راز موفقیت «سرگذشت تام جونز» در برقراری ارتباط بسیار خوب با خوانندگان معاصرش بود. در دهه 1740 ادبیات داستانی انگلیسی، قشر جدیدی از خوانندگان و درنتیجه آن، نویسندگان نوظهوری را به خود جذب کرد. در این دهه نهتنها رشد انفجارگونه در صنعت چاپ و نشر، بلکه افزایش غیرمنتظره در مخاطبان طبقه متوسط هم رخ داد، رماننویسان نوآوری نیز وجود داشتند که این سبک جدید و محبوب به آنها چشمانداز یک زندگی شایسته و آبرومند را نشان میداد. بسیاری همچنان در خیابان گراب، گرسنگی میکشیدند، اما برخی دیگر با کمک قلمشان شروع به پولدرآوردن و کسب درآمد کرده بودند. معروف است که ساموئل جانسون، رمان فلسفی معروفش، «راسلاس» را در همین دوره نوشت تا برای هزینه مراسم خاکسپاری مادرش درآمدی کسب کند.
هنری فیلدینگ نمونهای از این نسل جدید بود. او سال 1707 به دنیا آمد، نمونه کامل از همنسلانش در قرن هجدهم میلادی. او که تحصیلات کلاسیک را در کالج ایتون به انجام رساند و از خانوادهای پرنفوذ و شغلی مناسب در دستگاه قضایی برخوردار بود- بهواسطه اعتبار و اختیارات در شغلش واحد پلیس شهری را بنیانگذاری کرد- به داستاننویسی روی آورد که تا اندازهای هزینه زندگی پرتجملش را تامین کند و هم مخاطب پرهیجان معاصر را مجذوب کند.
فیلدینگ در زمان تحولات شدید اجتماعی و سیاسی مشغول نوشتن شد و در پاسخ به بحرانهای زمان خود قلم به دست گرفت. او تا پیش از صدور مجوز نمایشنامه در سال 1737 بهعنوان هجونویس و طنزپرداز مشهور بود. هنگامی که قیام ژاکوبیتها (معروف به 45) مقر هانووریها را تهدید کرد، فیلدینگ به دفاع از جُرج دوم برخاست و میهنپرستی واقعی را از نو نشان داد.
درحقیقت، رمان انگلیسی عرصه نوین و قابل توجهای برای تخیل فیلدینگ بود، اما این رقابت ادبی بود که در سنین میانسالی او را به سمتوسوی داستان سوق داد. در سال 1740، «پاملا»ی ساموئل ریچاردسون یا «پاداش فضیلت»، داستان زن جوانی که بانوی بزرگی میشود و با دفاع از پاکدامنی خود به سعادت حقیقی دست مییابد، خیلی زود پرفروشترین کتاب در آن دوران پرشور و احساس لندن شد. واکنش فیلدینگ به «پاملا» پیچیده بود. ابتدا موفقیت این کتاب را تحسین کرد و سپس اخلاقیات اغراقآمیز آن را به باد استهزا گرفت و در پاسخ به آن رمان «شاملا» (1741) را با نام مستعار نوشت. فیلدینگ که در رقابت با ریچاردسون موفق شده بود، بعد از این ماجرا، قبل از اینکه صدای روایی خودش را پیدا کند، نخستین رمانش «جوزف اندروز» (1742) را به اتمام رساند که بهمثابه تقلیدی بسیار هجوآمیز از «پاملا» بود. فیلدینگ بعد از این رمان، در پی نمایشنامههای معروف 45، کار روی شاهکار خود به نام «سرگذشت تام جونز، کودک سرراهی» را شروع کرد.
به گفته ساموئل تیلور کولریج، «سرگذشت تام جونز» به همراه نمایشنامههای «اُدیپ» و «کیمیاگر»، یکی از «سه پیرنگِ بیعیبونقصی بود که تا آن زمان طراحی شده بود.» همچنین «تام جونز» بسیار اصیل و عمیقا کمدی بود. فیلدینگ روش نامهنگارانه ریچاردسون یعنی «نوشتن در لحظه» را کنار گذاشت تا داستان خود را از دید سومشخص روایت کند. این داستان جذاب و بسیار سرگرمکننده که شرح ماجراهای تام است، فرزند نامشروعی با روحیهای بالا که در سرتاسر انگلستان به تفریح و خوشگذرانی مشغول است، بلافاصله مورد توجه قرار گرفت و در زمانی که جمعیت لندن تقریبا 700 هزار نفر بود، حدود دههزار نسخه فروش داشت.
یک منتقد محافظهکار «تام جونز» را به سرگذشتی آمیخته با حرامزادگی، فحشا و بیعفتی متهم کرد که بههرحال این انتقادات اخلاقی لطمهای به فروش نرساند. ساموئل جانسون، البته سنجیدهتر، استدلال کرد که اینگونه رمانها تاثیرات بدی «بر جوانان، اشخاص ناآگاه و بیکارهها...» میگذارد و صرفا «سرگرمی ذهنهای ناآگاه و پرداختنشده» را عرضه میکند. بههرحال خوب یا بد، با الهام از تفکر باز فیلدینگ که هدف آن فراهمکردن «سرگرمی برای مصرف عمومی» بود، انبوه مخاطبان است که آینده ژانر را نشان میدهد. او در فصل اول رمانش نوشت «نویسنده باید یک سرگرمی ذهنی ایجاد کند، که در آن همه افراد بهخاطر پولی که هزینه کردهاند لذت ببرند.» که کاملا همینطور است.
هنری فیلدینگ در «سرگذشت تام جونز، کودک سرراهی»، میگوید: «استعداد و نبوغ برای خلق داستانهای قابل تحسین و همچنین برای خوب بیانکردن آنها احتمالا خیلی نادر است.» در سال 1749 که «تام جونز» منتشر شد بهعنوان یکی از رمانهای کمدی برجسته ادبیات انگلیسی و شاهکار فیلدینگ مورد ستایش قرار گرفت. با این وصف نوشتن رمان نه اولین حرفه فیلدینگ بود و نه دومینش. نخستین موفقیتهایش از نمایشنامهنویسی و پس از آن در مقام حقوقدان و روزنامهنگار حاصل شد.
هنری فیلدینگ در سال 1707 در شارپم پارک، سامرست متولد شد از نوادگان اِرلها و نوه سِرهنری گُلد بود. بعد از اتمام تحصیلات در کالج ایتون و قبل از آنکه به خانه برگردد در خارج از کشور به تحصیل در رشته حقوق پرداخت. در طی سالهای 37-1728 تقریبا 25 نمایشنامه طنز درام، کمدی، تقلیدی و هجو نوشت که مورد تحسین منتقدان و محبوبیت قرار گرفت.
ویلیام ماکپیس تاکری، طنزپرداز معروف انگلیسی، درباره فیلدینگ گفته است که: «فیلدینگ در جوانیاش از زندگی خوب، نوشیدنی عالی، لباسهای فاخر و همصحبتی شایسته لذت میبرد.» او فیلدینگ را اینگونه وصف کرده: «بلندقد و تنومند بود؛ چهرهای جذاب و مردانه و ظاهری شریف و اصیل داشت.» فیلدینگ در زندگی شخصی و در نوشتن تقریبا بیپروا بود. هجویاتی درباره دولت مینوشت و نخستوزیر، سِر رابرت والپول، را مستقیما مورد هدف قرار میداد. درنتیجه بعد از آنکه قانون مجوز نمایشی در سال 1737 تصویب شد و متعاقب آن سانسور، موجب شد فیلدینگ کار نمایشنامهنویسی را عملا کنار بگذارد.
بعد از آن به روزنامهنگاری و قانون روی آورد و در سال 1740 به کار وکالت فراخوانده شد. دو سال بعد اولین رمانش «جوزف اندروز» را منتشر کرد که با استقبال نسبتا ضعیفی روبهرو شد. در سال 1748 بهعنوان دادرس دادگاه بخش وستمینستر منصوب شد و سال بعد همین پست را در بخش میدلسکس از آن خود کرد. سپس رندنامه یا رمان عیاری بهنام «سرگذشت تام جونز، کودکی سرراهی» را منتشر کرد که در آن به طبقات جامعه، ازدواج از روی عشق در مقابل ازدواج برای ثروت، حرص و طمع، انتقام، حسادت، بخشش، سازش و جستوجو برای خرد و حکمت پرداخته است. نزدیک به هزار صفحه از کتابش پر از طنزهای تندوتیز وگزنده است. این رمان در نخستین سال به چاپ چهارم رسید و پرفروشترین کتاب شد.
«تام جونز» در 18 کتاب نوشته شده که هر کدام از آنها راویای دارد که در کل تفسیرهای بیپروا و تندی ارائه میدهد. روایت بسیار هوشمندانه انجام شده و تقریبا مثل یک مکالمه با دوستی قدیمی به نظر میرسد. همانگونه که در حماسههای کهن قهرمان در خانه درگیری پیدا میکند و به دل جاده میزند و سفری پرماجرا و مخاطرهآمیز را به جان میخرد و سپس درگیریها حل میشود و قهرمان به خانه بازمیگردد.
این داستان دراز و پرماجرا با مراجعت اربابِ پردیس هیل، اسکوایر آلورتی، از سفر شروع میشود که در رختخواب خود نوزادی را پیدا میکند. به او گفته میشود که دختری محلی، جنی جونز، مادر کودک است. آلورتی مهربان و خیرخواه، بیآبرویی و ننگ دختر را کنار میگذارد و میپذیرد که بچه را همچون فرزند خود بزرگ کند. او پسربچه را تام جونز مینامد. بریجت، خواهر نسبتا سختگیر اسکوایرِ نیکوکار، پسربچه را پیش خود میبرد که خیلی غیرعادی بهنظر میرسد، حتی بعد از ازدواجش با مردی فرومایه که فقط دوستدار ارث اوست. بریجت از این ازدواجش صاحب پسری میشود که بلافیل نام دارد، آدمی نالایق و آزاردهنده.
سالها میگذرد و تام جوان خوشچهره و سخاوتمندی میشود. کارهای زیادی از روی مهربانی و ازخودگذشتگی انجام میدهد بدون اینکه قصد توجه یا پاداش داشته باشد، اما متاسفانه در قضاوتهایش دچار خطا است و مهربانیهای مکرر او به ضررش تمام میشود. تا سن 14سالگی «به سه فقره سرقت محکوم میشود... و در همهجا مورد بیزاری قرار میگیرد.» با اینکه ممکن است سوتفاهمی بیش نبوده باشد. یکی از سرقتهایش را برای کمک به شکاربان فقیری مرتکب شده بود. همچنین علاقه او به جنس مخالف او را به موقعیتهای پرمخاطره سوق میدهد.
در این حین سوفیا، دختر دلفریب و شایسته اسکوایر وسترن همسایه آنها، به عشق تام گرفتار میشود. اسکوایر وسترن میخواهد که دخترش با بلافیل ازدواج کند تا املاکش با آلورتی یکپارچه شود اگرچه وسترن تام را دوست دارد اما قصد ندارد که دخترش با یک سرراهی ازدواج کند. از طرفی بلافیل میخواهد با سوفیا ازدواج کند هم برای ثروت پدرش و هم به قصد مغلوبکردن رقیبش تام، که در این زمان تام فهمیده سوفیا دوستش دارد.
سپس اسکوایر آلورتی بهشدت بیمار میشود. هرچند که بهبود مییابد و تام به دلیل جشن و شادی مست میکند. بلافیل به دروغ به آلورتی میگوید که تام بر این باور است که اسکوایر در شرف مرگ است و برای ارث قریبالوقوع خود جشن گرفته است. آلورتی که از تام ناامید شده او را از عمارت خود بیرون میکند.
تام تصمیم میگیرد روی کشتی کار کند و سوفیا از خانه فرار میکند. تام در راه با مردی روبهرو میشود که همه از جمله آلورتی باور دارند که پدر تام است. هنگامی که همسفر میشوند با مرد وحشی و گردنکلفتی مواجه میشوند که به زن میانسالی حمله میکند. تام زن را نجات میدهد، خانم وادرز، کسی که بعدها تام را در مهمانخانه مجاور اغوا میکند. جلوتر در داستان معلوم میشود که خانم وادرز کسی نیست جز جنی جونز، و تام دچار عقده اُدیپی بسیار بدی میشود.
در این هنگام سوفیا سر میرسد و از خیانت تام باخبر شده و راهی لندن میشود. تام دستپوشهای او را در مهمانخانه پیدا میکند و میفهمد که سوفیا از قضیه او آگاه شده و بهدنبالش میرود. سوفیا در آنجا پیش لیدی بلاستون میماند که با توصیفات سوفیا از تام، فریفته تام میشود. به محض ورود تام به شهر، لیدی بلاستون قرار ملاقاتی با او ترتیب میدهد.
لیدی بلاستون بازی را ادامه میدهد تا اینکه تام و سوفیا اتفاقی در اتاق نقاشی او همدیگر را میبینند. سوفیا و تام آشتی میکنند، اما سوفیا میگوید که نمیتواند با تام ازدواج کند و موجب رنجش پدرش شود. لیدی بلاستون که نمیخواهد در رتبه دوم باشد ترتیبی میدهد یکی از دوستانش که دلباخته سوفیا است، با او فرار کند.
درست در لحظه بحرانی هنگامی که دوشیزگی سوفیا در معرض خطر است، پدرش که همه آنها را تعقیب میکرده ناگهان از راه میرسد. آلورتی و بلافیل هم به لندن میرسند. در این حین تام به جرم ضربوشتم به زندان میافتد و سوفیا از رابطه تام با لیدی بلاستون باخبر میشود. سوفیا به تام نامه مینویسد که دیگر هرگز نمیخواهد او را ببیند و تام میفهمد که خانم وادرز همان جنی جونز مادر فرضیاش است.
در این جای داستان است که تام ناگهان به درک و بینشی میرسد و منجر میشود مسیر زندگیاش را تغییر دهد. «من خودم مسبب همه بدبختیهایم هستم. همه شرارتهای وحشتناک که بر سرم آمده نتیجه حماقت و خباثت خودم است.» قهرمان ما تا اندازهای که میشود خودش را کمارزش میکند، اما همهچیز بهزودی روشن میشود.
کمدی در «تام جونز» میتواند مبتذل باشد، همانطور که در اوایل رمان تام به دنبال افکار پوچ درباره سوفیا با دختر دیگری بهسوی بیشهای میرود: «جونز احتمالا فکر میکند یک زن بهتر از هیچی است و مولی هم احتمالا تصور میکند دونفربودن بهتر از تنهایی است.» با وجود این، متناسب با شخصیتها و داستان، که بهطور باورنکردنی درهمپیچیدهاند، همراه با طرحی عظیم از شخصیتها، پیچوتابهای بیشمار پیرنگ در جهت شرح داستان و هزلهای تندوزننده به قدر لزوم کار را سخت میکند.
تمثیلها دیوانهوار آمدهاند و هجوها طغیان کردهاند. اسامی شخصیتها به خودی خود- آلورتی، تواکوم، سوفیا، دختران دوشیزه خانم اونر- آرایههای ادبی هستند. چطور فیلدینگ همه اینها را در ذهنش سروسامان بخشیده است. با وجود این، ویلیام تکری اظهار داشت: «فیلدینگ، متخصصانه و فروتنانه، شخصیتها و احساساتی را که شناخته و دیده، توصیف کرده است. او برای آشناشدن با زندگی فرصتهایی بیش از حد معمول داشته است. نخست خانواده و تحصیلاتش- بعد از آن بداقبالیها و خوشاقبالیهایش، او را وارد جامعهای با طبقهها و موقعیتهای مختلف انسانی میکند. فیلدینگ خود قهرمان کتابهایش است؛ تام جونزِ ماجراجو و پرشروشور خودِ اوست... .»