«بر زمین/ همینطور شعر ریخته است/ و باد/ آنها را گموگور میکند...»
برای اهالی فرهنگ نام ضیا موحد با شعر، منطق و فلسفه پیوند خورده است. غالبا او را شاعر اندیشه میدانند و به نظر میرسد بیشتر به همین دلیل اشعار او به زبانهای انگلیسی، آلمانی، سوئدی و عربی ترجمه شده است. اما چگونه میتوان زیست شاعری را در جمع نقیضین (وحدت اضداد) توجیه و تبیین کرد؟ او شعر ميسرايد و منطق جديد و فلسفه درس ميدهد و از اين فراتر، آثارش در زمينههاى گوناگون، همه از چنان اعتبار و ارزش والايى برخوردارند که او را در حوزههاى مختلف بهعنوان يکى از چهرهى شاخص فرهنگ معاصر ما معرفى مىکنند.
در جامعهاى که هستى معنوياش بر مدار شعر ميگردد و «منطقداني» از خصائل تاريخى باشندگانش محسوب نميشود، طبيعى است شاعر منطقدان و اهل فلسفه بهکرات با اين پرسش مواجه شود که همزيستى شعر که ظاهرا به عالم شهود تعلق دارد با منطق و عقلانيت چگونه ممکن است؟ ضياء موحد چنان که ميگويد بارها با اين پرسش روبهرو بوده و براى توضيح آن حتی مقالهاى به نام «چرا شعر» نوشته که به زبانهاى عربى و سوئدى نيز ترجمه و منتشر شده است. اما خود موحد اعتقاد دارد: «جمع شعر و منطق، لزوما جمع اضداد نيست و از نظر تئوريک اين موضوع امری کاملا شدنى است؛ چون در فرهنگ غرب و فرهنگ خودمان نیز سابقه داشته است. بنابراين از لحاظ عملى قضيه کاملا ممکن است و از نظر تئورى هم من اين را قبول ندارم که شعر شعور تنهاست يا عاطفه تنهاست.»
او شعر را داری يک بُعد عاطفى و يک بُعد عقلانى میداند. در تعريفى که ازرا پاوند از تصوير بهدست ميدهد ميگويد: «پيوند عاطفى ـ عقلانى در برهه زمان را شعر ميگوييم. يعنى اگر قرار باشد شعر عاطفه تنها باشد يک چيز سانتيمانتال و احساساتى از کار درميآيد، و اگر بخواهد عقلانى محض بشود يک کار فلسفى يا يک کار پند و اندرزى درميآيد؛ بنابراين در شعر، از اول هم همين حرف بوده که پيوند اين دوتا باهم است.»
مساله دیگر اين است که همانطور که قواى ظاهرى ما، آن پنج حسى که ميگويند، مزاحم هم نيستند، چشم مزاحم گوش نيست و گوش مزاحم لامسه نيست، درنتیجه این حواس براى شناخت جهان به کمک هم میآیند و میتوان نتیجه گرفت که قواى عقلانى نیز بر همین گونهاند.
«زیرا که شعرگفتن کاری است بی فایده/ و شعر باید بیفایده بماند/ تا از میان اینهمه سوداگر جان بهدر ببرد/ زیرا که شعرگفتن کاری است ناممکن/ ای شاعران ممکن /این سطرهای کج چیست؟/ این بندهای سست/ که کهنههای خود را از آن/ در هر مجله میآویزید؟/ زیرا که جاودانگی ارزان نیست/ بر سنگ گور من بنویسید:/ مُردم!/ از بس که شعر بد خواندم!»
زمانی نهچندان دور که تنی چند از هنرمندان عرصه تئاتر برای نمایش «به صدای زمین گوش کن» از شاعر خواستند تا چند شعری از ایشان برای آن نمایش ضبط کنند، یکی از عوامل از او پرسید: شما چرا شعر میگویید؟ و شاعر در جواب گفت: «زیرا که شعرگفتن/ کاری است/ بیفایده...»
وقتی این بخش از شعر در هنگام اجرای نمایش «به صدای زمین گوش کن» پخش شد، تماشاگران خندیدند، ولی بلافاصله که سطر بعدی پخش شد: «و شعر/ باید بیفایده بماند/ تا از میان اینهمه سوداگر جان بهدر برد.» همه آنها که خندیده بودند متوجه شدند با قضیه جدیتری روبهرو هستند که شاعر بانگ برمیدارد که شعر کالا نیست!
دیگر مشخصه مهم شعر موحد که بسامد زيادی در اشعار او دارد، روایت تصویری از یک موقعیت است، شعر او روایتی از موقعیتهاست. اگر نگاهی به نهضت تصویرگرایان یا ایماژیستها و بنیانگذارانش در اروپا داشته باشیم و خط سیر حرکت این نهضت در ایران را دنبال کنیم، بنیانهای این نوع نگاه را بهطور جدی، در«بر آبهای مُرده مروارید» میبینیم و این آن چیزی است که غالبا در شعرهای شاعران پیش از او وجود نداشته یا کمتر به چشم خورده است. در اصل این روایتها و موقعیت ها و ایماژها با نوعی داستانسرایی هم همراه است که البته این نوع داستانسرایی با شیوه داستانسرایی اخوان و فروغ متفاوت است و گاهی رگههایی نازک از طنزی بهغایت ظریف در آنها وجود دارد که کشف آن از عهده برنیاید، مگر با نگاهی تیزبین و رندانه و با جستوجویی با مداقه.
مثالی دیگر در شعر «رجز» در دفتر «و جهان آبستن زاده شد» وجود دارد. در این شعر شخصیتی دُنکیشوتوار می گوید: «کلاهخودی بر سر/ چکمهای به پا/ نیزهای به دست/ زرهی در بر/ شمشیری بر کمر/ سوار بر اسبی چوبین در میدان شهر/ فریادی از جگر:/ - من سام دیوبند نریمانم/ من پور زال رستم دستانم/ گفتم: جانا این چه حالت است؟/ گفتا: دیوانگیست جانم/ دیوانگی...»
نقل است از موحد که : «یکی با تعجب میگفت میخواهی این شعر را در کتابت بگذاری؟ گفتم چه اشکالی دارد؟ گفت من منظور این شعر را نفهمیدم و معتقد بود خیلی شعر خوبی نیست. دلیلش این بود که متوجه نشده بود من دارم در این شعر چهکار میکنم. شعرهای دیگری هم دارم که در آنها طنز پنهانتر و ظریفتری بهکار بردهام. عمران صلاحی یکبار به من گفت میخواهم کتابی بنویسم راجع به طنز در شعر معاصر و در کارهای تو هم نمونههایی پیدا کردهام و میخواهم آنها را در کتابم بیاورم.»
اما دریغ و درد که عمر عمران دیگر کفاف نداد که این کار را به انجام برساند، اما برای وجود نازنین ضیا موحد آرزوی تندرستی و عمری پربار داریم چندان که بود و هست.