روزی روزگای در یک ده دورافتاده یک چنگیز آقایی زندگی میکرد با پنج دختر دمبخت. اسم این دخترها، ملیحه، سکینه، جمیله، خدیجه و پانتهآ بود. جعفرآقا برای سهولت در صدا کردن آنها، بهاختصار به ملیحه و سکینه، مکینه میگفت. جمیله و خدیجه هم عجول و مجول صدا میزد، چون خیلی در کارها عجول بودند؛ اما بشنوید از پانتهآ که نورچشمی جعفر آقا بود، از بسکه کاری بود. صبح خروسخوان میرفت طویله را پارو میکرد، گاو و گوساله را به چرا میبرد، علف برای گوسفندان میآورد، پختوپز و رُفت و روب میکرد و اگر گاو، زیادی یونجه میخورد و باد میکرد، با سرعت دورتادور ده میدواندش تا نفخ شکمش بنشیند. درحالیکه بقیه دخترها همش درگیر زیبایی پوستشان بودند و دائم ماسک خیار میگذاشتند صورتشان!
یک روز پانتهآ طبق معمول رفته بود سر جوی تا گوساله را آب بدهد که یکدفعه یک مار خوشخط وخال توی چمنزار دید که پشت یکتخته سنگی حلقهزده. زنهای روستایی که لب جوی بودند با دیدن مار همه پا به فرار گذاشتند اما پانتهآ رفت جلو ابتدا با چشمانش مار را هیپنوتیزم کرد بعد گرفتش و باهاش قلابسنگ درست کرد و چند تا سنگ باهاش پرتاب کرد و در آخر هم مار را بست دور کمرش. بعد دم گوساله را گرفت که برگرداند خانه که یکهو مار به زبان آمد و گفت: ای دختر تو کی هستی که جرات کردی به سمت من بیای و با سحر و جادو منو رام کنی و به کمرت ببندی؟
پانتهآ گفت: من دختر چنگیز آقام.
مار با تعجب گفت: چنگیز آقای موادفروش؟
پانتهآ یکی زد توی سر مار که یعنی یکم آرومتر حیوون. آبرمو بردی!
مار که تازه دوزاریاش افتاده بود، سینهش را صاف کرد و گفت: ها... چیزه... جعفر آقای طبیب؟
پانتهآ با خوشحالی گفت: آفرین درست گفتی.
مار گفت: خب حالا منو از دور کمرت بازکن بزار برم. قول میدم هر آرزویی داشتی برآورده کنم.
پانتهآ گفت: زرنگی! اول تو باید آرزومو برآورده کنی بعد من بازت میکنم. آرزومم اینه که بهعنوان زیباترین دختر زمین انتخاب بشم!
مار سرش را نیمرخ گرفت و از گوشه چشم یک نگاه معنیداری به پانتهآ انداخت و بعد چند ثانیه کوتاه گفت: حله! تو الآن زیباترین و دلرباترین دختر روی زمینی.
پانتهآ با خوشحالی گفت: «راست میگی؟» بعد رفت خودش را توی جوی نگاه کرد. لبها به کلفتی لبهای شتر، موها وز وزی و شانه نشده، دماغ پهن و توسریخورده، پوست عین چوپانان صحرا سرخ و آفتابسوخته، و گونهها برآمده و کبود! پانتهآ گفت: این چه قیافهایه برا من درست کردی؟
مار گفت: خودت گفتی! الان هر کی میخواد زیبا بشه با خودش این کارا رو میکنه. پوستت رو برونزه، لبها و گونههات رو پروتز و موهات هم هایلایت کردم. الان اینا مده. دیگه چی میخوای؟
پانتهآ گفت: نمیخوام منو برگردون به حالت اولم.
مار گفت: شرمنده این ژلهای که تزریق کردم زیر پوستت هنوز خودشو نگرفته. متأسفم.
پانتهآ گفت: خدا ازت نگذره.
مار را باز کرد، دور سرش تاباند و پرت کرد وسط مَرغزار. بعد با چشمان گریان، درحالیکه گوساله را از فرط ناراحتی همانجا رها کرده بود، رفت خانه. مکینه با عجول و مجول نشسته بودند توی خانه عینهو پنجه آفتاب! طوری که نه بخوری نه بپوشی فقط بایستی و نگاهشان کنی. پانتهآ راز سلامت پوستشان را جویا شد و آنها در یک جمله کاملاً کلیشهای گفتند: ما فقط از مواد طبیعی استفاده میکنیم و به تبلیغاتی که فقط برای خالی کردن جیب ما ساختهشدن توجهی نمیکنیم. بعد همه نفری ریختند سر پانتهآ و درحالیکه کتکش میزدند گفتند: گیسبریده با خودت چیکار کردی؟
نتیجه اخلاقی: ما از این داستان نتیجه میگیریم که آدم وقتی ناراحت است نباید گوساله را رها کند و برود خانه!