كه ديدم نعمت حقيقي جلوي اتاقش يک ضبطصوت دوكاسته بزرگ با ترانههاي هايدهمايده و نميدانم چيچي گذاشته و داره چاي درست ميكند. توي كمپ، حاج كريمخان و مهدي فريدزاده و... نشسته بودند. شما ببينيد يعني موسيقياي كه ما آنموقع گوش ميداديم حرام بود و حالا يکدفعه چادر عوامل فنی شده بود قهوهخانه. به همين دليل این گروه فنی ماندند و با بهروز افخمي دهتا فيلم ديگر هم كار كردند. بههرحال آنروز صبح كه ناصر رفت، گفت كه شما بمانيد؛ دوست نداشت كسي اسپارتاكوسبازي درآورد، برای همين هم گفت شماها بمانيد. ناصر كه رفت، نعمت هم رفت كه ماجراهاي تهران را خود ناصر بهتر ميداند. البته ما هم در جريان آن بوديم و ما مانديم تا اينكه يکروز آقاي افخمي آمد. من و سعيد پورصميمي و جعفر والي نشسته بوديم كه آقاي افخمي گفت: «من تقوايي نيستم و نميتونم باهاتون كار كنم، چون اين سناريو شاهكاره!» اصلا ما ميدانستيم كه در تهران چه اتفاقاتي افتاده. مثل اينكه علیرضا مجلل انتخاب شده. دورهاي كه ما داشتيم كار
ميكرديم ميگفتند كه «اين پسر مشهديه [داريوش ارجمند] كيه كه اومده ميرزاكوچكخان رو بازي ميكنه؟» اين را در تهران ميگفتند. همين مجلل ميگفت كه من خواهرزاده ميرزا هستم.
معصومي: ظاهرا مجلل گفته بود كه نوهاش هستم، درصورتيكه ميرزا اصلا بچهدار نشده بود!
ارجمند: ولي ميرزاكوچكخاني شد كه باسنش از شانههایش پهنتر شد؛ در همان فيلمي كه افخمی ساخت. خب بههرحال اينها را گفت و گفت و... كه ايشون [افخمي] ميآید ميسازند. من گفتم: «اين آقا يكمتر فيلم به من نشون بدن كه تا حالا ساختن، هشت ميليمتري هم باشه قبول دارم.» اين عين جمله من بود. بعدش افخمي گفت كه نعمت بزرگ ماست، ریيس اينجاست و منم دستيار ايشانم و در خدمت او. و خلاصه به اينجا كه رسيد، گفتند كه هركس نميخواهد... من كه گذاشتم رفتم تو گريمخانه و ريش و موهایم را زدم، قيصري كردم و آمدم بيرون. نعمت تا من را ديد گفت:
«چرا اينجوري كردي؟» گفتم: «من ميرزاي ناصر تقوايي بودم!» جعفر هم كه جمع كرد، سعيد هم كه مشخص بود.
معصومي: جالبه، منم همينطور گفتم، كه من جواهر ناصر تقوايي هستم. بههرحال ما آمديم تهران و هي زنگ ميزدند كه آقا خود ناصر گفته كه عوضش كنيد و منم گفتم كه من براي ناصر بازي كردم، ولي برای افخمي نميتوانم.
تقوايي: بايد همان را ميريختند بيرون. همان چهار قسمت اول كه 21 ساعت بود خوب بود، بقيه را بايد درش را ميبستند.
ارجمند: آقاي مجلل و آقاي سياوش تهمورث كه بعدش دوتایی مهاجرت كردند به سوئد، اينها هم در تهران مانده بودند برای همين كار. درست در همان موقع سعيد نيكپور من را ميخواست برای «اميركبير»، كه من نرفتم و خودش بازي كرد. در تلهفيلم آنموقع، ابلاغيهاي براي ناصر آمد كه شما کار را تحويل بدهید به آقاي فلاني. توي اتاق، حاج كريمخان و فريدزاده و روستا هم بودند كه اين ابلاغيه را به ناصر دادند و بعدش هم همه تكبير گفتند.
