بستن
کد خبر: ۱۰۱۳۷۹۸

منصور اوجی به روایت خودش

منصور اوجی به روایت خودش

از اواسط دهه چهل کار شاعری من با چاپ کتاب شروع می‌شود که محمد حقوقی در پایان این دهه یعنی در سال 1351 در کتاب «شعر نو از آغاز تا امروز» (1301 تا 1350) مرا جز پنج شاعری آورد که در دهه چهل به زبان و بیان ویژه خود رسیده‌اند، که این پنج شاعر به ترتیب عبارت بودند از: اسماعیل خویی، محمدعلی سپانلو، احمدرضا احمدی، منصور اوجی و طاهره صفارزاده. و اما در دهه پنجاه به طور مستقیم در شعر ایران تاثیرگذار بودم با انتشار کتاب «مرغ سحر»؛ کتابی که با چهل رباعی اجتماعی و انقلابی که در سال 1356 منتشر شد و در عرض یک سال به چاپ دوم رسید. روی هم رفته با ده‌هزار تیراژ و بیش از بیست شاعر، تحت‌تاثیر این رباعیات، رباعی انقلاب سرودند. از جمله قیصر امین‌پور، حسن حسینی و دیگران. این را من نمی‌گویم که دیگران می‌گویند. از جمله ساعد باقری در کتاب «شعر امروز»، مسعود تاکی در کتاب «چهار جوی بهشتی» و نیز سیدعلی میرافضلی در دو کتابش: «گوشه تماشا» و «در آستانه تازه‌شدن»، و اما در دهه هفتاد، کتاب «کوتاه، مثل آه!» منتشر شد. که کامیار عابدی بعد از انتشار آن نوشت دو نفر در شعر کوتاه موفق‌ترینند: یکی بیژن جلالی در شعر کوتاه منثور، و دیگری منصور اوجی در شعر کوتاه نیمایی. و زنده‌یاد گلشیری در همین دهه برگزیده‌یی از کارهای مرا بیرون آورد به نام «هوای باغ نکردیم» و خودش براساس این کتاب، کتاب «در ستایش شعر سکوت» را نوشت: «راستش من فکر می‌کنم هرزرفتن و پرت‌وپلاگفتن مال دوره ناپختگی است، وقتی آدم روی دست این و آن نگاه می‌کند و هی زور می‌زند تصویر بیفزاید و حرف گنده بزند، برای بعضی‌ها هم تا پیری این بلوغ نمی‌رسد. خوشا به حال‌شان که ناپخته و جوان و جاهل می‌میرند، غافل از این‌که اثر خوب همان بلور است؛ ساده، اما بی‌نهایت. به یک نظر می‌شود دیدش، اما باز باید نگاهش کنی تا به یادش آوری، خب تو (منصور اوجی) از سر شعرهای نضیره‌گویی و دیگرسرایی پریده‌یی، آن راه‌ها گاهی لازم است. و حالا رسیده‌یی که شعر بگویی، انگار شعر تو را تراشیده‌ باشند و تو شعر را، و این اتفاق نمی‌افتد مگر با تلاش مداوم و خواندن و تجربه‌کردن با چشمی شاعر بودن و با چشمی آدم بِخرد، دستت درد نکند.»

تم مرگ خیلی پیش از آشنایی‌ام با رباعیات خیام بوده و آغاز آن به کودکی من برمی‌گردد و به پنج‌شش‌سالگی من، و آن‌هم با مرگ مادرم و در حضور من، در غروبی سرد و تاریک زمستانی؛ آن‌هم در خانه‌ای درندشت و پردرخت و پراشباح و اساطیری. کسی جز من و او در خانه نبود و او در حضور من و پیش چشم‌های من در موقع وضوگرفتن سر شیر آب حوض سکته کرد و به زمین افتاد و مُرد. و تا دیگران بیایند، ولی دیر به جای مادر، من مرده بودم. من کودکی پنج‌ساله، و از آن زمان تا الان و تا بعد، مرگ خانه‌زاد و همزاد من بوده است. و از آن سال تاکنون سالی نبوده که بی‌مرگ عزیزان زیسته باشم.» و اما خیام را و مرگ‌اندیشی خیام را پنج/شش سال بعد کشف کردم و دیدم او هم درمورد مرگ سخن می‌گوید و چه زیبا هم می‌گوید. اما تفاوت من و خیام در مورد مرگ؟ خیام در رباعیات اندکش با مرگ به طور کلی روبه‌رو می‌شود و به طور کلی از مرگ سخن می‌گوید، ولی من در اشعارم با مرگ از زوایای گوناگون روبه‌رو می‌شوم. و با دید امروزی به مرگ نگاه می‌کنم.
من بیش از حد وامدار سعدی و حافظم. کوتاهی شعرهای من وامدار خیلی‌ عوامل و خیلی کسان است. از جمله سعدی و حافظ، من همشهری حافظم و سعدی، و با شعر آنها خیلی زود آشنا شدم. من همشهری حافظم که حتی قصایدش که پاره‌ای آنها را با غزل اشتباه گرفته‌اند، همگی کوتاهند و مختصر. و همشهری سعدی‌ام که قصه‌های بوستان و قصه‌های گلستانش همگی جمع‌اند و جور و مختصر. و اگر شعرهای من باز، روشن و زلال و شفاف و حتی ساده‌ است، این روشنی و زلالی را من از سعدی دارم. من از سعدی نکته‌ها آموخته‌ام؛ یکی سهل‌وممتنع‌بودن شعرهای او را، و دیگری روشنی و شفافیت آنها را با دو ویژگی ممتاز: شیوایی و رسایی در اشعار سعدی مولف، نمرده است. من بوستان و غزل‌های روشن سعدی را بسیار خوانده‌ام. و بی‌شک روشنی شعرهایم را وامدار آن بزرگم و اگر پاره‌ای از شعرهای من از لحاظ چینش کلمات و عبارات خواننده را مجذوب‌ می‌کند -که می‌کند- اینها را مدیون حافظم.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی