بستن
کد خبر: ۱۰۱۶۰۵۷

رِند یا رِندتر

رِند یا رِندتر
بهار اصلانی
دکتر جان صد‌رحمت به ما مردم معمولی! مشاهیر عجیبند! واقعا عجیبند! همین دیشب در رویای میهمانی بعد از آنکه پانتومیم و مافیا و استپ‌هوایی بازی کردیم حوصله‌مان سر رفت. آدولف ‌هیتلر پیشنهاد داد یک مسابقه مشاعره بین عبید زاکانی و حافظ برگزار کنیم تا سرمان گرم شود. قوانین مسابقه به این ترتیب بود که آدولف یک واژه می‌گفت و دو شرکت‌کننده باید دو بیت شعر در وصف آن واژه در لحظه می‌سرودند و تحویل آدولف می‌دادند.
شاعری که سروده‌اش بیشترین آرای مردمی را کسب می‌کرد برنده اعلام می‌شد و می‌توانست همه ته‌دیگ‌های باقالی‌پلوی آن شب را با ژله بخورد. آدولف به کلیشه‌ای‌ترین حالت ممکن واژه «عشق» را انتخاب کرد. طولی نکشید که شعرا ابیات‌شان را تحویل دادند. عبید نوشته بود: «عقل را دانشی و رائی نیست، بهتر از عشق رهنمایی نیست، طلب عشق و وصل ورزیدن، کار هر مفلس و گدایی نیست.»
حافظ هم نوشته بود: «ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است، به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را، من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم، که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را.»
حضار باید به وسیله شماره موبایل یا ایمیل‌آدرس در سامانه مربوطه رای خود را ثبت می‌کردند. رفقای حافظ یک طرف مجلس خیلی شیک نشسته بودند و با ایمیل‌ها و شماره‌هایشان به حافظ رای می‌دادند. اما وقتی دیدند رفقای عبید تعداد زیادی سیم‌کارت اعتباری ایران‌وِل از سوپرِ محل خریده‌اند و دارند ناعادلانه تعداد آرای عبید را افزایش می‌دهند، آن‌ها هم بیکار ننشستند. با اسامی فِیک تعداد زیادی ایمیل‌آدرس ساختند و به حافظ رای دادند. رقابت تنگاتنگ بود و آرای دو شرکت‌کننده مدام از هم پیشی می‌گرفت که ناگهان یکی از طرفداران عبید پیج فیکی در اینستاگرم ساخت و ویدئویی منتشر و در آن ادعا کرد که این شعر را اصلا پیش از حافظ، عبید سروده! خیل فالوئر بود که به پیجش سرازیر می‌شد و تعداد آرای عبید جهش صعودی کرد. حافظ هم در پاسخی کوبنده ابیات قبل و بعد از بیت مذکور را در صفحه فیس‌بوک خود آپلود کرد و ترندی علیه عبید و یارانش در توئیتر راه انداخت. جو متشنج شده بود. هواداران‌شان برای هم کُری می‌خواندند و خط و نشان می‌کشیدند. در این میان تعدادی آرای باطله پیدا شد که به عباس‌بوعذار رای داده بودند!!!
یک لحظه حافظ و عبید را دیدم که دست‌شان دور گردن هم بود، در دهان هم ته‌دیگ باقالی‌پلو می‌گذاشتند و از بالا رفتن تعداد فالوئرهایشان با هم صحبت می‌کردند. رازی با آرنجش آهسته به پهلوی خیام زد و گفت: «بازی‌مون دادن؟! این رفیق‌هات‌رو می‌گفتی قشر فرهنگی‌ و باکلاس؟! به خدا اگه بین رفیق‌های ما از این خبرها باشه! فرقی هم نمی‌کنه ساقیِ کدوم فیلد و محل باشن‌ها. خدا شاهده از دم با معرفت و لوتی‌ان.» خیام نگاهی شرم‌آلود به رازی انداخت و زیر لب گفت: «یک جرعه می ز ملک کاووس به است، از تخت قباد و ملکت طوس به است، هر ناله که رندی به سحرگاه زند، از طاعت زاهدان سالوس به است.» آدولف از دور چشمکی زد و گفت: «مهم اینه که سرمون گرم شد.»
انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی