بزرگترین معضل افغانستان از زاویه ارزشهای حقوق بشری، پایگاه اجتماعی منسجم و قوی و به نسبت گسترده طالبان در آن کشور است. وقتی یک گروه سیاسی عقبمانده به هر علتی دارای پایگاه اجتماعی قوی باشد، به دردی بیدرمان تبدیل میشود به طوری که نه به هیچ وسیلهای میتوان آن را حذف کرد و نه به سلطهاش رضایت داد. شاید واقعبینانهترین برخورد با این نوع گروهها، کنترل و مهار آنها باشد که این نیز از طریق شریک کردن آنها در قدرت با سایر گروهها بهدست میآید؛ راهکاری که ظاهراً جامعه جهانی در مورد افغانستان در پیش گرفته است. طالبان در واقع بخشِ افراطیتر طیف گستردهای از نیروهای اسلامگرایی است که به مقابله با اشغال افغانستان توسط اتحاد شوروی برخاستند و نهایتا با حمایت و کمک دولت غربی و عمومِ کشورهای اسلامی منطقه ارتش سرخ را به زانو درآوردند. از این رو، طالبان نیز مانند دیگر گروههای افغان خود را وارث آن پیروزی و برخوردار از حق اعمال حاکمیت بر افغانستان به شیوه متحجرانه خود مـــیداند. در واقـــع، تسلط طالبـان
بر افغانستان را در 25 سال پیش میتوان نتیجــه ضعــف عملکـــرد دولت مرحوم برهانالــدین ربـــانی و گستـرش نـاامنی درافغانستان دانست. به جان آمدن بسیاری از مردم افغانستان از ناامنیهای وسیع در آن دوره، زمینهساز پیشروی برقآسای طالبان و تسلط آن بر سراسر افغانستان به استثنای دره پنج شیر شد. گرچه پیروزی طالبان عمدتاً به حمایت سازمان اطلاعات ارتش پاکستان از آن نسبت داده شد، اما عصبیت جنگجویان این گروه و استقبال اقشار سنتی و برخی از مردم عادی افغانستان از آنها بهویژه به دلیل اراده محکمشان در تأمین«امنیت» را نباید در این مورد نادیده گرفت. در حقیقت همین موضوع سبـب شــده جـامـعه جهانی سلطه طالبان بر افغانستـــان را به عنــوان
«واقعیتی گزیرناپذیر» به دیده اغماض بنگرد؛ گرچه به جز سه کشور امارات و پاکستان و عربستان، بقیه کشورها از شناسایی رسمی امارت اسلامی آنها که مبتنی بر اجرای قرائتی سخت راستکیشانه و بیرحمانه از شریعت اسلام بهخصوص علیه حقوق زنان و اقلیتهای مذهبی بود، خودداری کردند. در حقیقت امارت اسلامی طالبان، نظامی بسیار مستحکم بود و جامعه جهانی هم بهرغم انتقاد از نقض حقوق بشر توسط آن، برنامهای برای مقابله با آن نداشت. بعد از حمله هولناک به برجهای دوقلوی نیویورک در 11 سپتامبر سال 2001 دولت جورج بوش کاشف به عمل آورد که این حمله از سوی سازمان القاعده مستقر در افغانستان برنامهریزی و هدایت شده است. حتی در آن مقطع نیز دولت بوش قصد سرنگونی امارت طالبان را نداشت و تنها خواهان استرداد رهبران القاعده از طرف آنها شد. طالبان اما سرسختانه از استرداد رهبران القاعده به آمریکا خودداری کردند؛بنابراین، دولت بوش ناچار به حمله به افغانستان برای حذف آنها از قدرت شد. با آنکه حمله مشترکِ ارتش آمریکا و نیروهای احمد شاه مسعود به کابل، سبب متواری شدن رهبران طالبان به کوههای تورابورا و سقوط امارات آنها شد، اما در طول 20 سال گذشته آنها از
طریق بمبگذاریهای انتحاری و جنگ و گریز بیامان، بخشهای مختلف افغانستان را چنان غرق در خون و بیثباتی و ناامنی کردند که نهایتا ائتلافی از ارتشهای مهم دنیا به رهبری ارتش آمریکا در برابر آنان کاری از پیش نبرد! این بود که دولت ترامپ به این نتیجه رسید که بدون مشارکت دادن طالبان در قدرت رسمی، افغانستان روی ثبات به خود نخواهید دید و ادامه حضور نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا نیز جز تحمل هزینه سرانجامی نخواهد داشت. بر همین اساس مذاکراتی بین آمریکا و طالبان در دوحه پایتخت قطر آغاز شد که هدفش خروج ارتش آمریکا از افغانستان و مشارکت طالبان در قدرت بود. دولت بایدن طرح دولت ترامپ را بیدرنگ ادامه داد و برنامه عقبنشینی نیروها را سرعت بخشید. اینک هیچ کشوری در جهان مخالف شراکت طالبان در دولت حاکم بر افغانستان نیست. مساله فقط این است که آیا طالبان به مشارکت با دولت محمداشرف غنی از طریق مذاکره یا برگزاری انتخابات آزاد تن در میدهد یا اینکه خواهان قبضه کامل قدرت از راه اعمال زور و قدرت نظامی است؟ اگر طالبان تقسیم قدرت را بپذیرد، افغانستان به سمت آرامش خواهد رفت و اگر در پی اعاده امارت اسلامی از
راه زور باشد جز احتمال جنگ فراگیر داخلی، مانع دیگری پیشروی آن نیست! میتوانیم امیدوار باشیم که طالبان تقسیم قدرت را بپذیرد اما اگر آنها به فرض امارت خود را احیا کنند آیا رفتار گذشته خود را تکرار خواهند کرد؟ دقیقاً روشن نیست، اما به نظرم نسبت به قبل کمی معتدلتر عمل خواهند کرد. خلاصه اینکه فقط از راه هماهنگی و همکاری کامل بینالمللی میتوان نظام طالبان را مهار کرد و از یک کشور بخصوص از جمله ایران در این زمینه کاری برنمیآید!