به گمانم سال 80 بود. انجمن اسلامی دانشگاه امیرکبیر برنامه افطار برگزار کرده بود و طبق روالِ معمولِ افطاریهایِ آن زمانِ انجمنها، بخشِ اصلی مراسم به سخنرانی افراد مختلف مربوط میشد. من در آن زمان اصطلاحا «زیرِ حکم» بودم و برخی دوستان توصیهشان این بود که سخنرانی نکنم. درواقع هر کس پشت تریبون میرفت، تمام تلاشش این بود که جملهای تندتر و رادیکالتر از سخنران پیشین بگوید تا شاید در جمعیت تاثیر بیشتری کند.
با این وضع، من هم صلاح دیدم که چند جملهای بگویم؛ بنابراین وقتی نوبتم شد، پشت تریبون رفتم و گفتم چرا ما ایرانیها هر چه در عمل با مانع و شکست بیشتری روبهرو میشویم، ذهنیات بلندپروازانهتری پیدا میکنیم؟ بعد توضیح دادم برخی نیروها در این کشور ابتدا اعلام کردند که قانون اساسی باید عینا اجرا شود، اما وقتی طرف مقابلشان نقض قانون اساسی را تشدید کرد، گفتند پس قانون اساسی باید با قرائتِ دموکراتیک اجرا شود و چون باز هم طرفِ دیگر، اصول بیشتری از قانون اساسی را نقض کرد؛ اعلام کردند حالا که اینطور شد پس قانون اساسی باید اصلاح شود و چون رویه نقض قانون از سوی طرف مقابل سرعت گرفت، این بار تاکید کردند که قانون اساسی باید از بیخ و بن تغییر کند. آقا! شما در همان تحمیل اجرای دقیق قانون اساسی به طرف مقابلتان، در عمل ناکام ماندهاید حالا با کدام قدرت و نیرو میخواهید قانون اساسی را از کل و بن تغییر دهید؟ واقعیت این است که ما ایرانیها ناکامیهای عملی خود را میخواهیم از طریق رادیکالیسم ذهنی و لفظی جبران کنیم و این هم نتیجهبخش نیست. به همین فضای موجود سیاسی بنگرید! برخی بر این گمانند که هر چه سخنان تندتر بگویند یا
آرزوهای دور و درازتر را بیشتر مطرح کنند، مفیدتر خواهند بود. دقیقا به همین دلیل است که هیچ نیروی سیاسی جدی و کارآمدی که قادر به حل مشکلی عینی از مردم باشد و راهی به سوی آیندهای بهتر بگشاید، در کشور شکل نمیگیرد و تمام تلاشهای پراکنده افراد نیز صرف لفظیهای بیبنیاد و طرح آرزوهای دور و دراز و دامن زدن به شکاف فزاینده بین عین و ذهن میشود. اگر علاقه واقعی مرا بخواهید، آرزویم این است که تمام نظامهای سیاسی موجود روی زمین، از بنیاد برافتند و موجودیتهای تازه و بدیعی که تبلور عدل و آزادی و اخلاق باشند، به جای آنها سر برآورند! اما این آرزو نه مشکلی از مردم تحتفشار و ستم حل میکند و نه کوچکترین لرزشی بر پیکره هیچکدام از نظامهای سیاسی عالم پدید میآورد! اما اگر همین آرزو را هر روز مطرح و با صدای بلند در رسانهها اعلام کنم، جماعتی به شور و شوق میآیند بدون آنکه بپرسند؛ خب حالا این درست، اما چطور و از کدام راه میخواهی به این آرزو جامه عمل بپوشانی؟ البته من معتقدم برای آنکه انسان محافظهکار نشود و به وضع موجود تن ندهد، ذهنش باید همیشه چند گام از عینیت اجتماعی جلوتر باشد، اما اگر فاصله این دو بسیار یا نزدیک
به نهایت شود، نوعی ذهنیتگرایی رنجور و بیمارگونه و پرخاشجو و عصبی بر آدمی عارض میشود که یا به سرخوردگی و انزوای تلخ میانجامد یا با اعمال خشونتِ غیرانسانی علیه همنوعان اندکی التیام مییابد! خلاصه آنکه اگر از من میشنوید؛ از افراد مدعی برای هر شعاری که میدهند، راهحل عملی درخواست کنید. اگر راهحلشان به نظرتان معقول و منطقی و قابل اجرا آمد، هوادار او شوید، اما اگر به جای راهحلِ عملی، دُز شعارها را بالا برد یا به ذهنیات و کلیات ابوالبقا ارجاع داد او را به حال خود بگذارید.