تقوايي: اصلش اين نبود، محمد هاشمي مدیر صداوسیما زنگ زد به من كه پاشو برو من با اينها صحبت كردم و اين اتفاق همانجا افتاد.
ارجمند: اللهاكبر! اللهاكبر! و ناصر چهارماه بعد زنگ زد به من كه بيا ميخواهیم «ناخدا خورشيد» را بسازيم. و رفتيم...
قوكاسيان: چه وقت بعد از آن ماجراها «ناخدا خورشيد» شروع شد؟
ارجمند: چهارماه، ارديبهشت ما بود كه ما از آنجا رفتيم.
قوكاسيان: اولين كساني كه بعد از آن ماجرا از پروژه جنگل جدا شدند و رفتند، فقط شما بودید؟
ارجمند: يکعدهاي بعد از همان وقايع ساكهایشان را بستند و رفتند، ولي سهروز بعد برگشتند. فقط من و پروانه معصومي، سعيد پورصميمي و جعفر والي بوديم كه هيچوقت برنگشتيم. ولي خب بقيه همه برگشتند. اصلا تو نميداني كه اين - افخمي- چي بود. من فکر میکنم عدم ساخت آن فیلم توسط ناصر تقوایی بهانه خوبی بود که از یک فیلمنامه خوب، شاید بشود یک کارگردان ساخت. بهنوعی میخواستند تقوایی را فدا کنند.
قوکاسیان: فکر نمیکنید نتیجهاش قربانیشدن یک متن خوب سینمایی و ساختهشدن یک سریال ضعیف شد؟
ارجمند: ماه رمضان بود كه حاج كريمخان مرا صدا زد
- روستا هم بود - و گفت: «پنجاهميليون تومن هزينه اين سريال ميشه، چرا ما اينو ندهيم يه بچهحزبالهي از خودمون بسازه؟» چرا؟ به دليل اينكه روستا ميخواست اين كار بشود. درسته ناصر؟ روستا دوست داشت اين كار را بكند. حالا چرا ما ندهيم بچهحزبالهي اين كار را بكند؟ چرا بدهيم به ناصر تقوايي؟ -كه اين را نگفتند- جوابي كه من دادم اين بود: «آقاي حاج كريمخان ماه رمضونه و سوره توبه خوندنش واجبه و شما حتمن اينو بخونين. شما كه مسلمونين.» و ميدانيد كه سوره توبه تنها سورهای در قرآن است كه بسمالله ندارد. گفت: «تو كدوم طرفي هستي؟» گفتم: «طرف حقم.» گفت: «حق با كيه؟» گفتم:
«حق با ناصر تقواييه، و ميرم...» و رفتم... بگذار يکچيزي بگویم، آقا ما از سواري كه برميگشتيم و ميرفتيم حمام، اينها حتی در حمام هم شنود گذاشته بودند.
قوكاسيان: شما در این چهار ماه آماده بازیگری برای فیلم جدید آقای تقوایی بودید؟
ارجمند: رفتن ناصر كه قطعي شد، منم آمدم تهران و رفتم يوسفآباد پيش ناصر كه گفت: «افخمي شب اومده بود پيش من و اجازه گرفته كه... و ديگه هم فايده نداره...» ميدانيد؟ چون كاري كه ديگر اينجوري شد، اصلا صلاح نبود ناصر ديگر در آن باشد. اين شد كه نعمت شد كارگردان و همه كارها را خودش انجام ميداد. و خانم مهوش شيخالاسلامي همان خانمي بود كه يکروز آمد پيش من و گفت: «ناصر شده مثه مرحوم جلال مقدم و بايد ببرندش تيمارستان.» اين عين جملهاي است كه به من گفت.
