کاشا که ایستاده به خاکم کنند، کاش
تا سروِ سرو باشم
در رستخیزم از خاک
در عطر ریزِ نارنج
تا در بهار شیراز.
مرگ شاعران همواره در طول تاریخ غمانگیز و اسفبار بوده است؛ درست مثل زندگی فلاکتبارشان. دستکم از نیما به این سو، که در حافظه تاریخی ما وجود دارد. تلخ و، غمبار و، غریبانه. در سکوت و خاموشی؛ ردیف به ردیف آزارمان می دهد: فروغ، اخوان، شاملو، نصرت رحمانی، آتشی، بهبهانی و این روزها کوچ ناگهانی عباس صفاری و قاسم آهنینجان. باری مرگ در حوالی خوابهای ما پرسه می زند. و پُربیراه نیست که اگر بگوییم تنها قشری هستند که پیوسته آرزوی مرگ دارند. پیوسته مرگاندیشند. بزرگترین غمخوران جان و جهان که به پشیزی نمی گیردشان جهان: بعد از این خستگی و عمر دراز/ خواب سبزی است در اندیشه من/ زندگیشان ریشه دارد به خاک مرگ، و دلخوشند به رویاها؛ رویاهایی که هرگز در این تاریخ غمبار، محقق نشدهاند. شاعربودن در سرزمین گل و بلبل، مصیبتی است؛ باید تاب بیاوری راندهشدن را، تحقیر و در خود خزیدن را، و تنها دلخوشند به دیر مانا زیستن: «شاعرم/ هزار سال عمر میکنم/ ریشه در درخت دارم و بهار» از این روست که سهم شاعر از جهان، حیرت است و انگشت به دهان نهادن، حسرت است و دست تهی به بالین بُردن به روزگارانی که حیثیت آدمی به غباری خریده نمیشود. پس چشم
انتظار است در مقابل چشم پرسشگر دیگران: اینهمه تعجیل برای چیست؟ برای دیدن رخ دوست؟ چیدن گل اشک؟ دریدن پیراهن؟ شیون؟ «فرامیرسد زمان آنها/ خواهد رسید/ آبی بنوش/ درازی بکش/ کو، تا صبح/ کو، تا تشییع جنازهها!» پس پیشگوی مرگ خویش است. میبیند آن روز را. شاعر تمام عمر، مرگ خویش را میسُراید: «بهار، سهم درخت است و عطر، سهم تو یار!/ و تا بهار درآید/ به خواب میروم اکنون/ به خاک مرگ/ به خاک/ و من وَ یاد تو باهم/ و میشویم درخت.» و منصور اوجی یک عمر از بهار سُرود و از رویش؛ از عطر و شکوفهها؛ از نسیم سرود و از پرنده، پس نسیم و عطر و بامداد و بهار به خاک میهمانش کردند، مثل آه.
شش دهه حضور در شعر، زمان کمی نیست برای شاعرشدن. نمیخواهم به رسم معمول، بگویم منصور اوجی «شاعرِ شیراز» است یا «شاعرِ شعرهای کوتاه» یا «شاعر لحظه»ها یا «شاعر ایجازگو» و «شاعر طبیعت» و از این دست حرفها، که گفته شده و گفته میشود هنوز؛ که همه اینها هم هست و چیزهای بسیاری دیگر البته. میخواهم بگویم هرکس اگر، حتی بهطور اتفاقی، با شعری از منصور اوجی برخورد نماید، در همان نگاه نخست و با همان یک شعر، مجذوب اوجی و شعرهایش خواهد شد. مجذوب جان شیفته اوجی خواهد شد. مجذوب روح زندگی که در جان بسیاری از ما نیست؛ و در اوجی هست ـ تا به امروزِ بهارِ ۱۴۰۰ ـ و هیچ نیازی نیست به آنهمه القاب و وصفها نظر اندازد. اوجی جان او را به دست میگیرد و با خود به دنبال میکشد. دستبسته و بیپروا: «من نه خود میروم، او مرا میکشد/ کاه سرگشته را کهربا میکشد» میبرد به کجا!؟ پیدا نیست. دیگر با خود توست که میخوانیاش و سبکیِ کاهی که هست در تو. تو دیگر نیستی، آن است که تو را میبرد. با خُردکنسیمی میرود، میروی؛ به کجاها و ناکجاها میرود. میروی. میرود به «جهانی» که فقط در رویا میتوانش سراغ گرفت. که دیگر از روی زمین رخت بربسته است
دیری. و اوجی جهان رویاگونی میسازد برای تو، تا با او بروی. به جهان رویای شعر بروی. مثل من، که با «کوتاه، مثل آه» رفتم. با منصور اوجی رفتم آن سالها. آن سالهای جوانیِ شعر. و میروم تمام این سالها را با جان او همچنان. بعد دوباره باید برمیگشتم. برگشتم به «باغ شب»اش. پرسه زدم «یک روز غروب» را. از «شهر خسته»اش دیدن کردم. «تمثیل ماندنی، سنگ!/ تمثال رفتنی، آب!/ اما پرنده و گل؟/ ای مانده، خاک گشتی! ای رفته- یاد!/ فریاد! اما پرنده و گل!» درون حسرتم کز کرده بودم، مرا در خودم سنگ کرد اوجی؛ با حسرتهای خودش سنگم کرد. و بعد، از «خواب و درخت»اش سردرآوردم؛ از «تنهایی زمین»اش؛ احساس تنهایی کردم؛ و بعد صدایش را در باغهای اثیری شنیدم که میگفت: «این سوسن است که میخواند» مثل «صدای همیشه»: گفتم: بهار کو؟/ تابوتی در غروب نشانم داد/ بر شانههای مردان/ در شیون زنان/ با لالهای که سرخ و سراسیمه رسته بود/ از لای درز آن. و من آه کشیدم؛ «کوتاه، مثل آه»، تمام زندگی را آه کشیدم. آه میکشم هنوز. «آری که سگاند/ آنان که دریده/ میدرند ما را/ آنها که مدام/ اما نه سگان شب به تاریکی./ پس کی؟/ ـ سگسارترین؛ (سگان تاریکی!)» دوباره پرسه
زدم تا «شعرهای مصری»، تا شهر کهن رفتم و بازگشتم، اما آن کس که تا مصر مرا برد، کو، کجاست؟ دیگر ندیدمش. این من هستم که حالا پرسه میزنم در سرزمین کهن؛ پرسه در خود میزنم. رسیدم اینجا؛ کنار اوجی. اینک حالیا به «سورههای زمینی»اش ایمان آوردم. «به شاخهای از ماه». رسیدم، زیر سایهاش آرمیدم. سرشار شدم از روشنایی. تا «دفتر میوهها» و «باغ و جهان مردگان» رسیدم و دریافتم «شعر، چیزی است شبیه گرگ»/ که از اعماق درختان شب واقعه میآید/ و به یک خیزش رعدآسا/ میدرد گرده روحت را/ میرود/ و تو میمانی و زخمی هول/ ردی از آتش دندانهایش، برجانت/ مور، موری تا ابد/ مور، موری...» تمام تنم آنک از زخم هولِ تازه سرخوش میشود و اینک «در وقت حضور مرگ» در غریبانگی «از وطن» میشنوم: «پشت این پنچره در تاریکی/ مثل این است که از شاخه گلی میچینند/ گوش کن میشنوی؟» اینها را همه میتوان در شعرهای اوجی یافت و با او تا هر کجا که میشود رفت. رفت تا سرزمین مردگان، با سبدی از گل، از بهار، رفت به آغوش خاک. رفت و ریشه دواند در خاک: ریشهاش می بلعد/ مردگان را در خاک/ شاخه هایش اما بر هر چه مزار/ سایه می اندازد/ پشت آن تپه درختی است عظیم/ وسط
گورستان. به این دلیل که تلاش میکند «ذهنیت» و «موضوع» را نخست با رفتاری کلاسیک نشان دهد و «تصویر» در شعرهای او عینیتبخشی به همان ذهنیت است که اگر به کوتاهی در ساختمان اثر ادبی او میانجامد؛ بهنوعی ریشه در تفکر او دارد که اساسا جهان و هرچه در آن است را «کوتاه» میداند. در ادامه این گام است که خود و شعر و تفکر خود را پیوند میزند به ساحتی از «هایکو» و «فلسفه شرق». در همین میان شعرهای کوتاهی که در آثار اوجی وجود دارد به «هایکو» نزدیکند و سازوکارهای تصویری اینگونه شعر را دارا هستند و البته میراث شعرهای ایران: دوبیتی یا رباعی؛ چهاردانههای ریشه دوانده در جان ما؛ و البته گاه بسیار درخشان و زیبا: «گلی رسته بینام در برف صبح/ بیا تا خدا را تماشا کنیم.» یا شعرِ «زخمشان، آتش سرخ است و گلی در باران/ کودکانی که در اندوه تو در باراناند.» این نمونه و نمونههایی از این دست نشان میدهد که او چقدر تحتتأثیر شعر و فلسفه شرق قرار دارد.
شعر در اوجی تبلور انسان در طبیعت است یا بالعکس. این مساله به «ذهنیت» و «موضوع» شعر او نیز ارتباط پیدا میکند که به ذهنیت کلاسیک نزدیکتر است تا به جهان معاصر. اگرچه میتوان تلاش او را در نزدیککردن فضای شعر به جهان مدرن مشاهده کرد اما آنچه بیش از همه برجسته مینماید؛ وابستگی و دلبستگی به جهان کلاسیک است و سنتهای وابسته به آن در شعر و زبان. اینها اما انتخاب اوجی است. انتخاب میکند و اصرار. اصرار میورزد و شعر را به سرمنزل میرساند. میرساند به دست صاحبان اصلی. مردم. باید راه خودش را مییافت. یافت. چراکه او در دورهای پا به عرصه شعر گذاشت که عصر جولان شاعرانی نظیر شاملو، اخوان، سهراب، فروغ، و دیگران بود، از این رو میدانست که باید گام در رقابتی نفسگیر و سخت بگذارد؛ پس راهی را که برگزید، راه میانه و البته بهجا و راهی درست بود که توانست با اصرار و ابرام تا به امروز بر سر تکنیک مکشوف خود بماند و نامی یابد و البته نشانی در شعر امروز ایران.
اوجی به وزن توجهی ویژه دارد، یعنی وزن همواره جزء رکن اصلی شعرهایش بوده، عدم رهایی از وزن در قالب کوتاه شاید به این دلیل بود که میخواست خود را از شعر شاعران کوتاهسرای دیگر، به ویژه بیژن جلالی، متمایز کند. او به همراه بیژن جلالی، در قالب کوتاه توانستند به دستاوردهای تازهای دست یابند، پس آیا اوجی در انتخاب کوتاهی قالب شعر دلیل خاصی داشت؟ قطعا آری. همینجاست که آن نگاه تا اندازهای مدرن در شعرهای او سربرمیآورد. جهان پرشتاب میگذرد و فرصتی برای اطاله کلام بر جای نمیگذارد. پس باید سنجیده و با طمأنینه قدم برداشت. باید مرواریدی شد درون صدفی. پرتلألو و گرانسنگ. حتی اگر «طرزی» که برمیگزیند، به یک تکنیک سراسر آشنا بدل شده باشد. شده باشد! مهم نیست. مهم آن است که از همین طرز «جهانی» بسازد نوآیین و فرحبخش. جهانی با تمام عناصر پیرامونیِ طبیعت. اوجی از روز آغاز اینگونه بوده و هنوز هم همان راه را ادامه میدهد، چرا هیچگاه به گریز از این تکنیک آشنا برنیامد؟ یعنی نخواست که برآید. چراکه وجه تمایز او بود با آن طیف شاعران اسمورسمدار. وجه تمایز او بود با تمام تکنیکها و فضاها و شعرهایی که خواندیم و میخوانیم. یعنی باید
بخوانیم. اگر بشود در این جهان وانفسای بیاحساس و بیعاطفه، ملجایی یافت. اگر شعر را در این جهان سخت، تاب برابری باشد! باید منصور اوجی خواند.
منصور اوجی، از نخستین مجموعه منتشرشده خود در سال 1344 تاکنون، نزدیک به شصت سال از زندگی خود را در کوران شعر معاصر گذرانده است. بیش از نیمقرن حضور مداوم و فعال در جهانِ کلمه. و از کلمات دنیایی ساخته، برساخته ذهن و زبان خود. گویی که ذهن و زبان همه ماست. ما را به بخش وسیعی از جهان، که گم شده بود، که نادیده گرفته شده بود، پیوند داد. به بخش جداییناپذیر انسان: ما را به طبیعت پیوند زد. و ما بوی خوش گل و سبزه و درخت و جنگل را استنشاق میکنیم. پشت تپهها دری است/ رفتهاند، گشتهاند، برنگشتهاند/ پشت آن سیاه سایهها که گرگ هار...
امید و میل به زندگی در تمام شعرهای اوجی موج میزند. حتی آنجا که از مرگ و پایان زندگی سخن میگوید. از مرگ که وجه لاینفک زندگی انسان است و در چرخه زمان پرتکرارترین. به همین دلیل است که مرگ در شعرهای او مرتب تکرار میشود. همهچیز تکرار میشود. شعر، طبیعت، زمان، زندگی، عشق و مرگ؛ همهچیز تکرار میشود. این «تکنیک تکرار» خود مشخصه شعرهای اوست. یگانه و منحصربهفرد. و اینهاست که مرا و تو را میبرد با خود. تا آن ناکجا میبرد. مثل پرِ کاهی. چرخان و چرخزنان میبرد. رقصان تا کجاها که میبرد. میبرد تا «حالیست مرا». رهایت میکند. رهایم میکند به حال خود. دیگر او نیست. این تویی که شعر میشوی. شیون میشوی. فرومیریزی درون جهان تا ابد. تا همیشه. وَ اینها را همگی، باعث و بانی، اوجی است. منصور اوجی است. که جهانی ساخته برای تو. برساختهای!! میباش که تا گلی ز ما بویی/ از سینه خاک/ ما آمدهایم تا که برگردیم/ تا سینه خاک.
و اوجی بازگشته است به خاک، به ریشه خود پیوسته است، و پروای اینش نبود که ما خیل تشنگان عطر بهار، بی حضور او، بویی به مشام نمی بریم از این بهار. نه در خیال خزانم/ نه در هوای بهار/ کنار این آتش/ نشسته ام که شبی را به روز آرم و بس/ چنانکه کُنده مرده/ چنان که هیزم محض.