بستن
کد خبر: ۱۰۱۶۰۳۳

محمدعلی بهمنی؛ غزال زیباروی غزل

محمدعلی بهمنی؛ غزال زیباروی غزل
محمدصادق رییسی شاعر و منتقد
مهم نیست کجا و کی، و چگونه با نام محمدعلی بهمنی آشنا شده باشید؛ مهم آن است هنگامی که رشته‌کوه‌های سر‌به‌فلک‌کشیده غزل فارسی را پشت سر می‌گذارید، در اثنای فرود، در همان فراز، چشمتان رو به چشم‌اندازهای گسترده‌ای برمی‌خورد با گستره‌ای زیبا و درعین‌حال صمیمی. اگرچه آن صلابت کوهستان را در خنکای جانتان احساس می‌کنید، که حس می‌کنید یک نفر آن دورها دارد با صدای شما سخن می‌گوید، چیزی در درون به شما نهیب می‌زند: درنگ کن. نظری بر این رشته‌های تازه درحال سرکشیدنِ دور. نام‌های دوروبرت کم نیستند: رهی معیری، عماد خراسانی، شهریار، هوشنگ ابتهاج، حسین منزوی، سیمین دانشور و دیگران و دیگرترها. اینها رشته‌کوه‌های سر‌به‌فلک‌کشیده غزل پس از نیمایند. هر کدام یگانه جهانی هستند مالامال از مناظر متنوع که هرآنچه بخواهید در آن خواهی یافت. محمدعلی بهمنی نیز در بین میان کارنامه درخشانی دارد. از «باغ لال» تا به امروز، تجربه نیم قرن سخت و طاقت‌فرسا است، آنجا که درحال تجربه‌اندوزی قالب‌ها است؛ و سرانجام «کلید» را می‌یابد و سرخوشانه فریاد سرمی‌دهد:
دلم هوای غزل کرده است
هوای زمزمه در یک اتاق در بسته
که رمز هیچ کلیدی به قفل آن نخورد.
از آنجا تا «غزل» نزدیک به دو دهه زمان لازم بود، و بهمنی سرسختانه پا در راه می‌ماند. یعنی راه خود را برمی‌گزیند:
جسمم غزل است اما، روحم همه «نیما»یی است
در آینه تلفیق، این چهره تماشایی است
اما زمانه او را همچنان لال می‌خواهد در این باغ. در این باغ بی‌برگی. نوعی سکوت تحمیلی که تاریخ غمبار این سرزمین بر مردمان ما نصیب کرده است؛ و بهمنی راوی لحظه‌لحظه‌های زوال و لال‌بودگی است. کلمه‌ای که قاموس بهمنی در غزل است:
در این زمانه بی‌های‌وهوی لال‌پرست
خوشا به حالِ کلاغان قیل‌وقال‌پرست
به آنجا می‌رسد که دلش برای خودش تنگ می‌شود. تنهایی را در جان خسته خود تاب می‌آورد. از صافی جان گذر می‌دهد. به زلالی می‌رساند در این آب گند زمان. به تنگ‌چشمی نامردم زوال‌پرست، غم‌های خود را قسمت می‌کند میان مردمان زلال‌پرست. بر سفره رنگین خود می‌نشاند:
تنهایی‌ام را با تو قسمت می‌کنم سهمِ کمی نیست
گسترده‌تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
با بهمنی بود که ما طعم زیبای تغزل را دانستیم. دانستیم شکل و زبان در غزل را می‌توان گونه‌ای دیگر هم تصور کرد. دانستیم می‌توان با غنای عاطفی به غنای غزل رسید. با مفهوم عشق و گوشه چشمی به اجتماع:
خانگی گشته‌ام ای خیل خیابانیِ من
تا نسیم که شود عرصه توفانی من
پیِ آن حادثه نادره‌ای می‌گردم
تا ستونی بزند باز به ویرانی من
اهمیت بهمنی‌بودن در آن نوع سادگی است که اختیار می‌کند. از ادبیت گریزان است و زبان روزمره را با تصویرپردازی زبانی و موسیقایی درهم می‌آمیزد و فضایی تازه می‌آفریند. دست‌یافتن به این چشم‌انداز نو را بهمنی مرهون تفکرات نیما است و رساندن شعر در مسیر طبیعی:
هوای عشق رسیده است تا حوالی من
اگر دوباره ببارد به خشکسالی من
مگر که خواب و خیالی بنوشدم-ورنه
که آب می‌خورد از کاسه سفالی من؟
پس سادگی را پیشه خود می‌سازد. شعر درواقع همین سادگی دست‌هاست، ساده‌تر از هر مساله و موضوع بزرگی که دست‌نایافتنی است. برای بهمنی اما ساده‌ترین و دمِ دست‌ترین موضوعات شعر است. مهم است چگونه آن را با زبان عاطفه و عشق درآمیزد. تلفیق این دو عنصر توام با دردها و زخم‌های انسانی، شعر را در منظر بهمنی از آسمان به زمین می‌آورد. می‌آورد کنار همین مردمان ساده صبور، که بزرگ‌ترین دلخواسته آنان دمی آسوده نشستن و کلامی، حدیثی، سخنی گفتن است:
شبانه‌های مرا می‌شود سحر باشی
و می‌شود که از این نیز خوب‌تر باشی
تداوم من و دریا و آسمان با تو
همیشگی است، - اگر هم تو رهگذر باشی
پیشگامی بهمنی در غزل تا به آنجا می‌رسد که علاوه بر لایه‌های پنهان در مصاریع غزل، و بهره‌گیری از آرایه‌های زیبایی‌شناسی مرسوم ادبی، به روایت در غزل توجه نشان می‌دهد که بعدها از سوی خیل جوانان غزل‌سرا پی گرفته شد و تحت نام «غزل پست‌مدرن» به خودش گرفت. با فضای داستانی و فرم یکدست و تصویرپردازی زبانی و عینیت‌بخشیدن به قالب غزل و نه زبان. چراکه زبان در غزل و اصولا در شعر، امری ذهنی است. باری رساندن قالب غزل به فضای داستان‌گونه و روایی که توانایی حمل بار معناهای متعدد و متنوع شعری را در خود دارد که نشانه‌های آن را در غزل دهه هشتاد و نود می‌توان مشاهده کرد:
دریا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیمِ دیگرش
خواهر! زمان زمانِ برادرکُشی است باز
شاید به گوش‌ها نرسد بیت آخرش...
باری بیت آخرش را نمی‌توان شنید. بیت آخر شعر یا زندگی را نمی‌توان شنید تا برسد به پیرسالی خود انسان. و از آن ایستگاه به جهان بنگرد. به جهان درون خویش نخست و، بعد به جهان بیرون. بیرون که همچنان «لال» می‌خواهد او را:
پنهان که پشت صورتک پیرسالی‌ام
آیینه نیز فهم نیارد چه حالی‌ام
باز آمدم که از تو بگیرم سراغ خویش
دارم که لال می‌شوم از بی‌سوالی‌ام.
انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی