اپیزود یک:
چندین سال پیش بهعنوان یک کارشناس تازه فارغ التحصیل، خیلی خوشحال بودم که توانستم جذب یک کارخانه بزرگ شوم. چند روزی بیشتر از شروع به کارم نمیگذشت که مدیر شرکت به من گفت: «برو به عیادت یکی از کارگران شرکت که از کار افتاده شده.» اول کمی جا خوردم و شاید کمی هم ناراحت شدم، جوان بودم و کمی خجالتی! به هر شکل رفتم منزل ایشان. مردی جوان روی تخت با ماسک اکسیژن و دختر بچهای زیبا که کنار تخت پدر مشغول بازی بود. به سختی حرف میزد. کارگر بخش «سیلیس» و ریههایش به علت استنشاق گرد و غبار زیاد از کار افتاده بود. حرفهای تلخی میزد. چکیدهاش این بود: «اگر کسی به من میگفت که گرد و غبار سیلیس چقدر خطرناک است، بیشتر رعایت میکردم و الان وضعیتم اینطور نبود.» بعد از عیادت ایشان تازه متوجه شدم که چرا مدیر شرکت من رو به عیادت او فرستاده بود. گاهی اوقات خطا یا کمکاری ما به قیمت جان فرد دیگری تمام می شود، چند ماه بعد مطلع شدیم که آن کارگر از دنیا رفته است.
اپیزود دو:
برای آموزش کارگران به یک شرکت شیمیایی دعوت شده بودم. از مسئول آموزش آن شرکت درخواست نمودم که قبل از کلاس آموزشی با مدیر شرکت ملاقاتی داشته باشم. در آن ملاقات، مدیر شرکت روی یک نکته تاکید زیادی داشت: «لطفا کارگرهای شرکت نفهمند که یکی - دو تا از مواد شیمیایی شرکت سرطانزا هستند. اگر بفهمند برای ما دردسر میشود! شما هم لطفا خطرات مواد را به آنها نگویید!» ایشان مشغول صحبت بودند و من درگیر اصل و حق «دانستن»! آیا قانون، اخلاق و شرع قبول میکند که کارگرها را در معرض خطرات جدی قرار دارند، بدون اینکه بدانند یا متوجه شوند؟
اپیزود سوم:
در یکی از بازرسی دورهای یکی از شرکتها، به وضوح میدیدم که کارگری تا کمر داخل یک بشکه شیمیایی خم شده بود و داشت ته مانده ماده را جمع میکرد. برچسب روی بشکه را که بررسی کردم متوجه خطرات کشنده آن ماده شدم. به آن کارگر گفتم که «پدر جان هیچ میدانی که این ماده چه خطراتی برای شما داره؟ او به من گفت که «مدیر کارخانه به من گفته که خطر زیادی با ماسک ندارد»، البته او راست میگفت و یک ماسک کاغذی نازک روی صورتش بود. اما در حقیقت آن ماسک کاغذی احساس حفاظت کاذبی در آن فرد کارگر ایجاد کرده بود که فکر میکرد با هر ماده شیمیایی و خطرناکی میتوان مواجه شد. گاهی نداشتن وسایل حفاظتی از داشتن وسایل حفاظتی بد، بهتر است!
اپیزود چهار:
کارشناس ایمنی و بهداشت کار: «آقای عزیز چرا موقعی که سنگ فرز استفاده میکنی، گوشی نمیذاری؟ دوست داری کر شوی؟» کارگر: «نه آقا کی دوست دار کر بشه؟ ولی من خیلی وقته کارم اینه و تا حالا هم خدا رو شکر نه کر شدم و نه اتفاقی برایم افتاده. شما هم نفوس بد نزن. هر چه قسمت باشه همون میشه. ما هم خدا پشت و پناهمونه.» اتفاق خطرناک این داستان در اپیزود چهارم، ناآگاهی از عوارض درازمدت خطرات شغلی و گره زدن موضوعات مذهبی به اصول کنترل خطر است.