تقوايي: من رفتم تهران. محمد هاشمي در همان جلسه اول كه همديگر را ديديم، گفت: «من از شما يه فيلمي ميخوام براي جمهوري اسلامي، عين «داييجان ناپلئون» براي حكومت قبلي.» در همان جلسه، افخمي و پورمحمدي که رییس سابق شبکه یک صداوسیما بود، هم بودند. گفتم هيچ اشكالي ندارد، منتها آنموقع ماجرا يکچيز ديگر بود و آن اينكه آقاي قطبي هم که قبل از انقلاب مدیر تلویزیون بود، هيچ مشكلي در كار من پيش نيآورد. گفت كه منم هيچ مشكلي در كار شما پيش نميآورم. امضاي شما حكم امضاي خود من را دارد و اين هم قرارداد ما و...
ارجمند: عجيب آدمي بود اين محمد هاشمي، ايشان فقط يک «امام علي» ساخته. يک «ابنسينا»، يک «سربداران».
به من بگویید فيلمي كه در حدواندازه اينها باشد، چي ساخته شده در دوره اين مديران بعد؟ ساختند؟!
تقوايي: همين آقاي هاشمي به من گفت كه هروقت مشكلي پيدا كردي يکراست بيا اينجا. اگر هم اين منشي ما جلوي شما را گرفت محل نگذار، در را واكن و بيا تو. و دوبار براي من اين اتفاق افتاد. اولين بارش همين ماجرا بود؛ ما در جنگل مشغول كار بوديم در جاي ديگري به فاصله 70-80 كيلومتري كه قرار بود صحنه بعدي ما باشد كه سيصدتا سياهيلشكر ميخواست. وقتي رفتيم، ديديم دو روز ديگر بايد... وقتي برگشتيم ديدم كه طراح صحنه بچهاش مريض شده و برگشته تهران. همين بچههاي ما ششماه بود كه با من كار ميكردند و هنوز حقوقشان را نگرفته بودند.
قوکاسیان: آقای تقوایی واقعا از اینکه نمیگذارید تروخشک باهم بسوزد یک واقعیت مسلم است که در آنموقع هم در تلویزیون نیروی صادق و کاری کم نبودند. اگر بخشی از مدیران یا کارگزاران مشکل اخلاقی و کمکاری داشتند، یک امر طبیعی بود. خب، ادامه کار چی شد و شما چه عکسالعملی انجام دادید؟
تقوايي: آمدم و يکراست رفتم توی اتاق و به مهوش شيخالاسلامي گفتم برو به حملونقل بگو فردا ساعت شش، يک ماشين براي من حاضر كند. گفت كه ميخواهي چیكار كني؟ گفتم:
«تو مگه مدير و برنامهريز اين فيلم نيستي؟» گفت: «چرا!» گفتم: «پس چرا منو ميكشي اونجا [تهران]» گفت كه قرار بود بگيريم. گفتم كه تو خودت رفته بودي ديده بودي، خب چرا من را فرستادي؟ تو كه رفتي آنجا را ببيني، چرا برنامهيي ميسازي كه سيصدتا آدم در آن كار ميكند؟
ارجمند: يادم است در سکانسی، ابلاغيهای آمده بود از جانب روستا كه هركسي برود درِ خانه علما، پدرشان را درميآورند و چندتا از روحانيون هم اين را امضا كردند كه اينها كمونيستند،... صادقخان جنگلي... حيدر عمواوغلي و... ما با درشكه از جلوي خانه اينها ميرفتيم تا كنار يک بركه كه خيلي زيبا بود. ناصر گفت كه ميرزا كاغذا را پاره ميكند و دستش را مشت ميكند و از توی درشكه ميآورد بيرون و اعلاميه را مثل هزاران پروانه در آسمان پرواز ميدهد (اين خود سناريويي است كه ناصر نوشته بود و من ميبايست بازي ميكردم) گفتم: «چطوري؟ مگه ميشه اينو ساخت؟ مگه اينجا فرنگه؟» ناصر آمد و اندازه گرفت و گفت كه اينجا يک چاله بكنيد. چاله بزرگي كندند و يک فن در آن جا گذاشتند. سوار كالسكه شدم و همانطور كه در سناريو بود اجرا كردم، البته چندبار اين را بازي كردم. اين تقريبا آخرين پلاني بود كه ما گرفتيم، منتها اين چيزها را آنها نميفهميدند و ميگفتند كه اينها ناشدني است. كار بهجايي رسيد كه ناصر ميآمد عكس را ميبست، تيلت و پن دوربين را هم ميبست، آن پسره خورشيدي - مامور حراست - به من ميگفت: «اين منم كه فيلمبردارم، اما اون داره ميره و عكس رو
ميذاره و تيلت و پن رو هم ميبنده.» حالا محسن تقوایی (برادر ناصر) که در این فیلم دستیار او بود، يك لانگ بسته بود و او هي ميگفت نميشود، اما ناصر عكس را بست و به محسن گفت كه بگو بروند يکكم پوشال بريزند ته شيرواني كه برق بزند و پلان را بشود درست گرفت. ناصر گفت: «من ميگيرم ببينم چي ميشه.» ناصر نشست روي كرين و، كرين را ول كردند. و ناصر از آن بالا با كرين... و ديديد كه چقدر خطرناك است و وزنش زياد. ناصر وقتي آمد گفت: «نعمت! من اگه از روي كرين، ته دره بيفتم اين پلانرو ميشه گرفت؟» آنجا يك پرتگاه بود و ناصر يك كرين چيده بود و اين ميآمد و ميگفت نميشود...
قوكاسيان: آقاي ارجمند! يک واقعیتی است که در ساخت یک اثر متعالی چه سینمایی چه سریال باید چارچوب علمی کاملا رعایت بشود. بدیهی است هر کارگردانی در زمان دکوپاژ باید تمام خلاقیتش را در جهت تبیین موقعیتهای سینمایی اثر، آنچنان حسابشده و دقیق بهکار گیرد، که از امکانات فنی برای تسهیل کار بهتر بهرهبرداری درستی انجام بگیرد.
ارجمند: آقا مگر ما اين مشكل را نداشتيم؛ حالا آقاي تقوايي هم حاضر است و ميداند! در «ناخدا خورشيد» يک قهوهخانه ساخته بوديم روي اسكله و آنجا براي فيلمبرداري به نور احتياج داشتيم، ما يك ژنراتور ميخواستيم و يكماه و نيم زمان برد تا بالاخره گفتند كه آن را با هواپيما از اصفهان ميآورند. حالا ما گريم شديم و با بچههاي فني، حسين كريمي و ديگران رفتيم سر صحنه تا ژنراتور كه از اصفهان برسه فيلمبرداري كنند. بعد از مدتي يك وانت دوكابينه قرمز كه يك كارتن بزرگ درش بود آمد. كارتون را كه باز كردند شما فكر ميكنيد چي درش بود؟ موتورجوش!... خب اين مشكلات بود و حالا در «ميرزا» روی هم انباشته شدند و اين شد كه آنوقت همه ميگفتند:
«تقوايي بهونه ميگيره...» نه آقا! نميگذاشتند... نگذاشتند...
قوکــاسیان: درهرصــورت شــایــد ساختـــهشــــدن
«ناخدا خورشید» و موفقیتهای بیشمارش در جشنوارههای بینالمللی جوابی بود برای کسانی که نگذاشتند یا شاید بهتر است بگویم نخواستند اثرِ متعالیِ دیگری از ناصر تقوایی در زمینه مجموعهسازی در سالهای اولیه بعد از انقلاب صورت بگیرد. آیا واقعا زمستان رفت و رو سیاهی به زغال ماند؟...